محمد صالح اسدی معاون اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح و قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا، یکی از مغزهای متفکر اطلاعاتی نابودی اسرائیل، در 19 اسفند 1404مصادف با دهم رمضان در حمله مشترک دشمن آمریکایی صهیونی به بیت رهبری و جلسه شورای دفاعی کشور به شهادت رسید.
سرلشکر پاسدار شهید محمد صالح اسدی در پنجم آذر ماه ۱۳۴۲ در شیراز به دنیا آمد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سن ۱۶ سالگی به فرمان امام خمینی رحمت الله علیه راهی جبهههای غرب برای مقابله با تجزیه طلبان شد.
او از ابتدای آغاز جنگ تحمیلی خودش را به جبهههای نبرد جنوب رساند و تا پایان دفاع مقدس ۸ ساله در جبهههای حق علیه باطل جنگید؛ در طول دفاع مقدس وی به معاونت اطلاعات لشکر سیاسی المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف منصوب شد و در طی این جهاد مقدس چهار مرتبه مجروح و سه مرتبه به شدت شیمیایی شد.

پس از پایان دفاع در لباس سبز پاسداری به خدمت خود ادامه داد و مدتی در لشکر ۴۱ ثارالله در کنار سردار سلیمانی به مقابله با اشرار و گروههای تروریستی پرداخت؛ این سردار رشید سپاه اسلام از اوایل تشکیل نیروی قدس به فرماندهی شهید حاج قاسم سلیمانی به درخواست ایشان در این مجموعه به خدمت پاسداری ادامه داد. او در ابتدا مسئول اطلاعات لبنان شد و در آن زمان اشراف عمیق حزب الله به ساختار نظامی رژیم صهیونیستی حاصل شد، او در جنگ ۳۳ روزه سال ۲۰۰۶ در کنار رزمندگان حزبالله حاضر بود و دوشادوش آنها علیه رژیم صهیونیستی جنگید.
در سال ۱۳۹۲ به معاونت اطلاعات نیروی زمینی سپاه منصوب شد. در این دوره ایشان در کنار شهید پاکپور به دفاع از تمامیت ارضی کشور علیه تجزیهطلبان پرداختند بعد از آن فعالانه در عراق و سوریه به مبارزه با داعش پرداخت سوالهای اوج قدرت گیری داعش مصادف با سالهای تلاش بیوقفه او و پاسداران سپاه اسلام در نابودی این گروه تروریستی و جنایتکار بود.
در سال ۱۳۹۷ با حکم امام خامنهای رحمت الله علیه به عنوان معاون اطلاعات قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا (ص) قرارگاه جنگ منصوب شد و تا موعد شهادت در این سمت باقی ماند. او در این جایگاه به تدوین سناریوهای دفاعی برای کشور پرداخت. کار ویژه ایشان طراحی سناریوهای جنگی برای تنبیه هر متجاوزی به خاک کشور بود. او مسئول اطلاعات جنگ تحمیلی ۱۲ روزه و یکی از طراحان نبرد دفاعی ایران در این جنگ تحمیلی بود. مدتی پس از پایان جنگ تحمیلی ۱۲ روزه بنابر تدبیر و فرمان فرمانده معظم کل قوا ایشان به صورت همزمان عهده دار مسئولیت معاونت اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح در کنار معاونت اطلاعات قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا صلی الله علیه و آله و سلم شد.

همرزمانش او را مغز متفکر اطلاعاتی میشناختند و دشمنان وطن به او لقب استراتژیست طرح نابودی اسرائیل را دادند. پس از ۴۷ سال جهاد سرانجام در نهم اسفند ماه ۱۴۰۴ مصادف با دهم رمضان ۱۴۴۷ پس از سالها خدمت در گمنامی طی حمله مشترک دشمن صهیونیستی آمریکایی به بیت رهبری و در جلسه شورای دفاع کشور به همراه جمعی از فرماندهان ارشد نیروهای مسلح به فیض شهادت نائل آمد و همراه با امامش به لقاء پروردگار شتافت.

سرلشکر محمدصالح اسدی بیشتر با لبخندی بر لب دیده شده، جملهای از او نقل شده که: «لبخند مگر گران است که لبخند نمیزنید؟» این جمله، نه تنها بازتابی از روحیه بالای شهید، بلکه دعوتی است به مهربانی و شادی در میان سختیها.
همسر شهید اسدی، سردار را مردی توصیف می کند که خستگی در قاموسش معنا نداشت:
« گاهی همسرم آنقدر خسته بود که نشسته به خواب میرفت. آرام کنار او میایستادم و به زیر لب زمزمه میکردم که کاش کمی دراز میکشیدی و خستهای. اما شهید با لبخندی همیشگی، چشمانش را باز میکرد و میگفت: «اگر بروم دراز بکشم خوابم عمیق میشود. کلی کار دارم هنوز» و حتی قبل از تعویض لباس، دوباره به محل کار بازمیگشت.»
دختر شهید اسدی، در حالی که هنوز غم فقدان پدر بر چهرهاش سایه افکنده، از سختی یافتن عکسی از پدرش برای چاپ بنر خبر میدهد. او میگوید که برای یافتن تصویری از پدر، مجبور به جستجوی فراوان شده و در نهایت عکسی از محل کار پدر به دست آورده است. این علاقه شهید به دوری از شهرت، حتی در مراسم یادبود او نیز مشهود بود.
وی با بغضی آشکار میگوید که پدرش از هشت سالگی او میتوانست بازنشست شود، اما هر بار مسئولیتهای جدیدی بر دوشش نهاده میشد و او به خدمت صادقانه خود ادامه میداد. وی با تصریح اینکه در عالم بچگی خودم میگفتم که وقتی بزرگ شوم، خودم میروم بازنشستگیاش را میگیرم و تنها همین جمله، حسرت و دلتنگی دختر برای پدر را بازتاب میدهد. تصویری که دختر شهید از پدرش در ذهن دارد، مردی است که با وجود بیماری و تنگی نفس، با دستگاه اکسیژن و سردردهای مزمن، همچنان به محل کار خود میرفت.
دختر شهید با ناراحتی تعریف میکند که روزی پدر را در حالی دیده که راننده به سختی او را به محل کار میبرد. وقتی علت را جویا شده، پدر با لبخندی همیشگی پاسخ داده است: «من که خوبم. اگر ببینی فرماندهانی که دست و پایشان قطع شده و با کپسول میآیند، خجالت میکشی از این حرف.» این خاطره، ایثار و فداکاری شهید را در اوج بیماری نشان میدهد.
