وجب به وجب خاک سوسنگرد و تاریخ جنگ برای من یادآور یاد و خاطره شهدا و رزمندگان کازرونی است. آن دوران، اولین آشناییم با بچههای کازرون بود. یاد بچههای کازرون از یادم نمیرود، مخصوصاً شهید ایمانی! ایشان واقعاً صفات خاصی داشت و برای من مانند یک معلم بود؛ از لحاظ دیانت و اصولی که به آن اعتقاد واقعی داشت و شجاعتش. او، رحمان (رضازاده) و بچههایی که اسمشان از یادم رفته، همواره در خاطر من خواهند ماند.
یک بار که با شهید ایمانی بودم، شنیدیم که تدارکات سهمیهای برای یک زیر پیراهن و یک چفیه دارد. به او گفتم: «آقای ایمانی، شما سهمیهتان را گرفتهاید؟» با نرمی خندید. پرسیدم: «چرا میخندی؟» گفت: «من آمدهام تا گناهانم را کم کنم و بارم را سبک کنم، حالا بیایم چیزی که مردم فرستادهاند را بگیرم و بارم را سنگین کنم؟» آن زمان تعجب کردم، اما همین شهید وقتی بچهها به مرخصی میرفتند به آنها سفارش میکرد که به مادرم بگویند در فلان چمدان فلان وسایلم را بدهد؛ برایم بیاورید.
یادم هست که کلاه میخواست اما از تدارکات نمیگرفت. یک بار در بردیه کلاهی را روی زمین پیدا کرد که مال عراقیها بود؛ آن را شست و روی سرش گذاشت. نمیدانستم او این کلاه را از کجا برداشته. به او گفتم: «شما که گفتی از تدارکات چیزی نمیگیری؟ حالا که بهترین کلاه سرت است! ما که از این کلاهها نداشتیم.» خندید و گفت: «بابا، این مال عراقیهاست که روی زمین افتاده بود و من برداشتمش.»
شهید ایمانی و بهمن (شهید شجاعی) غروبها مینشستند و به غروب نگاه میکردند. غروب خوزستان غروبی عجیب است. هر وقت این غروب را میبینم یاد شهید ایمانی میافتم. او زیر لب زمزمه میکرد، سرود محلی میخواند، و بعضی وقتها دعا میخواند و همین طور گریه میکرد. از او میپرسیدم: «اینکه شما اینجا مینشینید، سری دارد؟» بعد او از دوستان شهیدش تعریف میکرد، از تکتک آنها که کجا و چطور شهید شدند، و اینکه چند نفر بودند و چه تعدادشان شهید شدند. البته آمارش را میگفت، اما من فراموش کردهام.

یکی از بچههای کازرون که سن و سالی نداشت به جبهه آمده بود، مسعود علیزاده نام داشت. آمده بود که بماند، اما شهید ایمانی نمیخواست و میگفت: «فوراً باید برگردی کازرون!» یادم هست که او با یک نفر دیگر آمده بود و دمپایی پایشان بود. به شهید ایمانی گفتم: «اینها با این دمپاییها آمدهاند بجنگند یا میروند؟» ایشان برایم تعریف کرد: «این جوانی که میبینی، بازمانده بچههای ماست. او را که میبینم، انگار همه شهدا را میبینم.» با اصرار، او را برگرداند و به عقب فرستاد. بعد قصه دومی را برایم گفت: «این را که میبینی میرود بنایی، مقداری پول درمیآورد و به خانوادهاش میدهد، بعد به جبهه میآید. وقتی هم متوجه میشود که خرجیشان تمام شده، میرود کار میکند و دوباره برمیگردد به جبهه.» فکر میکنم او در عملیات شهید رجایی شهید شد. با اینکه شهید ایمانی فرمانده بود و با آن همه احترامی که به او میگذاشتند، باز هم بسیار متواضع بود. در دهلاویه و بردیه که بودیم، ارتشیهایی که با سپاهیها همکاری میکردند، سراغش می فرستادند. یادم هست یک بار که با ایشان رفتم و همین احترام به او را در سنگر ارتشی ها هم دیدم.
شهید بهمن شجاعی هم در دهلاویه شهید شد. قبل از عملیات سویدانی با هم بودیم. عصر نشسته بود دم در سنگر. من و یکی از بچههای سوسنگرد داشتیم میرفتیم بیرون. فکر میکنم پس فردا، عملیات بود و داشتیم صحبت میکردیم که اگر محاصره شدیم چه کار کنیم؛ مثلاً نان خشک با خودمان ببریم و… بهمن نشسته بود دم در سنگر. سنگر ما L شکل بود و بهمن حال متفاوتی داشت. همیشه اذان را خودش میگفت و بیشترین زحمت را برای نگهبانی متحمل میشد. به او گفتم: «بیا برویم داخل»، ولی نیامد. دوستم به من گفت: «بیا در مورد عملیات پس فردا صحبت کنیم.» این را که گفت رفتیم داخل سنگر. ناگهان همه چیز تاریک شد، سپس نوری آمد و بعد و السلام. دیگر نفهمیدیم چه شد. خاک و دود همه جا را پر کرد.
از سنگر بیرون آمدیم و میدانستیم دومی را هم میزنند تا تلفات بیشتری بگیرند. کمی بالاتر رفتیم و همدیگر را صدا زدیم. یادش بخیر، یکی از بچههای کازرون هی داد میزد: «بهمن، بهمن!» من به سمت سنگر آمدم و چیزی را جلو سنگر دیدم، فکر کردم پتو یا چیزی شبیه به آن است. در ابتدا متوجه نشدم، اما سپس دیدم بچهها صدا میزنند: «بهمن، بهمن!» باورم نمیشد. صحنه عجیبی بود؛ سینه و قلبش پاره پاره شده بود. چه کسی باور میکرد قلبی که تا همین چند لحظه پیش بیصبرانه منتظر رسیدن لحظه وصل بود حالا به وصل رسیده باشد؟ قلبی که آنچنان گرم و تپنده و پرشور بود، حال سرد و تکهتکه شده بود ولی به وصل رسیده بود! نزدیک شب بود و دیگر چیزی را نمیدیدیم. فردا صبح، رفتیم تکههای گوشت را جمع کردیم و در یک صندوق مهمات گذاشتیم.
رحمان نیز آدم بسیار شجاعی بود. یک بار میخواستیم سقف سنگر را که از چوبهای خیلی سنگینی بود، بالا ببریم. یادم هست که رحمان این کار را کرد. میگفت: «خیلی دلم تنگ است، دلم برای دوستانم که شهید شدهاند تنگ شده. کی میشود که عملیات شروع شود و من هم شهید شوم؟» من هم به او میگفتم: «تو حیف هستی! پس کی میخواهد جلوی عراقیها را بگیرد؟» شب عملیات، رحمان شهید شد و چون بعد از آن ضدحمله بود، حتی جسدش را هم نتوانستند پیدا کنند.

چیزی در این بچهها بود که برایم خیلی عجیب است. اینها از زنده بودنشان زجر میکشیدند. دیگر طاقت دوری از دوستان شهیدشان را نداشتند. برعکس کسانی که وقتی میخواهند بمیرند زجر میکشند، اینها از زنده بودنشان رنج میبردند. چند جمله از وصیتنامه شهید پیرویان در ذهنم مانده و هنوز یادم هست. نوشته بود: «مرا در زلالهای رود، در تشعشع آفتاب، در ترنم قطرههای باران به یاد آورید که من شهیدم و شهید هرگز نمیمیرد.» وصیتنامهاش خیلی جالب بود.