طلبه شهید مدافع حرم محمّد مسرور در تاریخ 1/1/1366 در شهرستان کازرون در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود. ایشان که کوچک ترین عضو و آخرین فرزند خانواده بود از همان کودکی توسط پدر ومادر و دیگر اعضای خانواده، با دین و مذهب و عشق به اهل بیت (علیه السلام) پرورش داده شد به گونه ای که از سن پنج سالگی علاقه شدیدی به مسجد داشت و با حضور در مسجد ملابرات، وجود او با فضای پاک ومعنوی مسجد اجین شد. ایشان از سن نوجوانی در پایگاه مقاومت فجر مسجد ملابرات و بعد از آن در پایگاه مقاومت ثارالله مسجد حاج رضا مشغول به فعالیت های فرهنگی بود و بیش تر اوقات زندگی پر برکت خود را در این فضا سپری می کرد. از همان دوران نوجوانی علاقه و عشق وافری به اهل بیت (علیه السلام) به خصوص ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) در وجود او موج می زد و در مراسم های مذهبی به خصوص عزاداری ها حضور مستمر داشت. در سال 1385 جهت خدمت مقدس سربازی به مرکز 05 کرمان اعزام و پس از پایان دوران آموزشی به یگان ارتش ارومیه منتقل گردیده و در واحد عقیدتی سیاسی در سمت مسئول اقامه نماز مشغول به خدمت می گردد. پس از اتمام خدمت سربازی در کتابخانه مدرسه علمیه صالحیه مکتب الصادق (علیه السلام) شهرستان کازرون به عنوان مسئول کتابخانه با جدیت مشغول خدمت به طلاب می شود و بعد از گذشت مدتی حدود دو سال به تحصیل علوم حوزوی علاقه مند شده و رسما از سال 1388 در جمع سربازان امام زمان (علیه السلام) تحصیل علوم حوزوی را شروع می کند که تا قبل از شهادت به مدت 7 سال در این راه مقدس قدم بر داشت. ایشان در 6 شهریور 1394 در کنار قبور مطهر شهدای گمنام کازرون زندگی مشترک خود را آغاز کرد.
ایشان از آن جا که عاشق مجاهدت در راه خدا بود، هنگامی که خبر دار شد که برای اعزام به سوریه ثبت نام می کنند از اولین افرادی بود که از طریق تیپ تکاور امام سجاد(علیه السلام) کازرون اقدام نموده و با اینکه بیش از چهار ماه از عقد ایشان نگذشته بود از همه چیز دل کند و عازم میدان جنگ در سوریه شد. بعد ازحدود 50 روز حضور در مناطق جنگی سوریه سرانجام در روز جمعه 16/11/94 در منطقه رتیان بعد از عملیات آزاد سازی شهرای نبل و الزهرا به آرزوی خود و وعده ای که امام سجاد (علیه السلام) سال های قبل در خواب به او داده بود، یعنی فیض عظیم شهادت نائل آمد و نام خود را در زمره یاران واقعی حضرت مهدی (علیه السلام) ثبت نمود.
جنگ نرم هم باید شهید داشته باشد
محمد علاقه ی فراوانی به شهدا داشت و تمام زندگیش رو وقف شهدا کرده بود. تمامی وسایل مورد نیازش تا اونجایی که امکان داشت شهدایی انتخاب می کرد: لباس ، دفتر وجاسوئچی برا کلید و….؛ به خاطر علاقه و احساس مسئولیتی که نسبت به شهدا داشت، واحد شهدا را در حوزه علمیه کازرون تاسیس کرد که این سابقه ای در مدارس علمیه نداشته است.
در واحد شهدا کارهای فرهنگی برای شهدا انجام می داد. وبلاگی به اسم شهود عشق راه اندازی کرد که خاطرات شهدا، عکس ها، وصیت نامه های شهدا را منتشر می نمود که بعد از مدتی اون رو تبدیل به سایت کرد. برای جمع آوری اطلاعات شهدا خیلی تلاش میکرد؛ با خانواده شهدا دیدار داشت واطلاعات شهدا را با عشق فراوان جمع آوری می کرد. به خاطر اینکه زیاد با کامپیوتر سر وکار داشت، گردنش به شدت درد میکرد؛ ولی عنوان نمیکرد . یکی از دوستانش به او می گوید: «که اینقدر با کامپیوتر کار میکنی، ام اس میگیری!» و محمد در جواب می گوید : «جنگ نرم هم باید شهید داشته باشد.»
از سایر اقدامات ایشان در ترویج روحیه و فرهنگ شهادت، برگزاری جلسات انس با شهدا برای دانش آموزان ودانشجویان و همچنین مراسم برنامه غبار روبی قبور مطهر شهدا در شب های پنجشنبه بود. همچنین با ارائه محصولات فرهنگی در راستای احیای فرهنگ شهادت نقش پررنگی داشت. محصولات فرهنگی رو از قم تهیه می کرد و می فروخت و سود آن را برای واحد شهدا وکارهای شهدا استفاده می کرد. زمانی که برای وسایل فرهنگی راهی قم می شد به ساده ترین وسیله نقلیه راضی می شد و می گفت: نمی خواهم از پول واحد شما اضافی خرج شود.
در تمام مدت عمر نازنین این شهید، عشق به شهادت وشهدا در وجود پاک او فوران می کرد به گونه ای که بیشتر وقت و فکر ایشان به شهدا اختصاص پیدا می کرد و تنها آرزوی ایشان شهادت در راه خداوند متعال بود. خواهر شهید برادرش را اینگونه توصیف می کند:
« برادرم محمد به خاطر علاقه فراوانش به شهدا، تمام زندگی اش را وقف شهدا کرده بود. در واحد شهدای حوزه علمیه
کازرون کارهای فرهنگی زیادی برای شهدا انجام می داد و وبلاگی به اسم «شهود عشق» راهاندازی کرد که خاطرات شهدا، عکسها، وصیت نامههای شهدا را انتشار می داد که بعد از مدتی آن را تبدیل به سایت کرد. برای جمع آوری اطلاعات شهدا خیلی تلاش میکرد. به خاطر کار زیاد با رایانه، گردن درد شدیدی گرفته بود؛ ولی چیزی به زبان نمیآورد. یکی از دوستانش نقل میکرد که: یک روز به محمد گفتم تو که اینقدر با کامپیوتر کار می کنی آخر بیمار می شوی! محمد در جوابش گفته بود: «جنگ نرم هم باید شهید داشته باشد»
زیارت ائمه
این عاشقِ واقعی امام حسین (علیه السلام) ، شور و شوقی وصف ناشدنی به زیارت کربلا داشت و با هر سختی که بود سعی می کرد سالی یک بار این توفیق را برای خود فراهم کند. حتی رفتن به زیارت اربعین را برای خود نذری واجب قرار داده بود و هر سال شرکت می کرد. خداوند متعال توفیق 9 بار زیارت عتبات عالیات را نصیب ایشان کرده بود. عشق او به شهدا تمامی نداشت به گونه ای که هر سال کل ایام تعطیلات عید نوروز در مناطق جنگی و به عنوان خادم الشهدا حضور داشت. اکثر ایام تابستان ایشان به پابوس امام رضا (علیه السلام) رفته و بعضی سال ها به مدت یک ماه ساکن مشهد مقدس بود و از جوار ایشان کسب فیض کرده و در مسیرسلوک معنوی قدم برمی داشت و مورد عنایات آن حضرت واقع می شد. حتی یک ماه رمضان به طور کامل در آشپزخانه حرم مشغول به خدمت به زوّار آن حضرت شد.
خصوصیات بارزاخلاقی
تقوای الهی و تقید به واجبات وترک محرمات و انجام مستحبات، دل بریدن از تمامی تعلقات دنیوی، اخلاص در کارها، ذکر و دعا و تلاوت قرآن و نهج البلاغه، متانت و حیا در برخورد با نامحرم، جدیت در کار ها و دقت زیاد در لقمه حلال و شرکت دائم وهمیشگی در شرکت در نماز جمعه وجماعت ونماز اول وقت و …
برادر شهید او را اینگونه توصیف می کند:
« محمد بسیار آرام بود و همیشه با متانت رفتار می کرد و به پدر و مادرمان بسیار احترام می گذاشت. برای خانوادههای شهدا احترام خاصی قائل بود و اگر کاری داشتند برایشان انجام می داد. محمد اهل ریاکاری نبود و حتی ما هم از بسیاری از فعالیت های فرهنگی او بی خبر بودیم. نماز شبش ترک نمی شد. علاقه خاصی به شهید آوینی داشت و الگویش در زندگی
عموی شهیدمان (عبدالاحد مسرور) بود. علاقه بسیاری به شهدا داشت و اکثر مواقع در گلزار شهدا شب را به صبح می رساند. »
یکی از دوستانش او را اینگونه توصیف می کند:
« اگر بخواهم یک کار خوب از بین کارهای خوبی که محمد داشت گلچین کنم، مطمئن باشید به بیداری محمد در وقت بین الطلوعین اشاره می کنم. یک بار که ماه رمضان به مشهد رفته بودیم، چند روز از این ایام مثل بیشتر بچه های دیگر بین الطلوعین خوابش برد. وقتی خوابگاهش رو عوض کرد و به حوزه امام صادق (علیه السلام) که دقیقا چسپیده به حرم بود رفت، شرایط جوری شد که از اون روز به بعد، بعد نماز صبح در وقت بین الطلوعین (که خیلی تو روایات بیدار بودن در اون وقت سفارش شده ) بیدار بود و می رفت صحن انقلاب رو به طرف گنبد امام رضا علیه السلام و قرآن می خواند و می گفت: «ای کاش از همون اول شرایط جور می شد برای اینکه تو حوزه امام صادق علیه السلام بمونم» و خیلی ناراحت بود از اینکه بیداری بین الطلوعین اون چند صبح رو از دست داده بود. همیشه سر کلاس هر کی خوب درس متوجه نمی شد یا هر مشکلی داشت با لحن خنده داری اشاره می کرد که فلانی ؛ مشکلت اینه که بین الطلوعین می خوابی.»
محبت محمد به شیعیان و مظلومان جهان محدود به ایران نبود. درزمانی که سوریه بود، در منطقه ی شیخ نجار سوریه بچه های چند خانواده فقیر و نیازمند می آمدند و غذا می خواستند. محمد که با آنان دوست شده بود مقداری از غذاهای خودشان را جمع می کرد و ظهر و شب به آنان می داد و حتی یک صبح وقتی دید غذا هست، در هوای تاریک و بارانی و پر از خطر راه افتاد و به خانه های آنان (که شناسایی کرده بود) رفت و غذا را به آنان داد.
رویای صادقه
پس از شهادت ایشان، در دفترچه خاطراتشان سه رویایی که دیده بودند، نوشتند؛ که بیانگر خودسازی و سلوک این شهید است:
خواب اول:
این خواب خیلی مرا خوشحال کرد. خواب دیدم که امام سجاد(ع) نوید و خبر شهادت من را به مادرم می گوید و من چهره آنحضرت را دیده و فرمود: «تو به مقام شهادت می رسی» و من در تمام طول عمرم به این خواب دل بستهام و به امید شهادت در این دنیا ماندهام و هم اکنون که این خواب را مینویسم یقین دارم که شهادت نصیبم میشود و منتظر آن هم خواهم ماند تا کی خداوند صلاح بداند که من هم همچون شهیدان به مقام شهادت برسم و به جمع آنها بپیوندم و هم اکنون و همیشه در قنوت نمازم همیشه الهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیل الله است که خداوند شهادت را نصیبم کند و از خدا هیچ مرگی جز شهادت نمیخواهم.
خواب دوم:
« یک شب خواب دیدم داشتیم با جمعی زیارت عاشورا می خواندیم، یک لحظه در قاب عکس، امام حسین(علیه السلام) را جلو خویش دیدم. آن عکس حرکت کرد و با من سخن گفت و گفت: هر وقت خواستی زیارت عاشورا بخوانی با معرفت بخوان و توجه ات به زیارت عاشورا باشد و آن را با تمام وجود بخوان و به معنای آن توجه داشته باش.»
خواب سوم:
«یک شب خواب دیدم، فکر کنم ماه رمضان بود. خواب دیدم حضرت علی (علیه السلام) در همان مسجد کوفه و در همان زمان که به شهادت می رسد پیشنماز است و جمعی پشت سر ایشان نماز می خوانند. در خواب دیدم که یک لحظه ابن مجلم مرادی می خواهد با شمشیر به حضرت علی حمله ور شود و من آن لحظه نگذاشتم به حضرت صدمه ای برساند. دو یا سه بار می خواست حضرت علی را به شهادت برساند ولی من نمی گذاشتم تا که نماز تمام شد.»