حسین بابری متولد سال ۱۳۷۵ از اهالی شهرستان مرودشت فارس بود. نامش پژمان بود، اما داستان قهرمان کربلا مسیرش را عوض کرد و این عشق نامش را به حسین تغییر داد.
شهید بابری معلم بود اما علاوه بر تدریس، در دورههای تربیتی و معرفتی نیز شرکت میکرد؛ دورههایی که هدف آن، تربیت نیروهایی برای آیندهای مبتنی بر ارزشهای دینی بود: در طرحهایی که آن زمان برگزار میشد شرکت میکرد. همیشه میگفت باید خودمان را برای ظهور آماده کنیم، باید سرباز امام زمان باشیم.
کلاس های درس اش را همیشه با لبخند و آیات قرآن شروع می کرد. ده دقیقه اول کلاس در مورد ولایت و امام زمان عج الله برای دانش آموزان صحبت می کرد. اعتقادش این بود که معلمی فقط آموزش علم نیست، معلمی در آموزش انسانیت و فداکاری است. معلم کلاس چنان با دانش آموزان صمیمی می شد که والدین دانش آموزان شکایت می کردند که این بچه ها به حرف ما گوش نمی دهند اما حرف های آقای بابری را با علاقه اجرا می کنند.

حسین بابری همیشه جمله ای را با اطمینان تکرار می کرد که انگار از سرانجام خودش خبر داشت: « من قبل از 30 سالگی شهید می شوم.»
در آشوبهای 18 دیماه، معلم شهر به عنوان بسیجی وظیفه دفاع از جمهوری اسلامی ایران را در برابر تروریست های صهیونی به عهده گرفته بود که گلوله تفنگی به پهلوی راستش اصابت کرد. مسیر انتقال به بیمارستان مسدود بود، او را به یکی از حسینیههای مرودشت منتقل کردند. در حسینیه دارویی در دسترس نبود، اما حسین از پا ننشست. داروخانه شبانه روزی کنار حسینیه را به آتش کشیده بودند و جز چند سرم چیزی در حسینیه نبود. درد لحظهای رهایش نمیکرد، اما از صلابتش کم نشد.
لبخندش، استقامتش و آرامشش در لحظات مجروحیت، برای خیلی ها به تصویری فراموش نشدنی تبدیل شد؛ تصاویری که در شبکه های اجتماعی بارها منتشر شد و دل های بسیاری را تحت تاثیر قرار داد. او با زبان روزه و لب های تشنه، در اوج ایستادگی به شهادت رسید. گویی آخرین درسش را نه در کلاس، بلکه با صبر و لبخندش به شاگردان و همه مردم آموخت.
پیکر پاک این معلم شهید اکنون در «گلزار شهدای روستای قرخلو ابرج» آرام کرفته است.

روایت همسر شهید از زندگی مشترک
همسر معلم شهید خاطرات زندگی مشترکشان را چنین بیان می کند:
ده سال زندگی مشترک داشتیم…دو دختر دارم؛ فاطمه که کلاس اول است و دختر کوچکم که پنج ساله است. الان هم در ماه هشتم بارداری هستم… فرزند سوممان پسر است. همسرم خودش گفته بود اسمش را محمدحسن میگذارم؛ به خاطر ارادتش به امام حسن (ع). حتی از همان سالهای اول زندگیمان میگفت من سه تا بچه دارم؛ دو دختر و یک پسر.

یک دفترچه داشت که همیشه همراهش بود و به من میگفت این خط قرمز من است و به آن دست نزن. من هم هیچوقت نگاه نکردم. اما بعد از شهادتش که دیدم، متوجه شدم حتی دو سال قبل از ازدواجمان، مسیر شهادت را انتخاب کرده بود. در نوشتههایش از سال ۹۲ آورده بود که در خواب به او گفتهاند برای رسیدن به شهادت باید تلاش کند، درس بخواند و جهادگونه زندگی کند.
در این ده سال، حتی یکبار به من یا بچهها بیاحترامی نکرد. هیچوقت دست روی دخترانش بلند نکرد. عاشق حضرت زهرا (س) بود و به همین خاطر اسم دخترمان را فاطمه گذاشتیم. در روستا، در مسجد و حسینیه فعال بود، به مردم خدمت میکرد و هر جا لازم بود، حضور داشت.
حدود هفت، هشت ماه قبل از شهادتش، یک شب من را صدا زد و نقشه خاورمیانه را نشانم داد. گفت اینجا کجاست؟ گفتم الانبار. گفت یادت باشد من اینجا، در زمان ظهور امام زمان شهید میشوم. آن موقع شاید خیلی به عمق حرفش فکر نکردم.
چند روز پیش از شهادت نیز، جملهای گفته که حالا در ذهن همسرش پررنگتر از همیشه مانده است: به من گفت نمیدانم چیست، اما خدا من را برای یک کار بزرگ انتخاب کرده… همان موقع من هم خوابی دیده بودم، اما نمیخواستم برایش تعریف کنم. وقتی این را گفت، خوابم را گفتم؛ خوابی که در آن، فرزندمان به دنیا آمده بود و او کنارمان نبود…
روایت همسر شهید از روز حادثه
روز حادثه، همهچیز در ظاهر عادی آغاز میشود؛ روزهداری، مطالعه نهجالبلاغه و یک خداحافظی ساده. اما همین سادگی، به آخرین قاب زندگی مشترک تبدیل میشود: ظهر بود، نهجالبلاغه میخواند. گفتم ناهار آماده است، گفت میل ندارم. فهمیدم روزه است. عصر که از خانه بیرون رفتیم، قرار نبود جایی برود. اما وقتی برگشتم، دیدم نیست. ساکش همیشه آماده بود.
آخرین تماس، کوتاه و مختصر است؛ تماسی ۴۵ ثانیهای که حالا برای همسرش، به یک خاطره ماندگار تبدیل شده: گفت وقت زیادی ندارم، فقط میخواستم بگویم مواظب خودت و بچهها باش. بعد تماس قطع شد.
و درست پس از همان تماس، اتفاقی کوچک رخ میدهد؛ حرکتی از دختر کوچکشان که حالا برای مادر، نشانهای عجیب از آن لحظه است: دخترم روی تبلتش نوشت: «دشمن نامرد است، بابا دوستت دارم» و گفت بفرستیم برای بابا. هر کاری کردیم، ارسال نشد.
خبر شهادت، اما بهسادگی به او گفته نمیشود. خانواده تلاش میکنند شرایط روحی او را در نظر بگیرند: به من گفتند از ناحیه دست مجروح شده. حتی تا لحظه خاکسپاری فکر میکردم فقط دستش آسیب دیده.
او در ادامه، از آخرین جملات همسرش پیش از شهادت میگوید؛ جملاتی که نشان میدهد حتی در واپسین لحظات نیز، نگاهش به خانواده و مسئولیتهایش بوده است: به فرماندهاش گفته بود همسرم باردار است، مراقب باشید.

وصیت شهید
این تنها وصیتنامه معلم شهید حسین بابری هست، که مدت کوتاهی قبل از شهادت به پدر خود تقدیم کرده است.

میلاد عرفانپور برای این شهید بزرگوار شعری سروده است که به شرح ذیل است.
زیباتر از زیباشدی، آقامعلم
تصویر عاشورا شدی، آقا معلم
هم سالها پروانۀ نور حسینی
هم شمع جمع ما شدی، آقا معلم
آنشب چه شد دکتر به بالینت نیامد
آنشب چه شد تنها شدی آقا معلم!
آقا خودم دیدم تو هم لبتشنه رفتی.
چون حضرت سقا شدی آقامعلم
زخمی به پهلو داشتی، زخمی به بازو
خود، روضهی زهرا شدی، آقامعلم!
یک لحظه دیدم باوجود زخمهایت.
چون رستم از جا پاشدی آقا معلم
از شوق فردا گفته بودی، شوق رفتن
امشب خودت فردا شدی آقا معلم
معلوم شد دیگر، چرا اسمت حسین است
با رفتنت معنا شدی آقا معلم
ممنون که برگشتی کلاس درس، ممنون
موضوع این انشا شدی، آقامعلم