شهید قدرت اله منجذب در سال ۱۳۴۱ در روستای قاسمآباد سارویی، از توابع شهرستان مرودشت، دیده به جهان گشود و در زمان شهادت ۶۳ سال داشت. دوران ابتدایی تحصیل را در زادگاهش گذراند و برای ادامه تحصیل در مقاطع راهنمایی و دبیرستان، همراه با پسرعمهاش، شهید راهب حقیقی، که بعدها در دوران دفاع مقدس به شهادت رسید، راهی مرودشت شد.
در سالهای پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در تظاهرات و مبارزات مردمی علیه رژیم پهلوی حضور فعال داشت. پس از پیروزی انقلاب، ابتدا دوران سربازی را سپری کرد و سپس با احساس مسئولیت نسبت به انقلاب و میهن، به نهاد مقدس سپاه پاسداران پیوست و مسیر سالها خدمت و مجاهدت خود را آغاز کرد.
حضور در دفاع مقدس
سالها در جبهههای دفاع مقدس، کردستان و سوریه حضور داشت و بارها تا مرز شهادت پیش رفت. مجروحیت شدید در عملیات والفجر مقدماتی نیز نتوانست او را از مسیر ایثار و دفاع بازدارد.
در جبهه فکه بهعنوان آرپیجیزن به مبارزه با دشمن مشغول بود که از ناحیه زانو هدف اصابت تیربار گرینوف قرار گرفت. شدت جراحت به حدی بود که توان حرکت از او سلب شد و پشت خاکریز بر زمین افتاد. عملیات با شکست مواجه شد و منطقه فکه به تصرف نیروهای بعثی درآمد. در آن لحظات، دو تن از همرزمانش در کنارش به شهادت رسیدند. هنگامی که نیروهای بعثی به محل رسیدند، به پیکر شهدایی که در کنار او افتاده بودند تیر خلاص زدند، اما او را ندیدند و از کنار پیکر نیمهجانش گذشتند. بدین ترتیب، سه شبانهروز در میان پیکر شهدا، بیآنکه آبی بنوشد یا غذایی بخورد، بر زمین افتاده بود و بر اثر شدت جراحات و ضعف، پیدرپی از هوش میرفت. پس از گذشت سه روز، هنگامی که نیروهای اسلام بار دیگر منطقه فکه را به تصرف خود درآوردند، پیکر او را در کنار شهدا داخل یک دستگاه تویوتا گذاشته و به بیمارستان صحرایی منتقل کردند. پزشکان در آنجا متوجه شدند که هنوز نبض دارد. بیدرنگ او را با بالگرد به اهواز انتقال دادند. پس از انجام اقدامات اولیه و ریکاوری، برای ادامه درمان به اصفهان منتقل شد و تحت عمل جراحی و مراقبتهای پزشکی قرار گرفت. این مجروحیت نیز نتوانست اراده او را برای ادامه مسیر دفاع و خدمت در راه امنیت و انقلاب درهم بشکند. او تا پایان جنگ تحمیلی، بهطور مستمر در جبهههای نبرد حضور داشت.
وی که از پاسداران بود، سالها در سنگرهای مختلف خدمت کرد و در مأموریتهای تأمین و حفظ امنیت، در مناطق خوزستان، کردستان، سردشت و همچنین جزایر تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی حضور یافت و بخشی از عمر خویش را در راه دفاع از میهن و پاسداری از امنیت مردم سپری کرد.
بعد از بازنشستگی
پس از ۳۰ سال خدمت و بازنشستگی، به درخواست سپاه دوباره به خدمت ادامه داد. احساس میکرد هنوز تکلیفی بر دوش دارد؛ تکلیفی که او را در سال ۱۳۹۵ راهی سوریه و مدافع حرم حضرت زینب(س) کرد. دیدن هر شهید، شوق شهادت را در دلش بیشتر میکرد. هر صبح دعای عهد میخواند و خود را برای ادامه این مسیر آماده میساخت. در دوران حضورش در سوریه، با شهید حاج قاسم سلیمانی دیدار و جلسه داشت و فرماندهی منطقهای نیز به او سپرده بود. پس از شهادت حاج قاسم، بیقرارتر از همیشه شد و بارها میگفت: «از همرزمان شهیدم جاماندم». سال ها به تربیت نوجوانان، خدمت به محرومان و کمک به مردم در روزهای سخت کرونا پرداخت.

ویژگی اخلاقی
وقتی وارد خانه میشد، دیگر یک نظامی نبود؛ پدر بود. هیچگاه مسائل کاریاش را به خانه نمیآورد و سختگیری و نظم نظامی را برای خودش، اما نظم و مسئولیتپذیری را برای خانوادهاش میخواست. اهل نماز اول وقت، زیارت اربعین و عاشق اهل بیت علیه السلام بود.
غیرت دینی و ولایتپذیری داشتند و واقعاً تابع امر ولایت بودند. نسبت به ولی زمان بصیرت داشتند. خوشرو و خوشخلق بودند. کار مردم را راه میانداختند، البته سیره مردان جنگ اینگونه است. مذهبی بودنش در عمق جانش رسوخ کرده و ایشان را مرد میدان ساخته بود. مرد میدان را مختص شهید حاج قاسم سلیمانی میدانیم ولی هستند کسانی که به سردار دلها اقتدا کردند.
پیش بینی شهادت
روزی که هنوز پاسدار بود، پرچم ایران را به خانه آورده بود تا همسرش حاشیه آن را بدوزد و برای پادگان ببرد. پرچم را روی خود کشید و با لبخند گفت: «کاش روزی شهید شوم و همین پرچم کفنم باشد.» همسرش در پاسخ گفت: «انشاءالله در رکاب امام زمان(عج) شهید شوی؛ اما حالا حالاها باید بمانی و خدمت کنی.»
با آغاز حوادث و اغتشاشات، خوابها و نشانههای عجیبی در خانواده دیده میشد. در شب یلدا، هنگام گرفتن عکس خانوادگی، گفت: «شب یلدای سال بعد من نیستم.» خانواده اش از این حرف او برافروخته شدند و از او خواستند چنین حرفی نزند. امروز آن عکس خانوادگی، یادآور نگاه عمیق مردی است که گویی از رفتنش باخبر بود و شهادت را نزدیکتر از همیشه میدید.
در اغتشاشات دی ماه به جوانها میگفت شما جوانید ما پیشکسوتان بهتر است در معرکه باشیم. در اغتشاشات ۱۴۰۱ شناسایی شده و اسمش پخش شده بود و با توهین و جسارت میگفتند این را پیدا کنید و بکشید. از اول این اغتشاشات میگفتیم کلاه بگذار، ماسک بپوش شناسایی نشوی، اما شهید منجذب ترسی نداشت و برای تأمین امنیت مردم از جان گذشته بود. از روزی که مرودشت شلوغ شد، یعنی از همان روز شروع فتنه، تا دیر وقت بیرون بود. یکی از اقوام گفت: شما شناسایی شدید نروید. ایشان میگفت من آمدم که بروم. به او میگفتند شما در جبهه و در دفاع از حرم در سوریه حضور داشتید، به اندازه کافی در این میدان بودید. میگفت حضرت زینب (س) مرا طلبیده که بروم. از شهادتشان آگاه شده بود. به کسی نمیگفت ولی دلبستگیهایشان را کم میکرد. هفته آخر رفتارش طور دیگری شده بود.
نحوه شهادت
حدود یک هفته از شروع اغتشاشات شهر مرودشت می گذشت. شهید منجذب هر روز سعی در کنترل این اغتشاشات داشت. وقتی سیاههی جمعیتِ سنگ به دست را می دید، پدرانه داد میزد: « اینا اموال مردمه، نکنید، برید یقهی اونی رو بگیرید که مسبب اصلی گرونیه.». در 18 دی ماه 1404 نماز ظهر را بین سنگباران وسط خیابان و بی هراس خواند و چندنفری هم به او اقتدا کردند، و نعرهی ناسزا و تهدید حتی ثانیهای از آرامش او کم نکرد. وقتی با پای مجروح وسط خیابان نتوانست خوب بدود. سنگ، سنگ، سنگ بود که از طرف جمعیت به سمت او میبارید و جراحت روی جراحت بالاخره او را از دویدن واداشت. همان لحظه که پای مجروح را به زحمت روی موتور انداخت، او را از پشت کشیدند و یکباره صد نفر به یکنفر شد. تمام هستی ما زیر تیزی چاقوهای مست، شرحه شرحه شد.
پرونده شهادت این پاسدار مومن در شب میلاد امیرالمومنین علیه السلام ورق خورد. آن شب خانواده اش برای جشن روز پدر آماده بودند، اما پدر در ماموریت بود. نزدیک ساعت 11 شب خسته به خانه آمد و گفت باید برود. ساعتی بعد در بازگشت از ماموریت روح بلندش پرکشید. دخترش زینب با بغش روایت می کند: روز جمعه، مادر چندبار با پدر تماس گرفت و جوابی نگرفت. سرانجام فردی گوشی را پاسخ داد و گفت :«این گوشی کنار یک پیکر افتاده است.» ایشان را بعد از ضربات وحشیانه چاقو با اسلحه خودشان که حتی یکبار هم دست به ماشه اش نبرده بودند، به شهادت رساندند.
پسر شهید قدرت اله منجذب نحوه شهادت ایشان را اینگونه تعریف می کند:
در آن صحنه سه نفر شهید شدند. شهید حسین بابری ابتدا مجروح شد، او را به عقب فرستادند. جمعیت اغتشاشگران چاقو و قمه به دست به مردم آسیب میزدند. وقتی شلوغ شد دستور عقبنشینی آمده بود، اما فتنهگران پدرم را محاصره کرده بودند. دوستانش آمده بودند پدرم را به عقب ببرند، اما جمعیت فتنهگر به پدرم رسیدند و او را از پشت کشیدند و با ضربات متعدد چاقو، قمه و با گلوله به شهادت رساندند. جسمش را ارباًاربا کردند. ما پیکر بابا را ندیدیم. شهید قاسم عزیزی و شهید ابوالفضل مقدسی از پلیس یگان ویژه همان جا شهید شدند و پیکر آنها را اغتشاشگران تروریست سوزاندند. شاید خدا به دل ما رحم کرد و پیکر پدر ما سوزانده نشد. حسین بابری تیر خورد. اغتشاشگران ساختمان سپاه مرودشت را محاصره کرده بودند، بنابراین همکارانش نتوانستند سریع جسم نیمه جانش را به بیمارستان برسانند. شهید بابری بر اثر جراحت شدید شهید شد. شهدای مظلوم ۱۸ دیماه، ناجوانمردانه و با قساوت قلب فتنهگران وابسته به امریکا و صهیونیستها، به شهادت رسیدند.
آن شب پاسدار قدرت اله منجذب در مرودشت به کاروان شهدا پیوست و پیکر مطهر این شهیدان در حرم مطهر شاهچراغ مدفون است.

جهاد تبیین
فرزند شهید در مورد تلاش رسانه های معاند در مورد اغتشاشات می گوید:
چیزی که در کشور ما بسیار ضعیف به آن پرداخته شد بحث فرهنگسازی و تبیین است. رهبر شهید انقلاب در مورد جهاد تبیین سخنانی فرمودهاند. چه باور کنیم یا نکنیم حقیقت این است که قشر انقلابی در بحث رسانهای و از لحاظ فرهنگسازی، تبیین و همچنین در بحث اطلاعات و داده خیلی ضعیف عمل میکنند.
پدرم بعد از فتنه ۱۳۸۸ و ۱۴۰۱ به مدارس میرفتند و با سخنرانیشان جهاد تبیین و بصیرت داشتند و آگاهسازی میکردند. بیان حقیقت به سبکی که نسل امروزی برایش قابل هضم باشد از ضروریات است. معاندان بخش کوتاهی از اخبار دروغ و فیک را در بستر فضای مجازی در قالب ۱۵ ثانیه یا ۳۰ ثانیه خالی از تاریخ و هر گونه مدرک ارائه میدهند، اما هیچ گونه مقابلهای با این اخبار جعلی انجام نمیشود و صرفاً هزینههای فرعی صورت میگیرد. عدمنظارت و سهلانگاری باعث میشود شبکههای ماهوارهای و دشمنان برونمرزی بهانه دست بگیرند. این موضوع مهم است که بخش اصلی مشکلات مردم مربوط به اقتصاد و معیشت است.