شهید محمد مهدی فریدونی

شهید محمد مهدی فریدونی از نیروهای دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در راه دفاع از اسلام ناب محمدی در ۱۹ رمضان ۱۳۹۷ در استان دیرالزور سوریه به فیض عظیم شهادت نائل آمد.

شهید مدافع حرم محمد مهدی فریدونی، فرزند خانواده‌ای فرهنگی در شهرستان فسا در 30 شهریور 1366 به دنیا آمد. محمد مهدی که تک پسر خانواده و پس از سه خواهر به دنیا آمده بود، از کودکی فردی مهربان، شوخ‌طبع و دلسوز بود. او با وجود رشد در محله‌ای عمدتاً کارگری، رفتار و منش متفاوتی داشت و همواره دوستانش را به خانه می‌آورد و در رفع مشکلات‌شان تلاش می‌کرد.

پدر وی در خصوص کودکی فرزندش میگوید: « در محله‌ ما اغلب اهالی کارگری می‌کردند و من جزو معدود فرهنگیان شاغل در آموزش و پرورش بودم و این روی رفتار و منش محمد تاثیر زیادی داشت و باعث شده بود که خیلی هوای دوستانش را داشته باشد. یادم می‌آید دمدمه نوروز بود و تازه حقوق و عیدی معلمی‌ام را گرفته بودم و با محمدمهدی که ۵ یا ۶ ساله بود برای خرید کفش به بازار رفتیم. یک کفش کتانی متمایل به سبز به انتخاب خودش خریدیم. ما در محله فقیرنشینی زندگی می‌کردیم و وقتی محمد کفش کتانش را در کوچه و در کنار بچه‌های دیگر می‌پوشید، می‌دید که بقیه نیز کفش او را دوست دارند اما به دلیل نداشتن توانایی خرید، دمپایی به پا می‌کنند. پس محمد نوبتی کفشش را به پای دوستانش می‌داد تا اینکه چند روزی که از خرید کفشش گذشت دیگر آن را نپوشید و گفت: چون دوستانم کفشی مثل من ندارند من هم دیگر نمی‌توانم آن را بپوشم.»

دوست و همکلاسی این شهید گرانقدر سروش سلیمی در مورد ایام مدرسه او می‌گوید:

«آن زمان و در سالهای 1370 تا 1380 به خاطر تبعات جنگ تحمیلی بیشتر مردم در مضیقه بودند و کوپن ارزاق و صف‌های طولانی اقلام کوپنی باب بود. در مدرسه هم اغلب بچه‌ها از لباس‌ها و لوازم التحریر دست دوم برادر و خواهر خود استفاده می‌کردند و اگر دانش‌آموزی لوازم تحریرش به خصوص مداد و دفتر مشقش همراهش نبود با کتک و اصطلاحا شیلنگ داغ و ترکه انار و برخورد تند معلم مواجه می‌شد اما یادم هست که محمدمهدی همیشه یک مدادتراش و مدادپاک کن اضافی همراه داشت تا اگر خودش یا دیگری به مشکل خورد به دادش برسد و چقدر هم به درد همه ما خورد.»

تحصیلات محمد مهدی تا مقطع فوق لیسانس رشته زبان در دانشگاه آزاد شیراز ادامه یافت و پس از پایان خدمت سربازی در نیروی زمینی سپاه، با علاقه‌ای که به سپاه پیدا کرده بود، به نیروی دریایی سپاه پیوست. محمد مهدی به دلیل تخصص در رشته زبان انگلیسی ، به عنوان مدرس در دانشگاه امام خامنه ای نیروی دریایی سپاه پاسداران، مشغول فعالیت شد . ولی به خاطر علاقه وافر به خدمت در یگان عملیاتی حضور در سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب (س)، از فرصت تدریس چشم پوشی نمود و با وجود مخالفت نیروی دریایی سپاه و دانشگاه، با پافشاری فراوان  به سپاه قدس پیوست.

نرگس فریدونی، خواهر شهید بیان می‌کند: «محمد با همه مدل و از هر قشر آدمی دوست بود. یادم است که یک دوست معتاد داشت که به کمک او ترک کرده بود؛ من ساکن مشهد هستم و یک سری محمد به مشهد آمد و خیلی ناراحت بود، وقتی دلیل را از او جویا شدم گفت: دوستم به علت مشکلاتی که برایش پیش آمده، باز اعتیاد را شروع کرده است واین باعث ناراحتی من شده؛ دیگر تحمل فسا برایم سخت بود و به همین خاطر راهی مشهد شدم. وی ادامه می‌دهد: محمد ارادت ویژه‌ای به امام رضا(ع) داشت و هرسال ۶ تا ۷ بار برای زیارت راهی مشهد می‌شد؛ او برای زیارت به حرم می‌رفت و شب به خانه بازمی‌گشت و همسر من چون می‌دانست مدت زمان زیارت محمدمهدی طول می‌کشد طوری که ظهر هم به خانه نمی‌آید صبحانه‌ مفصلی را به او می‌داد که گرسنگی در حین زیارت آزارش ندهد. محمد در وصیت نامه‌اش آورده‌است: «مرا پس از شهادت در اطراف ضریح امام رضا(ع) طواف دهید زیرا ایشان بسیاری از مشکلات مرا حل کرده‌است.»

همرزم این شهید درباره خصوصیات اخلاقی این شهید چنین می‌گوید: «مدت دو سال با آقا مهدی بودم و او را می‌شناختم و آن موردی که طی این مدت با همدیگر بودیم و دیدم، روحیه جهد و تلاش بیش از حد این آدم بود که دست بچه‌ها را می‌گرفت. مثلا در دوره آموزش اگر بچه‌ها آسیب می‌دیدند، کم می‌آوردند یا خسته می‌شدند سریع می‌رفت و دست بچه‌ها را می‌گرفت و یا بار آن‌ها را می‌گرفت و کمک می‌کرد.»

این همرزم شهید در ادامه می‌گوید: «آقا مهدی، هر کاری در گردان بود را انجام می‌داد و برای او نوع کار فرقی نمی‌کرد و یک روحیه مناعت طبع خاصی داشت. وقتی بچه‌ها ثبت نام کردند و قرعه کشی کردند برای سوریه،  با توجه به روحیه مهدی، می‌دانستیم که طبیعتا یکی از کسانی که پیگیری و مداومت می‌کند به سوریه برود مهدی است.»

محمد مهدی اولین بار در ۹ آبان ۹۶ به سوریه اعزام شد و در شهر بوکمال مستقر شد. محمد مهدی در سفر سوم بهسوریه بعد از حلالیت طلبیدن از همه دوستان و آشنایان به سوریه اعزام شد که  گلوله خصم و کین دشمن تکفیری در بوکمال ، سینه پرمهر و ولایی و گلوی روزه‌دارش را شکافت.

یکی از همرزمانیش در مورد نحوه شهادت محمد مهدی می گوید: «محمدمهدی روز سه شنبه به سوریه و به زیارت حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) می‌رود و در روز پنجشنبه به منطقه می‌آید. فرمانده‌ ما به خاطر توانایی‌های محمد و نیاز ما صلاح دید که‌ محمد به همان منطقه بوکمال برود و مسوولیت اطلاعات آنجا را به عهده بگیرد. در روز پنجشنبه باهم به حوزه ماموریتیش رفتیم، او به مقر رفت و کارها را انجام داده و برگشتیم. دو روز از این جریان گذشت که داعش هجوم سنگینی را به حوزه ماموریتی محمد آورد و راه بسته شد و دیگر راهی برای امداد و پشتیبانی وجود نداشت؛ چون محمد مسوولیت اطلاعات آن محور را به عهده داشت لازم بود که خط اول جبهه باشد و آخرین وضعیت و تغییرات دشمن را به فرمانده اطلاع بدهد.

ساعت ۲ راه باز شد اما داعشی‌ها همچنان در منطقه حضور داشتند و محمد با یکی از بچه‌های تیپ فاطمیون که از نیروهای خودش بود برای بررسی آخرین نقاطی که داعش هنوز در آنجا حضور داشت، رفتند. حدود ساعت شش بود که بی‌سیم زد: نیروهای تکفیری ماشینم را زده‌اند و دیگر شرایط بازگشت به سمت ماشینم را ندارم. با عده‌ای از بچه‌های تیپ فاطمیون به جایی که مختصات نشان می‌داد رفتیم و دیدیم که ماشین به آتش کشیده شده و محمد جواب بی‌سیم و تماس‌هایمان را نمی‌دهد. پس از چند دقیقه‌ای محمد بی‌سیم زد‌. من مختصات را فرستادم برای کمک به اینجا بیایید. به اطراف خانه‌ای که محمد در آن مستقر بود رسیدیم و دیدیم که داعش اطراف آن‌جا را احاطه کرده و به شدت و هوایی روی این خانه آتش می‌ریزد و تیراندازی می‌کند، این یعنی که می‌دانستند فرمانده یا مسوولی در این ساختمان حضور دارد. شرایط نزدیک شدن به خانه را نداشتیم و حدود ساعت ۹ شب بود که دیگر هرچه بی‌سیم زدیم جوابی را دریافت نکردیم، دو تا سه  تن از بچه‌های فاطمیون داوطلبانه به جلو رفتند و پس از ۱۰ دقیقه بی‌سیم زدند و از ما خواستند که به آنجا برویم؛ وقتی به آنجا رسیدیم جنازه محمد و دوستش به همراه جسد شش داعشی را آنجا دیدیم که داعشی‌ها توسط محمد با سلاح کمری در یک خانه ۱۲ متری به هلاکت رسیده بودند، که این اتفاق قابل توجهی است و کار هر کسی نیست.»

پدر محمد مهدی در مورد آخرین سفرش می‌گوید: «از سری دوم که محمد به سوریه رفت مسوول اطلاعات بوکمال شده بود. پس از سری دوم از سفرش که برای مرخصی به فسا بازگشت با اینکه در مرخصی بود با او تماس گرفته شد و او به اجبار زوتر از آنچه که باید راهی سوریه و بوکمال شد. این بار دیگر مادر و خواهرانش را در جریان سفرش قرار داد. برایم جالب است که محمد تا وقتی از سفرش به مادرش نگفت و از او رضایت نگرفت، با آن وضعیت خطرناک بوکمال در سری اول و دوم حضورش در آن آتشکده به شهادت نرسید اما در سری سوم و آخرین اعزامش به آنجا که رضایت مادرش را نیز به همراه داشت، به یک هفته نکشیده، به درجه‌ اعظم شهادت نائل شد. »

خواهر شهید فریدونی نیز نقل می‌کند که «پدرم جانشين فرماندۀ پايگاه بسيج منطقه‌مان بود. هر وقت به مسجد مي‌رفت، محمدمهدي را هم با خودش مي‌برد و تشويقش مي‌كرد تا در فعاليت‌هاي فرهنگي و ديني مسجد و پايگاه شركت كند. مدت زيادي نگذشت که خود محمدمهدي شد پاي ثابت مراسم‌ها و به مرور هستۀ اصلي فعاليت‌هاي مختلف مسجد را شکل دادند. وقتي مسير جهاد را انتخاب كرد، ذره اي تردید در دل نداشت و مي‌دانست پای در وادی نهاده که بازگشت از آن بسیار دشوار و نزدیک به غیر ممکن است و از ميان هزاران راه وصال، شهادت راه اوست.»

پدر شهید مدافع حرم بیان می‌کند: «محمد هیچ وقت از کا‌رهای خوبش به ما نگفته بود و بعد از شهادتش ما از طریق بقیه از کارهای خیر او با خبر شدیم و فهمیدیم که محمد خیریه‌ای را در مسجد محل تأسیس کرده‌ بوده‌ و به خانواده‌ای که دو فرزند معلول داشته‌اند کمک می‌کرده نه تنها از نظر مادی؛ ما تمام حساب‌های محمدمهدی را پس از شهادتش چک کردیم و طبق محاسبات ما باید حدود ۱۰۰ میلیون تومان که از محصولات باغ‌مان به حسابش ریخته‌بودیم، در حسابش بعنوان پس انداز می‌داشت، اما تنها یک تا ۲ میلیون در حسابش مانده بود و بعدها متوجه شدیم به خیریه‌ای کمک کرده و برای دختران بی‌بضاعت جهیزیه خریده است.»

پسرعموی این شهید مدافع حرم از زبان یکی از همشهری‌هایشان می‌گوید: «دختر جوانی می‌گفت: پدر من در زندان بود و به ما گفته بودند امکان آزادی وی وجود ندارد، پنجشنبه به گلزار شهدا رفتم، شب اولی بود که شهید به خاک سپرده شده بود؛ من به بالای سر او رفتم و با دل شکسته بسیار گریه کردم و به خود شهید متوسل شدم، فردای همان شب با من تماس گرفته‌شد و خبر آزادی پدرم را به من دادند. تا الان این‌گونه اتفاقات زیاد به گوشمان رسیده‌است از جمله شفای بیمار سرطانی، نابینا و یا جور شدن وام برای نیازمند پس از توسل به شهید فریدونی. محمد پس از شهادت نیزلطفش را شامل حال متوسلینش می‌کند.»

خواهر شهید می‌گوید: خواهر دوممان، طاهره می‌گفت: شبی محمد را در خواب دیدم که گریه می‌کند و اشک‌هایش تا ریش‌هایش جاری شده از او پرسیدم که چرا گریه می‌کنی و او در جوابم گفت: از این‌که شما را تنها گذاشته‌ام ناراحتم.

وی اظهار می‌کند: محمد را در خواب دیدم، می‌دانستم که به شهادت رسیده‌است، در خواب به او گفتم که چرا تنهایم گذاشتی در جوابم گفت: من همیشه در کنارتان هستم و هوایتان را خواهم داشت. نرگس نیز می‌گوید: یک هفته پس از شهادت محمد مدام به او می‌گفتم به خوابم بیا تا بدانم حالت چگونه است؟! شبی او را در خواب دیدم و به من گفت: حالا حالم درست شده است…

پس از شهادتش سردار سرافراز اسلام حاج قاسم سلیمانی در متنی زیبا با دستخط مبارک خود که تصویر آن در رسانه‌ها موجود است، شهادت محمد مهدی فریدونی را با ادبیاتی ناب و حسی معنوی تسلیت گفت و حس و حالش را پس از شنیدن خبر شهادت محمد مهدی فریدونی اینگونه بیان کرد:

«جان ناقابل من فدای جان به جانان پیوسته الی ابد جاوید، جمال دلارای محمد مهدی پیوسته در کنار مهدی فاطمه حاضر که این جان ارزشمند فدای جان جانان ائمه معصومین سلام الله علیهم اجمعین یعنی عمه بزرگوار و محبوبه آنان زینب کبرا و عظمی گردید، باد عاشقان و عارفانی که قبور مطهرشان شفابخش بیماری جان‌ها و روشنایی غیرقابل غروب راه‌ها و دلهای خسته در کنارشان آرامش می یابد و به شرف اطمینان نائل می گردد.»

وصیت‌نامه شهید فریدونی بیانگر عشق او به ولایت فقیه و امام خامنه‌ای بود و تاکید داشت که مردم باید هوشیار باشند و از این نعمت امنیت حفاظت کنند. پس از شهادت، مردم شاهد معجزات و کرامات بسیاری از طریق توسل به این شهید بودند، از جمله شفای بیماران و حل مشکلات نیازمندان که بیانگر زنده بودن روح و تأثیرگذاری معنوی او بود.

بسم الله الرحمن الرحیم

حمد و سپاس بی کران خداوندی را که اول است بی آنکه قبل از او اولی باشد وآخراست بی آنکه پس از او پایانی باشد. مهربانیش شامل حال همه موجودات عالم است و عقوبتش تنها برای بدکاران، رحمت او از غضبش پیشی گرفته اگر غیر از این بود ذره‌ای در این عالم وجود نداشت و به همین خاطر است که من این عبد گنه کار، سراپا تقصیر مهلت یافته ام تا وصیت خود را بنویسم.

اگر می خواست مرا به خاطر اعمال ناروایم مؤاخذه کند نه اثری از پاسدار شدن من نه اثری از سوریه رفتن بود. خدایا اعتراف کرده و می‌کنم چه بسیار گناهان و زشتی‌های مرا پوشاندی چه بسیار بلا‌های سنگین که از من دفع کردی در لغزشگاه‌های پایم لغزید و رسوایم نکردی و در عوض آن عمل اندک مرا در پیش خلق بزرگ جلوه دادی و مرا در بین خلق جایگاه رفیع بخشیدی و من در عوض شکر و سپاس همواره کفران این نعمت‌های بی شمارت را کردم و باز هم برای عقوبت من تعجیل نکردی از خدایی تو انتظاری غیر از این نمی رود پس دست بر آستان تو بلند می‌کنم و العفو گویان اشک از چشمانم جاری می‌شود.

صدای حل من ناصر از جانب شام شنیده می‌شود و گویا تاریخ همچنان تکرار شدنی است اما این بار کور خوانده‌اند. آن تعرضی که در کربلا به مولایم واهل بیتش کردند این بار تکرار نخواهد شد و شیر جوانانی از اقصا نقاط کشور‌های اسلامی از جمله ایران، پاکسان، افغانستان و … جواب این بی‌حرمتی را کوبنده دادند و انشاالله به زودی ریشه این همه مشکلات که قطعاً اسرائیل غاصب و آمریکای جنایتکار است به دست مسلمانان قطع خواهد شد.

به پدر و مادر عزیزم خدایا تو خود شاهدی و من نیز اعتراف می‌کنم که به هیچ وجه وظیفه فرزندی خود را به جا نیاوردم و پدر و مادر را زیاد اذیت کردم. اما امید به بخشش دارم. مرا حلال بفرمایید. بعد از شهادتم در عوض گریه و زاری همواره خدا را شاکر باشید که فرزندتان عاقبت به خیر شد و مایه سربلندی شما و نه سرافکندگی شما گردید و این عاقبت به خیری را مدیون زحمات دیروز شما هستم.

انشالله که شفیع شما در روز جزا باشم.به خواهرانم خواهران عزیزم در تربیت فرزندانتان در راه اسلام و قران بکوشید و مطمئن باشید کسی که دست فرزندش در دست قرآن و اهل بیت بگذارد عاقبت به خیر خواهد شد، دوستتان دارم و تقاضا دارم در راه بر طرف کردن نیاز‌های پدر و مادر تلاش کنید.

می‌دانم که بعد از رفتن من به گفته خودتان خانواده از هم می‌پاشد ولی اینگونه نیست و نخواهد بود ستون خانواده پدر و مادراند و در بر پا نگهداشتن آن شما به آنها کمک خواهید. بدانید که خدا را هر لحظه شاکرم که مرا در این مسیر قرار داد و خوشحالم از این که شما چهار گوهر گرانبها خواهران من هستید.

با خدامعامله کردم چه نیکو طرف معامله ای است. اگر میخواهید من نیز خوشحال باشم بعد از رفتنم از گریه و زاری بی اندازه بپرهیزید و بار دیگر شما را تربیت نیکوی فرزند طبق تربیت دینی، خواندن نماز به ویژه اول وقت و تعظیم شعار الله وصیت می‌کنم. به مردم ایران بدانید که دشمن در صدد زدن ولایت فقیه و امام خامنه‌ای است اگر سستی کنید و تعلل ورزید خدا این نعمت را از شما می‌گیرد و آن را را به شکل بدی جایگزین می‌کند. امنیت بالا ترین نعمتی است که خدا به مردم ایران داده (این را سوریه و عراق رفته‌ها) بهتر درک میکنند، چرا که در سوریه آزادی بود، ساحل مدیترانه بود، حجابشان آزاد بود اما وقتی امنیت از بین رفت و ده هزار نفر از زنانشان در بین تکفیری و داعشی دست به دست شدند، فهمیدند که چه نعمت بزرگی را از دست داده‌اند.

به مسئواین و کارگزاران نظام به خود بیایید و دست از ثروت اندوزی و رفاه طلبی بردارید که دارید به دره فنا و نیستی سقوط می‌کنید. چه مرگتان شده آیا کرید، کورید، نمی‌فهمید که قشر ضعیف جامعه دارد خردتر می‌شود در حالی که فرزندانتان را برای تحصیل به کشورهایی می‌فرستید که طبق تعلیم آنها پرورش بیابند و فردا برای سهم خواهی به ایران بازگردند.

اعمال شما مرا یاد این بیت شعر می‌اندازد: زمین را گر شوی مالک طمع بر آسمان داری به وقت مردنت بینی نه این داری نه ان داری

دست از دنیا طلبی بردارید و به فکر مردم باشید. و نریدون ان نمن الذین … بعد از شهادتم اگر امکانش فراهم بود مرا در حرم آقا امام علی بن موسی الرضا (ع) طواف دهید که این امام بسیاری از درد های مرا دوا کرد. دلم می خواهد جنازه‌ام هنگام وداع نیز در کنار حرم طواف بخورد سپس مرا به زادگاهم فسا برگردانید و درجوار شهدای گمنام دفن نمایید ازمسئولین شهرمی‌خواهم ضریح را از بالای قبورمطهر این شهدا بردارند تا مردم بدون واسطه قبور شهدا را لمس کنند، حسرت این لمس کردن به دل من که ماند مقدار پولی که در حساب من مانده را صرف ساخت حسینیه مسجد کنید و پولی که ماهیانه به حساب من می‌آید را قسمتی صرف کمک به ازدواج جوانان و قسمتی را تکمیل حسینیه مسجد کنید.

والسلام علیکم والرحمت الله و برکاته

کتاب «می‌شود بمانی؟» خاطرات دوستان و همرزمان شهید مدافع حرم «محمد مهدی فریدونی» است که به کوشش موسسه فرهنگی پژوهشی مبین، در بهار ۱۳۹۸ از سوی انتشارات مقاومت در 136 صفحه به چاپ رسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *