گردان تک نفره: شهید عبدالرسول زرین

شهید عبدالرسول زرین در سال ۱۳۲۰ در اطراف یکی از استانهای لرنشین به نام دهدشت به دنیا آمد و اصالتی لر داشت. در ۴ سالگی پدر و در ۶ سالگی مادرش را از دست داد و تحت سرپرستی دایی‌اش قرار گرفت. در نوجوانی توانست خویشاوندان پدری خود را در اصفهان پیدا کند و برای کار و زندگی، در کنار آنان مستقر شود. عبدالرسول سرانجام با کار کردن توانست مغازه لباس‌فروشی در حوالی «مسجد بابا علی‌ عسگر» اصفهان تهیه کرده و خانواده تشکیل بدهد. شهید عبدالرسول زرین در ۲۰ سالگی در اصفهان تشکیل خانواده داد و صاحب ۷ فرزند شد. منزل و مغازه‌ای را در حوالی مسجد باباعلی عسگر اصفهان تهیه کرد. شغلش در آن مقطع لباس فروشی بود.

از خاطرات مجاهدت های شهید زرین در انقلاب، می توان خاطره خودگفته زیر را بیان نمود:

«روزی قرار شد مجسمه شاه را در میدان مجسمه که الآن میدان انقلاب نام دارد (رو به روی سی‌وسه‌پل) پایین بکشیم، با تعدادی از برادران رفتیم تا رسیدیم به آنجا «من هم سریع بالای مجسمه رفتم و آن‌ها با کمک بچه‌ها و در جلوی چشم مأموران رژیم و تظاهرات کنندگان پایین کشیدیم. یکی از مامورها به دنبال ایشان می‌افتد و پدر هم فرار می‌کند. خودش می‌گفت؛ در همین تعقیب و گریز یک درختی را دیدم و سریع بالای آن رفتم، وقتی مامور به آن نقطه رسید به رویش پریدم و او را به باد کتک گرفتم و سریع محل را ترک کردم.»

همسر شهید زرین بیان می کند که چند روز بعد از آن واقعه یکی از افراد محل که برای یکی از ارگان‌های دولتی نفت می‌برده، درجایی که مامورها بودند نام افرادی را که قرار به دستگیری آن‌ها بوده می‌شنود؛ عبدالرسول زرین یکی از آن‌ها بوده، ایشان هم سراسیمه به منزل ما می‌آید و جریان را تعریف می‌کند.

شهید زرین هم یک موتور سوزوکی کنار حیات داشت، وقتی این بحث را شنید، گفت «حالا وقتشه که از موتور استفاده کنم.» ایشان یک بسته پولی که در خانه پس‌انداز کرده بود را برداشت و به سمت شیراز رفت. ایشان چند وقتی در شیراز بودند، تا اینکه در شلوغی انقلاب که دیگر کسی به کسی نبود به اصفهان برگشتند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، عبدالرسول لباس فروش به سپاه اصفهان پیوست. او به همراه تعدادی از فرزندانش به جبهه های نبرد پیوست.

او در خاطره ای که برای فرزندش (اکبر) تعریف می کند، تک تیرانداز شدن خودش را اینگونه بیان می کند:

«در یکی از جبهه های جنوب، پشت خط داشتم با سرعت می دویدم، که پایم به یک لوله که سر از خاک بیرون آورده بود، گیر کرد و به شدت به زمین افتادم. وقتی از جا بلند شدم، لوله تفنگ را دیدم. با خودم گفتم بگذار این را از زیرخاک بیرون بیاورم تا پای بچه های دیگر به آن گیر نکند. با سرنیزه دور و اطراف آن را خالی کردم، وقتی آن را بیرون آوردم دیدم اسلحه ای بلند و با قنداق خوش فرم است و در کنار هم یک نوار فشنگ و چند خشاب و دوربین بود. همه را با خود جمع کردم و به مقر گردان بردم و آنها را تنظیف کردم. دیدم اسلحه ای عجیب است و دوربین آن هم در شب ها فاصله دور را نشان می دهد. چندبار با آن شلیک کردم تا قلق اسلحه به دستم آمد. چون تیراندازی خوبی داشتم و آن اسلحه هم دوربین خوبی داشت، خیلی راحت هدف را می زدم. در یکی از عملیات ها کار من شده بود زدن تیربارچی تانک و نیروهای پیاده ای که اطراف تانک سنگر می گرفتند و همراه تانک پیش می آمدند. حتی وقتی راننده تانک سرش را بیرون می آورد، آن را هدف قرار می دادم. یک بار 18 تانک دشمن را به همین شکل از پا انداختم. وقتی برادر خرازی موضوع را فهمید به من گفت: تو با این تفنگت معجزه کردی، از حالا به بعد همین کار را ادامه بده، از نظر من تو آزادی در تمام خطوط بروی و دشمن را از پا دربیاوری»

خاطره ای دیگر که بیانگر تیزهوشی این شهید عزیز می باشد و در سال های جنگ،‌ نقل مجلس بچه هایی بود که برای آموزش نظامی می رفتند، به شرح زیر است:

«در میان معرکه،‌ نبرد آنچنان سنگین بود که دشمن و خودی خسته شده و برای لحظاتی سکوتی سخت حاکم شد، نه حرکت جنبده ای و نه صدایی، هیچ به گوش نمی رسید تا اینکه شهید عبدالرسول زرین با لهجه ای عربی ندا می دهد که جاسم کیست؟

سرباز عراقی که نامش جاسم بود با بی اطلاعی از اینکه قرار است چه بلایی بر سرش بیاید، سر را بلند می کند و بعد با شلیک تک تیرانداز راهی دیار فنا می شود. دقیقه ای بعد می گوید: رحمان کیست و دوباره همان قصه تکرار. بعثی ها که از این قصه مات و خسته و گیج شده بودند و می خواستند همان کلک را اجرا کنند، یکی شان را بلند کرده و او می گوید: رسول کیست؟ اما صدایی نمی شنوند تا زمانی می گذرد و رزمنده ای می گوید چه کسی با رسول کار داشت و سرباز دیگر بعثی سر را بلند کرده تا پاسخ دهد که او هم به دیار اسفل السافلین راهی می شود.»

ماجرای تصویر مشهور این شهید که تیر به گوش اش اصابت کرده است، به شرح زیر است:

«روزی برادر خرازی به من گفت که عراقی ها در چزابه تک تیرانداز گذاشته اند که تا حالا تعدادی از بچه ها را شهید کرده است. و هنوز نتوانستیم او را از پا دربیاوریم.  با برادر خرازی سوار موتور شدیم و به موقعیت مورد نظر رفتیم. با دوربین دیدی به منطقه زدم و موقعیت تک تیرانداز عراقی را شناسایی کردم. به برادر خرازی گفتم شما دیگر بروید اگر کسی اینجا تردد نکند، انشالله او را خواهم زد. فقط بگویید مقداری آب و آذوقه برای من بیاورند، ممکن است چند روزی آنجا بمانم. تا شب همانجا پشت خاکریز ماندم. نیمه های شب که هوا کاملا تاریک بود از روی خاکریز به صورت سینه خیز به آن طرف رفتم و خود را تا 100 متری عراقی ها رساندم. با سرنیزه یک جان پناه تک نفره برای خود کندم و همانجا سنگر گرفتم. با دوربین موقعیت تک تیرانداز را زیر نظر گرفته و تا نزدیکی های صبح همانجا ماندم ولی اثر از تک تیرانداز نبود. به ناچار پشت خاکریز خودی برگشتم و کمی استراحت کردم. صبح دوربین را برداشتم و از لبه خاکریز موقعیت تک تیرانداز را بررسی کردم. متوجه شدم او هم با تفنگ خود به سمت من نشانه رفته است. به خاطر دوری مسافت مطمئن بودم او هم نمی تواند با تفنگ خود را مرا نشانه بگیرد. تعدادی از خبرنگاران برای تهیه فیلم و عکس به منطقه آمده بودند و در حال عکاسی و فیلم برداری از منطقه بودند. برای لحظاتی از تک تیر انداز غافل شدم. نمی دانم چه شد که احساس کردم گوش ام می سوزد. تازه متوجه شدم تک تیرانداز به طرف من شلیط کرده است و تیر به گوش ام خورده است. از خاکریز به سمت پایین حرکت می کردم و در حالی که از گوش ام خون جاری بود، یکی از عکاسان از من عکسی گرفت.  همانجا گوش ام توسط بچه های امدادگر پانسمان شد. باز به پشت خاکریز برگشتم و تک تیرانداز را زیرنظر گرفتم تا هوا تاریک شد. دوباره سینه خیز به سمت عراقی ها رفتم و در گودالی که کنده بودم مستقر شدم و موقعیت تک تیرانداز عراقی را زیر نظر گرفتم. آن شب هم تا صبح از سنگرش بیرون نیامد، صبح با تیمم همانجا نمازم را به صورت چماتمه خواندم و دیگر نمی خواستم به پشت خاکریز برگردم. آفتاب ظهر حسابی رمق مرا گرفته بود، آن روز را به همان حالت در سنگر ماندم و با کمی نان خشک و آبی که در قمقمه داشتم سپری کردم و تا شب ماندم. نیمه های شب بود که پس از سه روز کشیک دادن، بالاخره او از سنگر خودش بیرون آمد. آفتابه آبی در دست داشت، از خاکریز به محلی رفت که من کاملا به او تسلط داشتم. فهمیدم برای قضای حاجت به آنجا رفته است. من فرصت را غنیمت شمردم و با یک گلوله کارش را تمام کردم. او تک تیر انداز خبره ای بود و شاید اگر در این موقعیت او را نمی زدم، شاید دیگر فرصت این کار را نمی یافتم. »

خاطره خودگفته دیگر ایشان که در آن به رویای صادقه دیدار امام حسین اشاره می کند به شرح زیر است:

«در عملیات رمضان من حدود 70 نفر از عراقی ها را با همین تفنگ به درک واصل کردم. سنگر مناسبی نداشتم، عراقی ها من را شناسایی کردند به طوری که چندین گلوله تانک در اطراف من به زمین خورد. در یکی از این انفجارها درد شدیدی را در شکم ام احساس کردم. وقتی به شکم ام نگاه کردم دیدم پاره شده و حتی روده های م را نیز می توانم ببینم. به سختی با چفیه پارگی شکم ام را بستم و دیگر چیزی نفهمیدم. بچه های امدادگر مرا به بیمارستان منتقل کردند. ولی به دلیل شدت جراحت دکترها از من قطع امید کردند. در حالت بیهوشی و در عالم رویا، پیامبر و ائمه اطهار را دیدم. امام حسین علیه السلام به من فرمود تو یک سربازی، تو سرباز واقعی ما هستی. ما شما را داریم. ائمه به جماعت ایستادند، امام حسین دست من را گرفت و به صف نماز جماعت برد. صبح که دکترها بالای سر من آمدند، وضعیت عمومی من را خوب تشخیص دادند. وقتی به هوش آمدم، بچه های بیمارستان در کمال تعجب مرا به خدا قسم دادند که بگویم چه شده و من ماجرای رویای آن شب را برای آنها گفتم و آنها هم اشک ریختند.»

در خاطره ای خودگفته شهید که از یک نوار کاست پیاده شده است:

رسیدم به تپه‌ای که برادر خسروی فرمانده گردان امیرالمؤمنین فتح کرده بودند، می‌دانستم که راه نفوذ دشمن کجا می‌تواند باشد. چهار تیربار، وحشیانه روی تپه کار می‌کردند (یک تیربار می‌تواند یک گردان را نابود کند)، به لطف خدا توانستم هر چهار تیربار را خاموش‌کنم، بعد از آن رفتم کنار تپه نشستم تا دشمن تپه را محاصره نکند. نشسته بودم تا خستگی درکنم چون نود کیلومتر کوه‌ها را تاب‌خورده بودم و پاهایم درد گرفته بود. در کنار تپه در حال استراحت بودم که دیدم حدسم درست بود. دشمن دارد از دور تپه نفوذ می‌کند و من هیچ جایی را نداشتم کمین کنم. بی‌سیم هم نداشتم که با برادر خسروی تماس بگیرم تک‌وتنها بودم فقط دو نارنجک داشتم. نشستم و دو آیه “وجعلنا” و “و ما رمیت اذ رمیت ” را خواندم، چون خیلی به این دو آیه اعتقاد داشتم شجاعت مضاعفی پیدا کرده و شروع کردم به تیراندازی و هفده نفر از آن‌ها را از پای درآوردم که جنازه‌هایشان صد متری من خوردند زمین و بقیه هم پا گذاشتند به فرار، کل منطقه از عراقی‌ها خالی شد. پیش بچه‌ها که برگشتم، گفتند که در بی‌سیم داد می‌زدند که فرار کنید تک‌تیرانداز دارند، شهید زرین می‌گوید که من فهمیدم این آیه‌ها کمر دشمن را شکست.

شهید خرازی هم در مورد شهید زرین می‌گوید: «این بعد معنوی منظوم با نظامی شهید زرین، سبب خلق این حماسه‌های بزرگ‌شده بود که شاید این‌کارهای بزرگ از درک افراد عادی خارج باشد .»  شهید خرازی می‌گوید: «شهید زرین خیلی خوب جنگیدن را بلد بود و انگار که ایشان جنگی به دنیا آمده بود.» ایشان تعریف می‌کند هرکجا کم می‌آوردیم یا به مشکلی برخورد می‌کردیم عبدالرسول خیلی خوب و با خونسردی کامل قضایا را فیصله می‌داد و ما ایشان را درجاهای حساسی وارد می‌کردیم. عبدالرسول زرین از خرازی بزرگ‌تر بود. حسین خرازی فرمانده بود و شهید زرین تک‌تیرانداز. اما فرمانده می‌گفت بین‌شان یک نوع رابطه عاطفی پدر فرزندی حاکم بوده است و همه‌جا در عملیات‌ها در کنار هم بوده‌اند. پس پربیراه نیست که سردار مرتضی قربانی درباره‌اش بگوید: «شهید زرین یک نیروی نابغه عملیاتی محسوب می‌شد و حاج حسین خرازی خیلی به ایشان اعتماد داشت. او بازوی عملیاتی حاج حسین بود. من 2 بار از زبان شهید خرازی شنیدم که می‌گفت من صبح عملیات، بعد از خدا و کمک چهارده معصوم(ع) چشمم به دست زرین است.» حسین خرازی به او لقب گردان تک‌نفره و عراقی‌ها به وی لقب شکارچی خمینی داده بودند.

به گفته دوستانش او در ۷۰۰ شلیک موفق فرماندهان و نیروهای تأثیرگذار بعثی را کشته بود. سیداحمد موسوی، فرمانده اطلاعات عملیات گردان غواصان یونس لشکر امام حسین، در خاطره‌ای از او می‌گوید:

«چند ماه قبل از شهادتش از او پرسیدم، تعداد شلیک‌های موفق شما تا کنون چقدر بوده است و تا حالا چند نفر از دشمنان ما را به هلاکت رسانده‌ای؟ اول نمی‌خواست بگوید، ولی وقتی اصرار کردم (حدود 6 تا 7 ماه قبل از عروجش) ایشان گفت “تا الان بالای 2 هزار نفر در ذهنم هست و در دفترچه‌ام ثبت کرده‌ام”، که این تعداد قطعاً در چند ماه بعد و در عملیات‌های بعدی و بین عملیات‌ها در سنگر‌های کمین و تا لحظه شهادت ایشان بیشتر هم شده بود. »

او بارها زخمی شده بود و ۶۰ درصد از کار افتادگی داشت، شهید خرازی معافیت او را از رزم صادر کرده بود اما نشستن برای این رزمنده دلاور معنایی نداشت. شهید زرین تا سال ۶۳ به طور مداوم در اکثر عملیات های جنوب و غرب حضور فعال داشته و مسئولیت های مختلفی از جمله فرماندهی گردان و محور را بر عهده داشته و گروههای مختلفی را آموزش داده و به عنوان تک تيرانداز ، بين گردان‌ها فرستاده بود. عبدالرسول زرین در عملیات خیبر با آتش توپخانه دشمن بعثی به شهادت رسید.  پس از شهادت زرین، رزمندگان ایران در بیسیم‌ها و رادیو دشمن شنیده بودند که اظهار میکنند “شکارچی خمینی”را زدیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *