به نام خدا
در تاریخ 27 خرداد 95 یک گفتگوی صمیمانه با «اصغر شجاعی» از رزمندگان و جانبازان شهر کازرون انجام دادیم. هدف این گفتگو معرفی شهدای کمتر شناخته شده از شهرستان کازرون می باشد.

من (اصغر شجاعی)، نصراله ایمانی را از اول جنگ میشناختم. من در خط مقدم کمتر با نصراله بودم، اما در شهر کازرون خیلی با نصراله بودم. نصراله ایمانی خیلی آرام و با متانت صحبت می کرد. همیشه بدون هیاهو و متواضعانه صحبت میکرد. نصراله چون اول جنگ (سال 61) شهید شد، گمنام است. خیلی از رزمندههای کازرون نصراله را نمیشناسند. چون اوج اعزام نیرو سال 61 به بعد بود. نصراله به بچه ها آموزش دینی می داد، در عرفان از همه بالاتر بود. وصیت نامه نصراله را که آدم میبیند ، تعجب میکند که سال 61 این آدم، چقدر میفهمیده است.
نصراله بعد از محرم 59 دیگر مال این دنیا نبود، غیرممکن بود نصراله زنده بماند. در عاشورای 59 هفت یا هشت شهید در سوسنگرد دادیم. اینها همه با نصراله ایمانی در محاصره بودند. نصراله سبزی، صمد نحاسی، غلامرضا بستانپور، احمد داودی … همه با هم شهید شدند. علی اکبر پیرویان روز قبل شهید شد. روز عاشورا بود و تشنگی بیداد میکرد. بچه های کازرون همراه شهدا به کازرون آمدند و آنها را تشییع کردند. عدهای از رزمندهها در کازرون ماندند. نصراله ایمانی، قدرت بهبود، بهمن شجاعی، محمود دهقان، اکبر دهقان دوباره به سوسنگرد برگشتند و یک گروه تشکیل دادند. در سوسنگرد مقری داشتند و آنجا ماندند. این شده بود مقر بچههای کازرون… هر وقت از کازرون میخواست نیرو اعزام شود، نیروها میگفتند به سوسنگرد پیش نصراله میرویم. حتی برای اعزام به بسج هم نمی رفتند. مستقیم از کازرون به سوسنگرد پیش نصراله ایمانی می رفتند. نصراله آنجا مثل اعزام نیرو بود. یعنی خیلیها به عشق نصراله که آنجا مرکز اعزام نیرو بود، به سوسنگرد میرفتند. یعنی حتی در بسیج هم اسم نمی نوشتند، بلکه به عشق نصراله که در سوسنگر د یک ستون است و برش دارد، می رفتند آن جا… بعد از محرم 59 نصراله دیگر ماندنی نبود.
ترکشی که به گلوی نصراله خورد، او را از این دنیا جدا کرد. نصراله خیلی به عبدالرسول رضوی علاقه داشت. وقتی عبدالرسول شهید شد، نصراله ترکش به گردنش خورده بود. با هم به سردخانه کازرون رفتیم، هنوز تو محاسن عبدالرسول خون بود. نصراله دستی به صورت عبدالرسول کشید. به محاسن خونینش دست کشید و بوسهای به پیشانی عبدالرسول زد. در سردخانه چنان جو سنگین شده بود که من گفتم نصراله همان جا از دنیا خواهد رفت. زیربغل نصراله را گرفتیم و او را از سردخانه بیرون آوردیم. شهادت عبدالرسول رضوی تاثیر خیلی زیادی روی نصراله گذاشت. بعد از شهادت عبدالرسول دیگر نصرالله مال این دنیا نبود.
سال 60، یک شب نصراله در دهلاویه، روی خاکریز، جلوی تیر مستقیم عراقی ها شروع به نماز خواندن کرد. بهش گفتم: «چکار می کنی؟» گفت: «دو رکعت نماز عشق می خوانم.» گفتم: «الان با تیر میزنندت!» گفت: «تیری که به من میخواهد بخورد، جای دیگر است.» گفتم : «کجا؟ »، با دست اشاره به دوردست ها، پشت خاکریز عراقیها کرد و گفت: «روزی در آن دوردستها خواهد بود.»
نصراله ایمانی و محمد راسخی با هم شهید شدند. 22 اردیبهشت ماه بود. مرحله اول و یا دوم عملیات بیتالمقدس (آزاد سازی خرمشهر) بود. از هویزه که سمت خرمشهر رد شدند، عراق برای ایجاد خط پدافندی آتش تهیه وحشتناکی ریخت. بچهها دو نفر دو نفر سنگر میکندند. نصراله با محمد راسخی سنگر کندند. در سنگر نشسته بودند که گلوله آمد و دو نفر با هم شهید شدند. محمد راسخی طلبه آیتاله ایمانی بود. کنار نصراله یک سنگر کنده بودند. بعد از عملیات عراقی ها آتش تهیه میریزند و دو تا به همراه هم به شهادت می رسند. آیت اله ایمانی روز خاکسپاری این دو نفر با حالت گریه صحبتهای عجیبی با راسخی نمود. مثلا گفت «تو (راسخی) شاگرد من بودی، من حق معلمی گردن تو دارم، روز قیامت باید دست من را بگیری.» چون راسخی طلبه در حوزه آیتاله ایمانی بود. راسخی و نصراله خیلی به هم علاقه داشتند و با هم به شهادت رسیدند. این رزمندهها هیچکدام تسویه حساب نمیکردند. نصرالله یکبار تسویه حساب حقوقی هم نکرد. حتی فکرش را هم نمیکرد.
کاظم فتاحی اصلا حقوق نمیگرفت. حقوق رزمندهها آن موقع ماهی 3000 تومان بود. پول یک بلیط کازرون سوسنگرد 500 تومان بود. یک هفته مرخصی میگرفت و به کازرون میرفت کار میکرد. در کوه سنگ برای کوره آجرپزی خرد میکرد. دو هفته کار میکرد، حقوق میگرفت، سپس به جبهه میآمد. میگفتند چرا حقوق نمیگیری؟ میگفت: « نه مال بیت المال است.»
مرتضی شافع دانشجوی پزشکی بود. یکبار از خط، از سه راهی مرگ بر میگشتیم. سه راهی مرگ، توی رقابیه بود. ده روز توی خط بودیم. وقتی داشتیم برمیگشتیم، رفت خون داد. بهش گفتم : «هنوز بدن ما بوی ترکش و خون میدهد، چرا رفتی خون دادی؟» گفت: «در عملیات قبل زخمی شده، دو کیسه خون بهم داده بودند. یک کیسه خون را قبلا داده بودم، یک کیسه خون بدهکار مردم بودم، حالا این یک کیسه را دادم که اگر کشته شدم، روز قیامت جلوی مردم خجالت نکشم. مرتضی شافع با توپ 120 تیکه تیکه شد. اینقدر تیکه تیکه شده بود، که وقتی میخواستیم دفناش کنیم، یک تیکه از بدنش توی تابوت جامانده بود.
علی اکبر پیرویان دکتر بود. در افغانستان علیه شوروی جنگیده بود. او اولین فرمانده بسیج کازرون بود. اگر زنده بود، یک استوانهای برای نظام میشد. بعد از شهادت دکتر پیرویان، سید جواد دیدهور فرماندهی را به عهده گرفت. سید جواد دیده ور اسوه اخلاق بود.
نادر نکویی تیر به سینه اش خورده بود و از طرف کمر خارج شده بود. یک باند بسته بود و در خط مانده بود. وقتی نفس می کشید، صدای سوت از سینه اش بیرون می آمد. یک شب که باند را باز کرد، همینطور عفونت از زخماش بیرون ریخت. بهش گفتم : «این عفونت تو سینه ات تو را می کشد، برو عقب…»، گفت: «نیرو در خط نداریم. اگر من عقب بروم، تو باید به جای دو ساعت، چهار ساعت نگهبانی بدهی…» ابتدای جنگ نیرو در جبهه ها کم بود. نادر نکویی ساعت 2 شب شهید شد. من کنارش بودم که شهید شد.
کاظم داودی نژاد، حسن اعتمادی و قاسم پرآور با قدرت بهبود، عمو برات و نصراله ایمانی برای شناسایی از رودخانه گذاشتند و رفتند پشت سر عراقی ها… عراقی ها توسط ستون پنجم و یا دلایل دیگر متوجه شدند. کاظم داودی نژاد، حسن اعتمادی و قاسم پرآور شهید شدند. کاظم داودی نژاد تیر به گلویش خورد و شهید شد. حسن اعتمادی ورزشکار بود و الان سالن شهید اعتمادی کازرون به نام او است. بچهها به عقب آمدند و جنازه این سه نفر در عراقیها ماند. بعد از دو روز عمو برات به همراه قدرت بهبود با لباس عربی با قایق از رودخانه رد شدند و پشت سر عراقی ها رفتند. سه تا جسد شهدا را با سختی با قایق به این طرف رودخانه میآورند. اجساد دو روز طرف عراقیها بودند، یک شب در سردخانه اهواز و یک شب هم در سردخانه نورآباد بودهاند. تا اینکه سه تا جسد به غسالخانه کازرون میرسد. من آنجا بالای سر اجساد رفتم. کاظم داودی نژاد یک تیر به گلویش خورده بود و یک چفیه هم دور گلویش بسته شده بود. معلوم بود اول از همه شهید شده است که سایرین دور گلویش چفیه پیچیدهاند. من چفیه دور گلویش باز کردم، ناگهان خون از گلوی جسدی که پنج روز از آن گذشته است، بیرون زد. پیراهن کاظم خونی شد. آن لحظه به ذهن من نرسید که چرا اینجوری شد، فقط سریع چفیه را دور گردنش بستم. بعدش با همان لباس (چفیه و پوتین) او را کفن و خاک کردند. بعد از مدتهای زیادی ناگهان در ذهنام جرقه زد که جسدی که پنج روز از آن گذشته است، چرا خون از آن بیرون زده است.
قنبر پویان در عملیات هویزه به همراه دانشجویان پیرو خط امام به شهادت رسید. قنبر پویان مفقودالاثر شد و هیجگاه جسدش نیامد.
غلام رضا بستانپور دانشآموز بود. خیلی آرام، نجیب و دارای جاذبه خاصی بود. جزو کم سن ترین افرادی بود که در عملیات محرم 59 کنار بچهها بود. همه او را دوست داشتند. یک سیمای معصومانه، پاک و یوسفی داشت. در روز عاشورای 59 در سوسنگرد با گلوله توپ یا خمپاره شهید شد. آن روز تاثیر عجیبی روی بچههایی گذاشت که آنجا بودند.
قدرت بهبود بعد از شهید دیده ور فرمانده شد. خیلی زود هم به شهادت رسید. خیلی بعد از دیدهور زنده نماند.
خیراله گلستان فر در سوسنگرد به شهادت رسید. خیلی خوش اخلاق بود. همیشه لبخند میزد و شوخی میکرد. وقتی دورش مینشستیم، همهاش شوخی میکرد. در عملیاتها هم لبخند از لبش دور نمیشد. با نصراله خیلی بود. در سوسنگرد به شهادت رسید.
حسن همدانی چاقو کش و یکه بزن کازرون بود. وقتی دعوا میشد، حسن را میبردند، دو نفر را حریف بود. مادر حسن همدانی داشت از دنیا می رفت. به حسن گفت: « حسن همه میگویند تو بدی، ولی من می دانم که تو چقدر خوبی. فقط یک کاری کن که بعد از مرگ من بگویند خدا رحمت کند مادرش را.» حسن همدانی وقتی مادرش رحمت خدا رفت، توبه کرد. غسل توبه کرد و چنان تغییری کرد که شاید کم انسانی چنین کند. وقتی تصمیم گرفت به جبهه برود، اعزامش نمی کردند. می گفتند تو که لات و یکه بزن کازرون هستی، می خواهی بروی جبهه؟ رحیم قنبری ضامن اش شد. حسن همدانی وقتی میخواست جبهه برود نماز هم بلد نبود بخواند. اول فرستادنش بوکان کردستان. یک روز یک نفر از کردستان آمده بود، گفت حسن همدانی کجاست؟ گفتم برای چه؟ گفت این مسیح کردستان است. روی دست حسن همدانی خالکوبی بود. خجالت می کشید، همیشه آستین بلند می پوشید. حسن همدانی با سیگار همه خالکوبیها را سوزاند. ما 20 متری عراقیها بودیم. کالیبر روی تانک شلیک می کرد. ما 300 نفر بودیم، 240 نفر شهید شدند. حسن تیر کالیبر به سینهاش خورد. یک پسری به نام محمد باقر دلپسند همراهمان بود. طلبه بود. تیر به پهلویش خورده بود و پهلویش پاره شده بود. حسن خودش زخمی بود و تیر به سینه اش خورده بود. با این وجود محمدباقر را روی کولش انداخت. با بدن زخمی خودش، او را 4 یا 5 کیلومتر به عقب آورد. این اتفاقها در عملیات فتح المبین افتاد. در بیمارستان حسن هنوز کتفش زخمی بود. حسن گفت من میخواهم به علمیات بروم. من پایم زخمی شده بود و نمیتوانستم راه بروم. به او گفتم یک کم دیگر صبر کن تا پای من هم خوب شوم و با هم برویم. گفت: «وقت نیست، عملیات است.». عملیات خرمشهر بود. به عملیات رفت و یک دست و یک پایش قطع شد. لحظه شهادت فیلمش هست. خبرنگار می گوید: «شهادت ات مبارک برادر… بگو اشهد ان لا اله الله و اشهد ان محمد رسول الله.» در حال گفتن شهادتین از بین می رود. صحنه خیلی غم انگیزی بود. حسن همدانی با نصراله در بیتالمقدس شهید شد.
در سوسنگرد فکر میکنم 28 صفر بود. من میخواستم مداحی کنم. خبرنگار برای فیلم برداری آمده بود. همه رزمندهها سرشان پایین بود. هیچ کس سرش را بالا نمیآورد که در دوربین بیفتد. خبرنگار گفت: «تورا به خدا سرهایتان را بالا بیاورید. ما می خواهیم نسل های آینده شما را ببینند.»
ما دیگر لذتی از زندگی نمی بریم، فقط حسرت دوستانمان را می خوریم. تلخ ترین کار، یادآوری خاطرات شیرین گذشته است. خاطرات کسانی که با آنها زندگی کردیم، با آنها خندیدیم، گریه کردیم. بوی تنشان هم بوی عطر حسین بود. همه چیزشان زیبا بود. زیبا ترین دوران زندگی ما در جنگ بود، بقیه زندگی ما مرگ است، روز مرگی است.