شکست حصر سوسنگرد به روایت نصراله ایمانی

رزمندگان کازرون از اولین گروه هایی بودند که به جبهه های نبرد شتافتند و نقش مهمی در شکست محاصره سوسنگرد داشتند. حدود 80 نفر از رزمندگان کازرون در مهرماه 1359 به جبهه می روند. ابتدا در اهواز شهید علم الهدی بچه ها را با جبهه آشنا می کند، بچه های کازرون حدود یک ماه در هویزه می مانند. در اواخر آبان 1359 رزمندگان کازرون به سوسنگرد اعزام می شوند. متن زیر خاطرات دست نویس شهید نصراله ایمانی از مبارزه رزمندگان کازرون در شکست حصر سوسنگرد می باشد.

آبان 1359

ما هر روز صبح با هم در جاده هویزه به سوسنگرد می دویدیم و ورزش می کردیم. هویزه مثل وطن دیگر ما شده بود. بچه ها دیگر احساس خستگی نمی کردند و جنگ را از یاد برده بودند. ولی من همیشه اوقات، انتظار روزهای سختی را می کشیدم. این را می دانستم که بعد از هر شادی، ناخوشی پیش می آید. این مدت که ما در هویزه بودیم، شاید دوران طلائی به شمار می رفت، چرا که بعد از آن برنامه های سختی را در نظر خود مجسم می کردم و آن روز سخت هر لحظه نزدیکتر می شد. تا اینکه شب جمعه پیش آمد، شبی که غیر از شب های دیگر بود. بچه ها تازه صاحب سلاح های سازمانی شده بودند. برنو ها گرفته شده بود و ژ3 جای آن را گرفته بود. من هم آر پی جی داشتم. نزدیک های غروب بود، حمید خسروی را دیدم که با حالتی غمگین لوله آر پی جی اش را در کنار درب ورودی ساختمان جهاد گذاشته، احمد داودی را که زیاد خوشحال به نظر می رسید، دیدم. با خنده می گفت، امیدوارم که مثل حسین شهید شوم و اصغر گندمکار را می دیدم که چهره اش بی اندازه مهربان شده بود. رضا پیرزاده را می دیدم، ساکت در گوشه ای به فکر فرو رفته بود. اسلحه کلاش که روی دوش او قرار داشت همانند شاخه نگونسار بید مجنونی جلوه می کرد. زیرچشمی با لب هایش تبسمی زودگذر می زد. فردا صبح در ساختمان جهاد چنان ایاب و ذهابی دیده می شد که انگار خبری هست. اکبر پیرویان دستور آماده باش داد. معلوم بود که ما هجرتی را آغاز می کنیم که در اولین روزش مادرانی را به داغ می نشاند. بالاخره بعد از چند ساعتی معلوم شد که حتمی است و می باید رفتنی را آغاز کرد. هرکس فردایش را در قلمرو اندیشه اش، در جلوه گاه چشمانش مجسم می کرد. ما کاروانی بودیم که بی شک جز عشق نامی برایش نبود. آنچه که سبب شده بود قلب هایی پاک با رخساره های تابان به اینجا کشیده شوند، جز عشق به دفاع از حریم اسلام چیز دیگری نبود. ما کاروانی بودیم که برای شنیدن بانگ رحیل لحظه شماری می کردیم. اذان مغرب گفته شد، شاید آخرین اذان بود. مرتب آژیرها با صداهای انفجار به گوش می رسید، نماز خواندم. اولین بار بود که با کوله پشتی آر پی جی پر از موشک نماز می خواندم. نیروهایی که در شمال و جنوب هویزه بودند، به داخل شهر کشیده شده بودند. سروصدا زیاد بود. هرکس سعی می کرد خود را برای این سفر هر چه زودتر و بهتر آماده کند. از آوردن وسایل شخصی صرفنظر می کردند. ابتدا گفتم، ما از جنگ چیزی نمی دانستیم. ما کاروان عشق در بیابان نادانی گم گشته بودیم و فضای باز بیابان جهل را همچون شنزاری می دیدیم که بادیه های آن جز سرابی بیش نبود. تعدادی جیره خشک بین برادران تقسیم کردند. هوا نسبتا سرد بود. روبروی ساختمان جهاد در زمین های باز کانالی کنده بودیم و تماما در آن به سر می بردیم. گاهی پشت سرهم تعدادی توپ به طرف ما می آمد. لحظه ها به کندی سپری می شد. ساعت تقریبا سه و نیم (شب) بود. گروهی از بچه ها اول شب به سوسنگرد آمده بودند، هوا بشدت سرد بود. تاریکی مطلق همه جا فرا گرفته بود. تمام بچه ها در خود فرو رفته بودند،کسی حرف های خنده دار نمی زد. جز تعدادی معدود که آن هم مسلم بود، روزی دیگر در کنار ما نیستند. از سر صبح که بیدار شده بودیم، تا حال که ساعت سه و نیم بود، مثل اینکه یکسال گذشته است. در اندیشه این بودم که فردا چه می شود، که ماشین یخچال جلوی درب ساختمان ترمز کرد. اکبر پیرویان با شدت هر چه تمام تر بچه ها را داخل ماشین می فرستاد. من هم سوار شدم. داخل یخچال بی اندازه تاریک بود، هر لحظه قنداق تفنگی به سرت می خورد و یا پا روی پای دیگران می گذاشتی. جا خیلی تنگ بود. قریب 80 نفر با تجهیزات می خواستند جا بگیرند. همه سوار شدند و درب ورودی بسته شد. چشم ها هم از حرکت ایستاده بود و چیزی را نمی دید. لحظه ای سکوتی مرگبار همه جا را فرا می گرفت و لحظه ای بعد سروصدای زیادی بلند می شد. نمی دانستیم کجا می رویم. گرسنگی بیش از حد مرا رنج می داد. در حدود ساعت 4:15 بود که به 5 کیلومتری سوسنگرد رسیدیم. شدت آتش خیلی زیاد بود، مجبور شدیم روی زمین دراز بکشیم. سطح زمین سیاه و پوشیده از خار و هوا هم سرد بود. با حسن بازیار کمک آر پی جی ام، روی زمین درازکش بودیم. سنگینی کوله پشتی مرا رنج می داد، کمرم خسته شده بود. هنوز موقع اذان نشده بود و تا آن لحظه رویاهای کودکانه ام در نظرم مجسم می شد و به خودم می گفتم بالاخره به جنگ آمدی. بعضی اوقات دندان هایم را به هم فشار می دادم و قیافه تانک سوخته شده از شلیک آر پی جی ام را در اندیشه ام می گذراندم، هر چند حتی یکبار هم آر پی جی نزده بودم. کم کم فجر صادق دمیده می شد و هر لحظه صداهای انفجارها و آژیر توپها زیادتر می شد. به همان حالت که بودم نماز خواندم، بعد دعای امام زمان هم زمزمه می کردم که بچه ها دو تا دو تا بلند می شدند. اکبر پیرویان مسیر راه را تعیین کرده بود و همگی به داخل یک کانال که روبرویش خاکریز بود راهنمایی شدیم، هوا داشت روشن می شد. نور شلیک ادوات زرهی دشمن از روبرو دیده می شد. برایم مشخص بود که ما هستیم که باید با اتکال به الله مقابله کنیم. می دانستیم که این مزدورانی هستند که دارند هستی ما را به یغما می برند. اکبر گفت که همین جا سنگر بزنید. هنوز جهات اصلی و فرعی خوب نمی دانستم، وقتی اولین پرتو نور خورشید را دیدم متوجه شدم نیروی دشمن از طرف اهواز قرار حمله دارد و الان می خواهد سوسنگرد را دور بزند. ساعت 6:30 بود با سرنیزه کمی خاکریز را گود کرده بودم مثل سنگر. کیسه شن نبود بعد از چند دقیقه اکبر گفت بیا. آر پی جی برداشتم و دنبال اصغر گندمکار و خسروی و پیرزاده به راه افتادم، حسن بازیار هم هم آنجا ماند. مقداری که راه رفتم برگشتم و کلاشینکف پیرزاده را با تفنگ ژ3 حسن عوض کردم. بعد چهار خشاب را در زیر بلوزم گذاشتم، حمایل جیب خشاب نداشتم. آمدم پیش بچه ها. تقریبا حدود 200 متر امتداد خاکریز را طی کردیم تا نزدیکی باغی رسیدیم که شدت آتش دشمن در آن منطقه خیلی زیاد بود. تیربار ها مرتب کار می کرد و مثل اینکه طبل جنگ می نواخت. گلوله های توپ به فاصله های کم و زیاد پشت خاکریز و یا جلوی خاکریز منفجر می شدند. دقیقا متوجه نبودم که وقتی خمپاره ای منفجر می شود، ترکش آن چه شکلی است و یا تا چه فاصله ای به بدن کارگر است. ساعت در حدود 7 بود من با رضا پیرزاده آمدیم آن ظرف خاکریز که به سمت عراقی ها بود. آر پی جی به دست رضا بود من هم ژ3 با چهار خشاب به همراه داشتم، کوله آر پی جی هم پشتم بسته بود. یک موشک اضافی هم آورده بودم، رضا هم آر پی جی با یک موشک که سوار بود. من با کلاه آهنی بودم ولی رضا شال سیاهی را به سرش بسته بود. مقداری راه را خمیده رفتیم، دشت صاف بود و شنزار، تیربارهای دشمن مدام کار می کرد. هر لحظه صدها تیر از بالای سرم رد می شد. مثل اینکه انبوهی زنبور بالای سرم پرواز می کردند و صدای وزوز تیرها، همچون صدای زنبورها بود. رضا به فاصله پنج متری از من جلوتر بود و آرام بر روی شنزارها می خزیدیم. هر لحظه خمپاره ای در نزدیکی منفجر می شد. گوش هایم داشت از صدای شنیدن عاجز می شد. مجبور بودیم با حرکت دست به هم فرمان بدهیم. قرار بود ما یکی دو تانک آنها را بزنیم تا روحیه دشمن خرد شود. عرق از سر و رویم می ریخت و گرسنگی و تشنگی  فراوان مرا رنج می داد. قمقمه آب نداشتیم. کلاه آهنی بیش از هر چیز دیگر ناراحت کننده بود. کمرم از سنگینی کوله پشتی زیاد درد گرفته بود و خشابهای ژ3 که زیر بلوزم بود، دائم بیرون می آمد. تمام فضای اطرافم دود و خاکستر فرا گرفته بود و هر لحظه آتش دشمن زیادتر می شد. رضا قدرت بدنی اش خیلی ضعیف بود، ولی ایمانش استوار و محکم بود و دائم زیرلب تبسم می زد. مسافت زیادی پیموده بودیم. تفنگم پر از شن شده بود و در فکر این بودم که اگر لازم شد چه کنم. فقظ دو نارنجک بیشتر با خودم نداشتم. در یک لحظه رضا دو سه مرتبه چرخید و خود را پشت تپه کوچکی از شن رساند. کمی وضع را بررسی کرد. نور آفتاب از روبرو می تابید و هدف را خوب مشخص نمی کرد. ولی کوچکترین حرکت ما دشمن را خوب متوجه می کرد. در همین موقع خمپاره بین من و رضا زمین خورد. صدای انفجارش گوشهایم را برای مدتی کر کرده ، برای چند لحظه ای رضا را ندیدم و در میان دود و خاک بر روی شن ها دراز کشیده بودم. سعی می کردم ارتباطم با خدا تداوم داشته باشد. بعد از اینکه هوا صاف شد و دودها از بین رفتند، رضا گفت متاسفم موفق نمی شویم. بعد خسته و وامانده مقداری از راه را برگشتیم تا به نوک ابتدائی خاکریز که در باغ خرما بود، رسیدیم. زیاد تشنه بودم، آب هم کم بود. از قمقمه برادری قدری آب خوردم، بعد رضا گفت مهمات را آماده کن. خرجها را سریع به عقب موشک می پیچیدم و رضا هم زود شلیک می کرد. اصغر گندمکار در باغ آر پی جی می زد و رحیم قنبری هم با تفنگ 57 شلیک می کرد. دشمن هر لحظه نزدیکتر می شد و آتش خمپاره های ما و تیربارها هم شدت گرفت. تانک های مزدوران یکی بعد از دیگری هدف می رفت و طعمه حریق می شد. نفرات پیاده دشمن یکی پس از دیگری کشته می شدند، در این حمله از ارتش خبری نبود. ژاندارمری هم عقب نشسته بود. موشک آر پی جی داشت تمام می شد. رضا گفت زود برو مهمات بیاور. مسیر کانال را طی کردم تقریبا 200 متر بود، صندوق پر از موشک را برداشتم و سریع از بالای کانال به طرف باغ آمدم. در بین راه تیرها از بغل گوشم رد می شدند ولی هیچکدام به من نمی خورد. چند بار از شدت ضعف به زمین خوردم و برادری مرا کمک می کرد. وقتی به نزدیکی های باغ رسیدم، صحنه را عوض شده دیدم. بچه ها آن شور و شادی را از دست داده بودند، مهمات خمپاره تمام شده بود، تفنگ ضد تانک 57 هم مهمات نداشت. به رضا گفتم بیا موشک آوردم، دیدم رضا کمی گرفته شده است. بعد از یکی دو لحظه دیدم که داخل پتو اصغر گندمکار را آوردند، شکمش پاره شده بود. عرق سردی رخسارش را گرفته بود و چشمانش داشت به زردی می رفت. بالای سرش کنار خاکریز نشسته بودم. مدام زیر لب خدا را سپاس می گفت. رضا حمایل او را باز کرد و با شال گردنش عرق از سروصورت اصغر پاک کرد.

شهید اکبر پیرویان -اولین فرمانده شهید رزمندگان کازرون- مشخص شده با ستاره

اکبر را دیدم که با صدای بلند و حاکی از عصبانیت داد می زند، شلیک کنید، با هر چه دارید بجنگید تا شرف و حیثیت خود را بازیابید و لحظاتی بعد آخرین کلمات از دهان اصغر بیرون می آمد. صدایش بی اندازه ضعیف بود و حتی رضا هم نمی فهمید چه می گوید و بعد به سوی خدا شتافت. کوس ناامیدی در گوش هایم طنین می انداخت، ساعت تقریبا 5/11 بود. ژ3 تمام بچه ها از شن گیر آمده بود، تیربارها هم یا مهمات نداشتند و یا گیر کرده بودند.

اکبر در باغ بود و خوشحال بودیم که لااقل اکبر زنده بود ولی در همین موقع بود که پیکر به خون نشسته اکبر را آوردند.  داخل پتو بود من او را ندیدم گفتند زخمی شده است، ما دیگر نمی دانستیم چکار کنیم. بعضی از نیروها به طرف شهر عقب نشسته بودند. نزدیکترین خط به دشمن من با چند نفر دیگر بودیم. تانکها به فاصله نزدیکی رسیده بودند و ساعت تقریبا 2 بعد از ظهر بود. غلامرضا بستانپور با علی عیسوی آمدند. بعد غلامرضا یک دراگون بطرف تانک شلیک کردن و بلافاصله افتاد روی زمین و فریاد شد وای گوشم، صدای شلیک موشک بی اندازه برایش زیاد بود و پرده گوشش را پاره کرده بود. بعد از چند دقیقه ای که سرحال آمد با هم (عیسوی) از داخل کانال می آمدند به طرف باغ. من هم خسته و کوفته در داخل کانال نشسته بودم. نمی دانستم چه بکنم، ضعف زیادی به من دست داده بود. غلامرضا گفت ژ3 را بده تا تمیز کنم. قمقمه اش را گرفتم آمدم اول جاده و آب کردم. موقع برگشتن برادران زیادی از من طلب آب کردند و من هم به آنها قمقمه آب را می دادم، آنها فقط گلوی خود را خیس می کردند. ایثار و گذشت به حد اعلای خود رسیده بود. در نزدیکی باغ برادری چند دانه خرما در جیبش بود، آنرا بین بچه ها تقسیم کرد. بعد جلوتر آمدم غلامرضا را ندیدم. حمید خسروی در سنگر بود آب را به او دادم بعد گرفتم و روانه باغ شدم. یک توپ به خاکریز خورد بعد دیدم که عبدالرضا آهنکوب دارد در خاک و خون می غلتد. او را بغل کردم آوردم عقب و آب را به سروصورتش پاشیدم. بعد کریم ملک زاده که از بچه های کازرون بود او را به شهر انتقال داد. بعد از آن جلوتر رفتم برادری را دیدم که در میان خارها افتاده و نفس های آخر را می کشد. خون زیادی از او رفته بود. از این که نمی تواسنیتم به او کمک کنم رنج می بردم و در این موقع که تقریبا ساعت 5/4 بود. چند نفری بیشتر نبودیم که مانده بودیم و مقابله می کردیم. از شدن گرسنگی دیگر راه رفتن هم برایم مشکل بود. بی خود به زمین می خوردم، آمدم پیش حمید خسروی. پیروان هم در سنگر بود. حمید گفت من زیاد گرسنه هستم پشت سرما داخل باغ سبزی کاشته بودند، آمدم و مقداری از آن را برای بچه ها آوردم. در کنار سنگر حمید دو نفر دیگر از تهران بودند، همه رفته بودند. بعد از آنکه مقداری از سبزی ها را به حمید دادم گفتم که من به خاکریز بغل می روم، چون تانکها در آن مسیر نزدیکتر بودند. هر چه به حمید گفتم نیامد بعد حمید گفت دنبال من نیائید من شهید می شوم و گفت من دو تانک می زنم و بعد شهید می شوم. در همین موقع نفرات پیاده دشمن را دیدم که با عجله هر چه تمام تر به طرف ما می آیند. آنها حدود 5 نفر بودند بعد پشت خاکریز کوتاهی کمین کردند که ما را بزنند. چند رگبار به ما بستند ما هم تیر نداشتیم جز دو عدد نارنجک تفنگی ژ3 که پرتاب کردم درست روی سرشان و چند لحظه بعد خبری از آنها نشد. آن وقت آر پی چی گندمکار که خونش در آن ریخته بود با شال گردنم پاک کردم. یک کوله پشتی  موشک پیدا کردم و دو موشک با خرج عقب در آن گذاشتم و به طرف جاده حرکت کردم. در میان راه کاظم فتاحی را دیدم که حالتی غمگین داشت، قدمهای سنگینی را بر می داشت. قیافه ها هرگز به انسان شبیه نبود. تمام هیکلمان زیرخاک شده بود. کمی که راه آمدیم دیدم یکی از برادران روی زمین افتاده و سر ندارد. از روی حسرت به او نگاه کردم و دو دست و پا هم آنجا بود. بعد کاظم گفت بیا غصه نخور این احمد است  که می گفت دوست دارم مثل حسین شهید شوم. عاقبت همینطورشد، بی سر شهید شد. کاظم دیده بود که توپ زدند و احمد شهید شد. کمی جلوتر رفتم فرج عسگری را دیدم که زخمی شده بود. تانک ها از نزدیک رد می شدند، یک آر پی جی زدم خورد به جلو تانک. تعداد تانک ها زیاد بود و هر لحظه به خاکریز نزدیکتر می شدند. دو سه نفر از برادران فرج را بر روی برانکارد گذاشتند و به طرف شهر آمدند. در راه صمد نحاسی را دیدم که مدام گریه می کرد. احمد پسرخاله اش بود که شهید شده بود. بی آنکه بدانم کجا می روم، به دنبال بقیه به راه افتادم. کاظم هم همراه من بود، زیاد تشنه بودم. در میان راه مغازه ای باز بود، نمی دانم چه فکری می کرد. چند نفر بودیم، تقاضای آب کردیم، اول نداد بعد با منت مقدار آبی به بچه ها داد. راه را ادامه دادیم، تا شهر خیابان ها خلوت بود، فقط هر که می دیدیم آواره ای بود مثل خودم. از روی پل گذشتم، داخل ژاندارمری آنجا تعداد زیادی از بچه ها جمع بودند. چند افسر و درجه دار با پرروئی زیاد روی صندلی تکیه داده بودند. هوا نزدیکی غروب بود. بچه ها تماما تشنه بودند، آب رودخانه زیاد گلی بود. از آنها طلب آب کردیم به ما گفتند ما از اهواز آب می آوریم. یک ظرف پلاستیکی نیمه بود که هر کدام کمتر از نصف لیوان آب خوردند.

شهید نصراله ایمانی ایستاده در بالا، سمت راست سردار کاظم پدیدار

از اینکه چرا به کمک ما نیامدند، یکی دو نفر اعتراض کردند.  یک تهرانی ظامن نارنجک را کشیده داد می زد نامردها شما را می کش و بعد ژاندارمری را ترک کردیم و هر چند نفری داخل یکی از خانه ها رفتیم. هوا داشت غروب می کرد، نمی دانستم کجا بروم. بچه ها از شهادت احمد داودی، اکبر پیرویان،  اصغر گندمکار و دیگر شهدا حرف می زدند. بعد یکی آمد و گفت خسروی هم شهید شده، تصمیم گرفتم با نصراله سبزی و علیرضا عیسوی و کاظم فتاحی و نوراله داودی، عباس فضل پور و صمد نحاسی به یکی از خانه ها برویم تا فردا صبح. راه افتادیم .

بعد از طي مسافتي كوتاه در يكي از خانه هاي ابو جلال شمالي واقع در غرب سوسنگرد پشت رودخانه مستقر شديم. تمام خانه ها خالي بود. دو سه نفري را ديدم كه مظلومانه زير يك پل كوچك زندگي مي كردند. بعد از اين كه وارد خانه شديم بدون سروصدا رفتيم داخل يك اتاق و از بشكه آب وسط حياط كمي بردم داخل تا رفع تشنگي كنند. هر كدام از بچه ها يك اسلحه داشتند كه آن هم زياد كثيف بود، در اولين فرصت اسلحه ها را تميز كرديم و با روغن خوراكي آن را چرب كرديم. بعد مقداري آرد خمير كردم و روي اجاقي كه در اتاق بود نان پختم. هر چه گشتم نمك پيدا نكردم. هر طور شده بود نان درست شده را خورديم. بي اندازه خوشمزه بود چرا كه بعد از دو روز گرسنگي معلوم بود انسان چه اشتهايي دارد. هوا داشت تاريك مي شد. نمي دانستم كه در اين قسمت عراقي ها نفوذ كرده بودند يا نه ؟ ظرف آبي براي بچه ها آوردم و گذاشتم پشت در اتاق. نماز خوانديم، بعد هر كدام از بچه ها اسلحه اش را كنار خودش گذاشت و دراز كشيد. بچه ها از شدت خستگي خوابشان برد ولي من هركاري مي كردم خوابم نمي برد. نماز شب خواندم، بعد در نزديكي هاي اذان صبح بچه ها را بيدار كردم. نماز كه خوانده شد نمي دانستيم چه بكنيم. هدفي جز جنگيدن نداشتيم ولي چطور ؟ اول صبح با عباس فضل پور آمديم، يك سري شناسايي كنيم تا موقعيت خودمان را بهتر درك كنيم. مقداري راه كه آمديم متوجه شديم كه از دو طرف به ما تيراندازي مي شود. فورا برگشتيم. بعد با عليرضا عيسوي هر كدام نارنجكي برداشتيم و باز براي شناسايي از خانه بيرون آمديم. يك سگ با ما زياد آشنا شده بود و مرتب هركجا مي رفتيم ما را دنبال مي كرد. به فكر اين افتاديم كه برويم داخل جنگل و بعد كه در جنگل مستقر شديم يكي به عنوان رابط وضعيت را اعلام كند. وسائل را برداشتيم و از كوچه هاي مخروبه به دنبال هم راه افتاديم. ما نمي دانستيم كه نيروهاي عراق از طرف بستان و ا… اكبر هم به طرف سوسنگرد پيش روي مي كردند. من جلو بودم و مقداري كه مي رفتم با اشاره به ديگران مي گفتم كه بيايند وقتي به دشت صاف رسيديم در نزديكي هاي جنگل يك مرتبه ما را به رگبار بستند در كناره جنگل يك كانال عبور آب وجود داشت كه خشك شده بود فورا رفتيم داخل كانال، بعد از چند لحظه اي متوجه نيروهاي عراقي در قسمت غربي سوسنگرد شديم. به بچه ها گفتم شهر در محاصره كامل عراقي هاست و ما بايد هر طور شده به داخل شهر برويم تا از ورود آن ها به داخل شهر جلوگيري كنيم و اگر اينجا بمانيم، با توجه به اين كه مهمات نداريم امكان نابودي همه هست. بچه ها قبول كردند. موقع برگشتن ديدم يك ماشين سيمرغ كنار جنگل در طرف راست پارك شده. خودم تنها با احتياط جلو رفتم. كسي آن جا نبود. داخل ماشين را نگاه كردم. سه عدد هندوانه آن جا بود، هندوانه ها را برداشتم و زود آمدم پيش بچه ها و با سرعت هرچه تمامتر به طرف شهر برگشتيم.

بازار سوسنگرد، خرداد ۱۳۶۰، عکس از رضا مرادی غیاث آبادی

در راه برگشتن هم باز ما را هدف گرفتند كه هيچ كدام آسيبي نديديم. آمديم داخل خانه اي كه بوديم و با هم هندوانه ها را خورديم. بعد دو مرتبه با عليرضا عيسوي، دو نفري به طرف داخل شهر آمديم. ما طرف ديگر رودخانه بوديم و مي بايستي از روي پل عبور كنيم. اين پل موقعيت مهمي داشت. هركس روي پل مي رفت بلاشك زده مي شد. هر طوري بود زير آتش برادراني كه آن طرف پل بودند ما توانستيم خودمان را به طرف ديگر برسانيم. بعد ديدم كه در طرف راست پل محمدكريم علي پور و دو سه نفر ديگر از برادران ديگر بودند، طرف چپ هم حسن صادق زاده و يك روحاني كه در هويزه با هم بوديم. بچه ها گفتند ما نيرو لازم داريم. فورا زير آتش دو طرف پل مارپيچ به طرف ديگر رودخانه رفتيم و از آن جا به خانه. بچه ها را زود آماده كرديم و راه افتاديم. از حاشيه كناري رودخانه آمديم تا رسيديم به نزديك پل. به آن ها گوشزد كردم كه بايستي هر چه سريع تر از پل گذشت و گرنه زده مي شويم. روبه روي پل تانك عراقي مستقر بود و با كاليبر 50 پل را زير هدف داشت. به هرحال در يك چشم به هم زدن با آخرين قدرت و تواني كه داشتيم به اين طرف آمديم ولي كاظم فتاحي به دستش تيرخورد كه بعدا رفت و پانسمان شد. من و نحاسي و سبزي در طرف راست پل سنگر گرفتيم و عباس و نورا… و داود، عيسوي و كاظم هم در سنگر سمت چپ. چند تيربار ژ-3 داشتيم كه همه خراب بودند. تمام تفنگ هاي ژ-3 هم خراب بودند، مهمات آرپي جي هم كم بود. اول صبح قبل از اين كه ما برسيم تانك تا نزديكي پل آمده بود و دور زده بود. بعد از مدتي تشنه شدم. وقتي كه مي خواستيم از خانه بيرون بياييم ظرف آبي با خود آورديم ولي آن را سرپل جا گذاشتيم. يك پيرمرد مدام اطراف سنگرما و سنگر طرف چپ پل مي گشت. خيلي نترس بود.رفت و از ساختمان بغل خيابان آب آورد. بعد معلوم شد كه اينجا ساختمان آب سوسنگر است. به ياد آوردم ديروز عصر كه افراد ژاندارمري به ما مي گفتند ما از اهواز آب مي آوريم. آب هنوز پاك و قابل خوردن بود. تمام مدت روز شدت آتش به حدي بود كه نمي توانستيم يك قدم از سنگر بيرون بياييم. نزديكي هاي عصر يك ماشين جيپ بود كه با وضع خاصي زير آتش ما به آن طرف پل مي رفت و زخمي ها را مي آورد. چندين بار اين كار را تكرار كرد. بعد يك بار از آن طرف پل بدون خبر دادن از درب ژاندارمري بيرون آمد. در اول پل با گلوله تانكي او را زدند. شدت انفجار به حدي بود كه ماشين جيپ يك دور كامل زد و راننده اش هم بيرون افتاد و بعد چراغ ماشين روشن بود و اگر كمي هوا تاريك مي شد نور مي داد. به حالت سينه خيز از روي پل رفتم تا نزديك ماشين، بعد با سرنيزه زدم و شيشه چراغ جلو را شكستم و برگشتم.

سوسنگرد خرداد ۱۳۶۰، عکس از رضا مرادی غیاث آبادی

در اين مدت از غذا خبري نبود. زياد گرسنه شده بوديم. مقداري نان خرد شده در كف سنگر ريخته بود كه آن را جمع كردم. زياد گلي شده بود. بعد از اينكه آن را تميز كردم، كمي آب به آن زدم و با عليرضا عيسوي خورديم. بعضي اوقات كنسرو لوبيا پيدا مي شد. البته مغازه ها و خانه ها پر از غذا و وسايل بود ليكن از شدت آتش توپ ها و خمسه خمسه كسي موفق به اين كار نمي شد. در حدود ساعت 11 بود كه تعداد 16 اسير آوردند. فرمانده آن ها هم يك سرگرد بود كه دستگير شده بود. اسرا را در يكي از خانه ها نزديك مسجد نگهداري مي كردند. در اين يك روز و نيم از هيچ كدام از بچه ها خبري نداشتم جز تعداد چند نفري كه مسئول اسرا بودند. از غلامرضا بستانپور هم خبري نداشتم، فكر مي كردم شهيد شده. هنوز صمد نحاسي و نصرا… سبزي در سنگر من بودند ولي اغلب اوقات ساكت و خاموش بودند. تيربارها هيچ كدام به درد نمي خورد، بعد عليرضا دو سه عدد از آن ها را با آب تميز كرد، چند تا از آن ها را هم زير خاك پنهان كرديم. عراقي ها مرتبا پل را نشانه مي رفتند و با خمپاره قصد داشتند پل را از بين ببرند. هنوز ماشين با دو جسد شهيد روي پل گذاشته بود و كسي جرأت نمي كرد كه ماشين را از جا بكند و حركت دهد و حساس ترين نقطه جنگي سوسنگرد همين پل بود. در سنگر كنار پل هم نماز مي خوانديم، هم توالت بود، هم خوابگاه. ژندارمري به عكس خالي شده بود. تمام سلاح هاي آن توسط عراقي ها به يغما رفت، افراد آن هم فرار كردند. آن ها در لباس عربي رفتند كه بعدها در پاكسازي به عنوان ستون پنجم گرفته مي شدند. آن شب در ژاندارمري به يك زن عرب تجاوز شده بود. هنوز آن طرف رودخانه زير پل كوچكي كه كانال آب بود ولي خشك شده بود دومرد پير و يك زن سالخورده زندگي مي كردند. آن ها مرتب مي خواستند به اين طرف بيايند ولي مي ترسيدند. نزديكي غروب بود كه با نارنجك تفنگي آمبولانس آن ها را زدم. دود غليظي به آسمان بلند شد. بچه ها روحيه تازه اي پيدا كردند. ما جمعا در سنگر 5 نفر بوديم. من و عليرضا عيسوي و صمد نحاسي و نصرا… سبزي و يك نفر از تهران. شب شد و با همان وضع خراب سنگر نماز خواندم. ما در عمليات محاصره سوسنگرد يك دانه خرما را پنج قسمت كرديم. كلا شب تا صبح بيدار بوديم. خوابيدن معني نمي داد، كسي هم خوابش نمي گرفت. هوا تا اندازه اي سرد بود. من هم لباس گرمي نداشتم. پليورم را در حمله جا گذاشته بودم. شدت تيراندازي از دو طرف زياد بود و زوزه تيرها براي ما عادي شده بود. در خيابان روبه روي پل كمتر كسي بود كه عبور كند. اين خيابان، خيابان اصلي شهر بود و تيرهاي مسلسل ها مستقيما مسير خيابان را طي مي كردند. سرتاسر خيابان سنگر بندي بود. ابتداي جاده هاي ورود به شهر را مين گذاري كرده بوديم و يا عموما تله انفجاري گذاشته بوديم. وقتي هوا روشن شد با دوربين داخل ژاندارمري را نگاه كردم. چندين ماشين ديده مي شد. وسائل دفاعي ما جز تعداد معدودي موشك آر.پي.جي و چند نارنجك تفنگي بيش نبود. زمين ژاندارمري هم گلي بود و باعث مي شد كه نارنجك ها منفجر نشوند. وقتي كه آفتاب سطح زمين را پوشانده بود من با گروهي زير آتش سمت چپ، از روي پل گذشتيم و بعد به سمت راست از طرف ابوجلال شمالي درداخل پيچ و خم هاي كوچه ها به پيش روي ادامه داديم. نا امني بسيار زيادي حاكم بود و وجود ستون پنجم خطرناك تر از همه. تا مسير كوچه اي را مي خواستيم طي كنيم، وقت زيادي صرف مي شد. تانك هاي عراقي در قسمت جنگل زياد ديده مي شدند. به طرف جاده حركت كرديم. يك تانك مستقيما بدون سنگر در خيابان مستقر بود. تير بار كاليبر 50 (دوشكا) مرتب كار مي كرد. كمتر كسي بود كه بتواند تانك را بزند. ميدان ديد تانك زياد وسيع بود و نفرات آن به خوبي ديده مي شدند. يكي از بچه ها كه سرپرستي را به عهده گرفته بود اعلام كرد چه كسي تانك را مي زند ؟ همه خاموش شدند. مثل اين كه كسي جرأت نمي كرد. من و محمد كريم عليپور حاضر شديم كه برويم و تانك را بزنيم. آر.پي.جي من دوربين داشت. در سنگر با عليرضا عيسوي آن را هم محور كرده بودم ولي فكر مي كردم كه زياد دقيق نيست. به هر حال آماده شديم. من يك موشك را به اسلحه سوار كردم و عليپور هم يك موشك برداشت و به راه افتاديم. مستقيما مي بايستي از روبه روي تانك و از كنار جاده جلو برويم. از داخل جوي كنار خيابان به راه افتاديم. زير لب خدا خدا مي كردم. دوربين روي آر.پي. جي سوار بود، عليپور هم با قدم هاي سريع پشت سر من جلو مي آمد. به فاصله تقريبا 200 متري تانك رسيديم. دود زياد حاصل از سوختن چوب برق فضا را گرفته بود. بعد پشت تپه اي كوچك از شن كه براي ساختن خانه شخصي ريخته بودند با هم نشستيم. يك ياحسين گفتم، بعد آر.پي.جي را روي دوشم گذاشتم. در دوربين نگاه كردم. تانك را به فاصله زيادي نزديك آورد. كمي بدنم لرزيد، البته از سستي ايمانم بود. راننده آن از داخل دهليز تانك بيرون آمد و ايستاد كنار تانك. مثل اين كه داشت مناظر شهر را ديدن مي كرد. تير بارچي هم مدام رگبار مي زد. بعد آر.پي.جي را شليك كردم. بلافاصله سرم را بالا آوردم تا ببينم چه مي شود ولي متاسفانه موشك از زير تانك رد شد. عرق سردي بدنم را فرا گرفت. احساس ضعف كردم. بي حد عصباني شدم. نمي دانستم چه كار بكنم. بر اعصابم مسلط نبودم. در حياط يك خانه ديگر پريدم. تپه اي از كاه جلويم بود. نمي دانم چطور از كاه ها بالا رفتم. حواسم از عليپور پرت شده بود. نمي دانستم او همراه من است يا نه؟ از آن چه در اطرافم مي گذشت خبر نداشتم. از كاه ها كه بالا رفتم رسيدم پشت بام و از آنجا خودم را به داخل يك كوچه پرت كردم. فكر نمي كردم كه چه مي شود. بعد از لحظه اي خودم را روي زمين ديدم، مثل اين كه همه اين ها در خواب صورت گرفته بود. تمام بدنم زير عرق شده بود. نفس عميقي كشيدم. بعد متوجه شدم چند نفر از برادران پشت يك ديوار نشسته اند و تصميم مي گيرند كه چه كار كنند. خاكستر بلند شد. تمام محوطه ديوار از شدت حرارت قرمز شده بود. نفهميدم چه شد. بعد از چند لحظه جلو رفتم، بله گلوله توپ به ديواري خورده بود كه برادران پشت آن نشسته بودند. بعضي از آن ها پودر شده بودند، بعضي ها هم از سوز دل ناله مي كردند : الله اكبر. لااله الاالله. فورا زخمي ها را به دوش كشيدم و به طرف شهر آمديم. عليپور را هم ديدم كه يك نفر زخمي را به دوش مي كشد. تا نزديكي رودخانه هر كدام خسته مي شديم ديگري كمك مي كرد. وقتي به كنار رودخانه رسيديم همان پيرمرد و پيرزن آبگوشت پخته بودند كه كه با بچه ها كمي خورديم و بعد هم به كنار پل آمديم تا با آتش خودي از پل عبور كنيم. شدت آتش تيربارهاي دشمن خيلي زياد بود و به طور مدام شهر را مي زد. براي چند دقيقه اي كنار پل مانديم و به صورت 3 نفري از پل عبور كرديم. هنوز ماشين جيپ كه زده شده بود روي پل بود و جسد يكي از برادران هم عقب آن گذاشته بود. راننده هم به فاصله چند متري از جيپ روي زمين افتاده بود كه ما براي رفت و برگشت مجبور مي شديم بعضي اوقات پا روي جسدش بگذاريم و رد بشويم. بعد از اينكه به طرف نيروهاي خودي در شهر وارد شدم، مستقيما رفتم به مسجد شهر كه در نزديكي پل قرار داشت. مسجد پر از زخمي بود. همه زخمي ها بدون پوشش گرم در صحن و حياط خوابيده بودند. يك پزشك بيشتر نبود. بعضي از زخمي ها بعد از لحظاتي شهيد مي شدند. تمام شيشه ها درب صحن شكسته بود. چند بار كه خمپاره به مسجد خورده بود، زخمي ها براي بار دوم زخمي مي شدند. در مسجد سري به فرج عسكري زدم. فكر نمي كردم كه اين خود فرج باشد وقتي زخمي شده بود، او را ديده بودم. وضعش خيلي بد بود، ولي حالا خوب شده بود. بعد رفتيم پيش عبدالرضا آهنكوب نژاد كه از اهواز بود. او هم زياد زخم داشت و در اثر كمبود دارو زخمش چرك كرده بود. بعد يك كنسرو لوبيا آوردم و با بچه ها خورديم. كم كم از وضع موجود خسته شده بودم. چند هواپيما در آسمان ديدم.گفتند فانتوم هاي خودي است ولي نه، آن ها ميگ بودند و قصد بمباران داشتند. در اين مدت به چشم هاي خودم اين خيابان ها را ديدم كه چطور بعد از 3 روز جنگ و خونريزي هنوز كسي به كمك ما نيامده، هنوز شهر در محاصره است. امام فرياد مي زد برويد سوسنگرد را آزاد كنيد ولي بني صدر نامرد مي گفت هيچ خبري نيست. از همان موقع بني صدر را شناختم. در اين سه روز هميشه موقع غروب دلم گرفته مي شد و به ياد غروبي كه عقب نشيني مي كرديم و شهر در محاصره عراق مي رفت افتادم. آن روز هم غمگين در سنگر نشسته بودم دو سه نفري از بچه هاي تهران به كمك ما آمده بودند. نصرا… سبزي و صمد نحاسي هم نشسته بودند. عليرضا عيسوي نبود. صمد نحاسي مرتب از احمد ياد مي كرد، از چگونگي زيستن و مردن او. از اين كه چگونه در كنارش سر از بدن احمد جدا شده. زياد گريه مي كرد و قسم مي خورد كه كازرون نيايد. نصرا… سبزي هم ساكت بود و كمتر حرف مي زد. او مدتي در لبنان جنگيده بود. در عمليات روز اول تيري از كنار گوشش كمانه كرده بود و مي گفت اميدوارم كه از تير دوم شهيد بشوم. از شغل سابقش سؤال كردم، جواب نداد. فقط گفت علي ايماني با تو چه كاره است فهميدم صافكاري دارد چون علي ايماني ( پسر عمو) در صافكاري بود. نزديكي هاي مغرب سري به بچه ها زدم و برگشتم به سنگر كه شب تا صبح بيدار بودم. هوا داشت روشن مي شد. هنوز بعد از سه روز، جنگ ادامه داشت. بوي آتش و خون همه جا را فرا گرفته بود. سطح آسمان و زمين از خمپاره هاي منور روشن شده بود. ديگر گوش هايم صداها را نمي شنيد و سوت خمپاره ها را اصلا متوجه نمي شدم. بدنم مي لرزيد و قلبم به تپش افتاده بود. عقده گلويم را گرفته بود. دلم مي خواست گريه كنم ولي رويم نمي شد. ديگر از رفع سنگر و يكنواخت بودن كار داشتم خسته مي شدم. از اين كه چرا كسي به كمك ما نمي آمد رنج مي بردم. وقتي كه هوا روشن شد يك گروه 9 نفري مي خواستند از پل عبور كنند كه خمپاره اي بر روي پل افتاد. دو سه نفري از آن ها در رودخانه افتادند يكي از آن ها دستش قطع شد و چند نفر ديگر هم شهيد شدند. يكي از آن هايي كه در رودخانه افتاده بود تقاضاي كمك مي كرد، حسن صادق زاده رفت تا به او كمك كند ولي موج آب او را هم با خود برد. عليپور هم رفت و تفنگ به گل نشسته آن برادري كه دستش قطع شده بود را آورد. بعد از نماز با نصرالله سبزي و صمد نحاسي كمي از روزگار صحبت كرديم، از اين كه در آينده چه مي شود و سرگذشت ما را به كجا ها مي كشاند ؟ «بخرد» فرمانده سپاه آمده بود و صحبت از اين بود كه ما را به كازرون ببرند ولي من اين قرار را نداشتم كه به كازرون بروم. نگاه حسرت آميز سبزي و نحاسي حاكي از آن بود كه برادر ! ما را حلال كن، شايد ما شهيد شويم. هر لحظه به ياد غلامرضا بستانپور و بقيه رفقا مي افتادم، هيچ اطلاعي از آنان نداشتم و اين بيش از هر چيز ديگر مرا رنج مي داد. غلامرضا تنها كسي بود كه بيش از ديگر برادران او را دوست مي داشتم. درحدود ساعت 5/6 صبح بود از طرف مسجد اعلام كردند، آر.پي.جي زن برود. آمدم مسجد كيسه خرج بگيرم كه در حياط مسجد «بخرد» را ديدم. بعد از سلام و احوالپرسي گريه ام گرفت. هر لحظه به ياد جسد احمد و شهادت اكبر و خسروي مي افتادم. آمدم بعد از اتاق كنار آبدار خانه، كيسه گرفتم و از مسجد آمدم بيرون. بين راه اسكندري را ديدم، گفت كمك مي خواهي ؟ گفتم بله، بيا. بعد كوله را به پشت او بستم و از داخل سنگر آر.پي.چي را برداشتم، يك موشك به آن بستم و با خودم آوردم. آماده حركت از روي پل شديم، زير آتش سمت چپ با سرعت خودمان را به آن طرف پل رسانديم و خميده از كانال ميان درختان پياده رو در بغل ژاندارمري به جلو رفتيم. در همين لحظات بود كه اسكندري گفت نصرالله اين غلامرضا است، ولي در همين موقع انفجار توپي همراه با دودخاكستر توجه مرا به خود جلب كرد. همه جا تاريك شد. ديگر چيزي را نمي ديدم. از بوي باروت داشتم نفس مي زدم. براي لحظه اي گوشم كر شده بود. بعد از صاف شدن هوا برادري را ديدم كه دست راستش قطع شده و تفنگ را به دست چپ گرفته و فرياد مي زند الله اكبر، برويد جلو، مي رويم كربلا. برادر ديگري دست چپش قطع شده بود كه تنها قسمتي از آستين لباس آن را نگه داشته بود، بعد دكمه آستين را باز كرد و دست خود را بر زمين انداخت. مي گفت من مي خواهم به جلو بيايم و حاضر نمي شد به مسجد برود و پانسمان كند. همه چيز را فراموش كرده بودم و تنها در انديشه چگونگي اين حمله بودم كه به سويش گام بر مي داشتم. مسير راه را از كوچه ها گذشتم. از فيلم هاي پارتيزاني يادم مي آمد كه چگونه گروهي كوچك تعداد زيادي را اسير مي گرفتند يا مي كشتند. تانك هاي دشمن در جنگل بودند كه با شهر فاصله اي نداشت. كوچه هاي شهر از راه ورودي مستقيما به جنگل ختم مي شد و كوچك ترين حركتي دشمن را متوجه مي كرد. بعدا يكي دو ساعت چند تانك و نفر بر زديم ولي هر تيري كه از طرف ما به طرفشان شليك مي شد، در برابر توپ و موشك مي زدند. ساعت 5/10 بود برگشتيم. سوسنگرد از محاصره عراقي ها بيرون آمده بود. وقتي از پل گذشتيم و آمدم كنار سنگر، وضع را طوري ديگري ديدم. انگار همه چيز عوض شده بود. سنگرهاي كنار خيابان خراب شده بودند و شاخه هاي درختان تمام خرد شده بودند و كف خيابان ريخته بودند و منظره عجيبي داشت، غمناك شده بود. از يكي دو نفر كه رد مي شدند جريان را پرسيدم، جواب ندادند. اطراف مسجد خلوت بود، كسي ديده نمي شد. مسجد از زخمي ها خالي شده بود. آن ها را به اهواز برده بودند. روبروي مسجد، حسن صادق زاده را ديدم كه مرتب اين ور و آن ور مي رفت.. بني احمدي هم داشت دنبال بنزين مي گشت تا ماشين نيساني كه آنجا بود روشن كند. از صادق زاده پرسيدم گفت «بخرد» و چند نفر ديگر زخمي شده اند ولي اين طور نبود. من به دلم اثر كرده بود كه بعضي ها شهيد مي شوند. درك كرده بودم كه سبزي و بستانپور و نحاسي شهيد مي شوند. با آرپي جي و كوله پشتي سوار شديم، آمدم اهواز با احمدي. ماشين روبروي بيمارستان رازي ترمز كرد. بچه ها ناهار خوردند. مثل اينكه آمده بودم در دنيايي ديگر. بعد آمديم بيمارستان هتل نادري.
مي خواستم وارد شوم، نگذاشتند. بعد آمديم داخل يك مدرسه. بعضي از برادران را آن جا ديدم و ديگر برايم مشخص شده بود كه غلامرضا شهيد شده. شهدا حميدي، سبزي و بستانپور بودند و تعدادي هم زخمي شده بودند. در مدرسه صحبت از كازرون بود. قرار شد همه بروند و بعد برگردند و من هم مصمم شدم كه تا آخرين قطره خونم راه برادر شهيدم را ادامه بدهم. در مدرسه متوجه شدم كه غلامرضا با 11 نفر ديگر از برادران، سه روز محاصره سوسنگرد در محاصره عراقي ها بودند و غلامرضا مرتب مي گفته من تاسوعا شهيد مي شوم و اين شهادت آغازي بود بر پايان. بعد از تحويل سلاح ها، به كازرون آمديم. شب عاشوراي 28/8/59. در اين مدت كه در كازرون بودم علاقه ام به عليرضا عيسوي زياد شده بود و با سعيد پرويزي آشنا شدم كه در ظرف چند روز با هم زياد صميمي شديم و تا سفر بعدي ما سه برادر شديم كه همديگر را برادرانه دوست داشتيم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *