در روزگاری که نام «مدافع حرم» هنوز با سکوت و غربت همراه بود، مردی از تبار ایثار، سردار شهید داداله شیبانی، بیهیاهو و بیادعا، راهی دیار شام شد. دلش قرص بود و گامهایش استوار؛ گویی پیش از آنکه گلولهای به سینهاش بنشیند، دل از این دنیا بریده بود. نخستین روزهای داغ تابستان ۱۳۹۳، در منطقه حماه، آن روح بیقرار از قفس تن رهایی یافت، در حالی که خار چشم دشمنان شده بود.
شهید داداله شیبانی، متولد تیرماه ۱۳۴۷، از همان کودکی با مسجد و فرهنگ بسیجی پیوند خورده بود. خانهشان پشت کارخانه روغن نباتی شیراز، در حوالی مسجد حجت بنالحسن بود؛ مسجدی که بوی قرآن و کلاسهای اخلاق و سرود از دیوارهایش میبارید. روزگار کودکیاش را در این مسجد و در میان کلاسهای قرآن، اخلاق، سرود، و اردوهای فرهنگی گذراند. از همان هنگام طفولیت، اخلاق بسیار خوش آن شهید به حق پیوسته، دربرخورد با همه افراد زبانزد همگان بود. تواضع منحصر به فرد در برخورد با عموم، اخلاص ایشان درانجام عبادات ، رعایت احترام کامل به اعضاء خانواده بخصوص تسلیم محض در برابر پدر ومادر، وعدم تعلق به مادیات و زخارف دنیا را می توان ازشاخص ترین خصال نیکوی آن شهید شاهد برشمرد که تا وقت شهادت هم، با خود بهمراه داشت .
تحصیلات ابتدایی را در مدرسه حافظ و راهنمایی را در مدرسه ملاهادی سبزواری گذراند. در سال 1363، 16 ساله بود و در دوم دبیرستان مشغول بود، که با گذراندن دوره کوتاه آموزش نظامی برای نخستین بار به همراه برادر کوچکترش به جبهه رفت و به عنوان نیروی بسیجی در گردان رزمی ابوذر در تیپ ۳۳ المهدی (عج) استان فارس مشغول به خدمت شد. از شلمچه و فکه تا ایلام و نوسود و مأوت و ارتفاعات شمالغرب، خاک وطن، گامهای استوارش را به خاطر دارد. رشادتش در جنگ، همانقدر آشکار بود که تواضع و بیادعاییاش در رفتار. یکی دو سال بعد از اعزام در قالب بسیج، در سن ۱۸ سالگی به عضویت رسمی سپاه در آمد و بعد از جنگ هم به گفته امام که فرموده بودند جبهه ها را خالی نکنید تا یک سال در مناطق عملیاتی ماند.
توکل مطلق او به درگاه ذات ربوبی ، همچنین توسل به ائمه اطهار علیهم السلام و بخصوص ارادت مثال زدنی به حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها، با داشتن قامتی رعنا و جثه ای تنومند، از او رزمنده ای رشید وبی هیاهو ساخته بود.

در اینکه ولی فقیه ، نائب امام زمان (عج) است ، کوچکترین تردیدی نداشت، ازهمین رو، هنگامیکه حضرت روح الله (ره) جام زهر را نوشید وجنگ تحمیلی خاتمه یافت، با امتثال به امر آن یگانه زمانه، به شیراز بازگشت و تحصیلات ناتمام دبیرستان خود را کامل کرد و دیپلم گرفت. در کنکور سراسری سال ۱۳۶۸، در رشته مهندسی مخابرات دانشگاه امام حسین (ع) پذیرفته شد و ساکن تهران شد. همانجا بود که با دخترخالهاش ازدواج کرد و دو پسر حاصل این پیوند شد: رضا، دانشآموخته مهندسی مکانیک از علم و صنعت، و مجتبی که در زمان شهادت در دوره پیشدانشگاهی تحصیل میکرد.
شهید دهقان شیبانی بعد از انتقال به تهران و فارغالتحصیلی در معاونت فاوای ستاد کل سپاه به فعالیتهای خود ادامه داد، تا جایی که همزمانی کار با ادامه تحصیل از او دانش آموختهای زبده ساخته بود. و به خاطر همین تلاشهای خستگیناپذیری که از خود نشان میداد، بارها از سوی فرماندهان مافوق خود تشویق شد. اما نکته جالب آنست که هرگاه درمقام و موقعیت فرماندهی هریک ازقسمتها، مورد تشویق مادی قرار می گرفت ، پاداش خود را بین تمامی نیروهای تحت امر تقسیم می کرد و معتقد بود، کاری که مستحق تشویق تشخیص داده شده ، با همکاری تمامی نیروها، محقق شده است. در رسیدگی به امور معیشتی و خانوادگی نیروهای تحت امر از هیچ کوششی دریغ نمی کرد و آنچه در توان شخصی خود داشت، در طبق اخلاص می گذاشت. در انجام کارها و برخورد با نیروها، ضمن رعایت سلسله مراتب نظامی، رابطه رئیس و مرئوسی مورد نظرش نبود، و همیشه درانجام امور، ابتدا، خودش پیش مقدم می شد، و با فرماندهی اعتقادی که برقلوب نیروهای تحت امر خود داشت، امور را راهبری و مدیریت می کرد. با خلق نیکو و تواضع وصف ناپذیرش ، نه تنها نیروهای تحت فرماندهی اش، بلکه هرشخصی در اولین مواجه با او، جذب وی می شد.
در برپائی مراسمات و مجالس شادی یا سوگواری اهل بیت علیهم السلام و یا مراسمات مذهبی همیشه اهتمام جدی داشت وحتی به قیمت مقروض شدن ، افطاری تولد امام حسن مجتبی (ع) درنیمه ماه مبارک رمضان، دهه محرم وشهادت امام رضا (ع) و … درسطح وسیعی برگزار می کرد.
هنگام بروز نا آرامیهای سوریه و پس از آن تهدید حریم خیام حسینی (ع) ، حضرت زینب کبری (س) توسط گروههای تکفیری، با همان روحیهای که در جنگ ایران به دوش کشیده بود، سال ۱۳۹۱، داوطلبانه، بدون تبلیغ و بیهیاهو، راهی دفاع از حرم حضرت زینب (س) شد. همرزمانش می گویند آن زمان کل نیروهای حاضر در لبنان و سوریه زیر ۱۵ نفر بودند، از ایران اعزامی نداشتیم، فاطمیون تازه در حال شکل گیری بود و همه تحت لوای سپاه قدس اعزام میشدند. در آن زمان اعزام و حضور در جبهه های سوریه با سکوت خبری همراه بود و رسانه ای نمیشد.
در سوریه، توأمان فرمانده، مهندس، و خادم بود. سیم میکشید، ملات درست میکرد، خودش از دکل بالا میرفت. نه شب میشناخت، نه روز؛ گاه چند روز متوالی در مأموریت، بیوقفه، کار میکرد. فرماندهای نبود که از بالا دستور دهد؛ نیرویی بود که همراه، پیشگام، و پدرانه با نیروهایش میزیست. او کسی است که توانست شبکهای امن و مستقل برای ارتباط بین نیروهای ایرانی، افغانی، لبنانی و پاکستانی در سوریه ایجاد کند، به گونهای که بدون نیاز به خطوط ارتباطی کشورهای میزبان، مستقیم با خانوادههای خود در تماس باشند. در مدت حضور درآن سرزمین، ضمن آنکه پرداختن به امور کاری خود به صورت شبانه روزی ، بلکه مسلمانان مظلوم مناطق و روستای مجاور هم از خدمات رفاهی او بهره مند بودند، بطوری که بعلت مراودات زیاد با آنها و توزیع کمکهای مالی حتی با تأمین وجه آن از حقوق شخصی خود، بسیاری از اهالی آن مناطق، وی را کاملاً می شناختند و با او عجین بودند. شاید از مهمترین ویژگی ایشان این بود که شب و روز نداشت و همواره در حرکت و فعالیت و مأموریت بود.

یکبار در یکی از ماموریت ها در سوریه در کمین قرار گرفت که تیر به کتفش نشست و خودرواش سوراخ سوراخ شده بود. این اتفاق سبب شد به ایران برگردد و مدتی در بیمارستان بستری شد اما بلافاصله بعد از بهبود ی به سوریه بازگشت. گفته بود:
«اگر دست این دشمنان به حرم حضرت زینب برسد، چگونه میتوانیم پاسخ حضرت زهرا را بدهیم؟»
در تمام سالهای حضورش، به زحمت کسی از فعالیتهایش باخبر بود. اما در دل مردم روستاهای سوریه جای داشت؛ کمکهای مالیاش را از حقوق شخصیاش میداد. همسرش می گوید:
« مهمترین خصوصیت همسرم، احترام به پدر و مادرش بود. سادهزیستی مشی اصلی و همیشگی او بود، تا جایی که هرگاه از ایشان بابت خرید چیزی اجازه میگرفتم، میگفت: تا زمانی که نیروهای من این وسیله را ندارند من نیز نمیخواهم آن را داشته باشم. بعد از شهادتشان بود که فهمیدم برای نیروهایش مثل یک پدر دلسوز بود و حتی در کوچکترین مسایل زندگی هم کمک حال آنها بود. خواندن نماز شب برایش چنان اهمیتی داشت که گاه وقتی نیمه شب به خانه میآمد، به حالت نیمه خواب استراحت میکرد تا از این فریضه جا نماند. آنقدر عاشق شهادت بود که هنگام نماز از ما میخواست دعا کنیم مرگی غیر از شهادت نداشته باشد و همیشه به ویژه در این یک سال اخیر ما را برای شهادتش آماده کرده بود؛ به گونهای که این امر برای ما قطعی شده بود.»

برادر شهید در مورد ایشان می گوید:
«ما یکبار قبل از جنگ سوریه، با خانواده به تهران رفتیم و سه روز تهران منزل ایشان بودیم اما نتوانستیم ببینمشان، تا لحظه آخر که داشتیم خداحافظی می کردیم، تازه از راه رسید توکل ایشان به خدا فوقالعاده بود، از صد، صد بود. هرکاری باید انجام میشد، از نظر ایشان حتما انجام میشد، اصلا چیزی مانع نمیشد.
میدانستیم شهید می شود نوروز معمولاً با خانواده شیراز می آمد اما سال آخر با تأخیر آمدند اواسط فروردین در شیراز بود که یک مرتبه گفت قصد رفتن مجدد به سوریه دارد و کسی از خانواده مطلع نبود. همان شبی که در شیراز در منزل مادر جمع شده بودیم و من شهید را دیدم، کسی که تجربه زمان جنگ را دارد، متوجه میشود، کاملا مشابه رزمندگان زمان جنگ، از چهره ایشان مشخص بود که به زودی به شهادت می رسد و من همان شب، هنگام برگشت توی ماشین به خانواده گفتم اخوی هم رفتنی است»
در واپسین بازگشت به ایران، دو هفته پیش از شهادت، از دوستان، همسایگان و خانواده حلالیت طلبید. یکشنبه، اول تیرماه ۱۳۹۳، همزمان با روز تولدش، با مادر، همسر، خواهر و فرزندانش تماس گرفت و به همسرش گفت:
“انشاءالله دیدارمان به قیامت باشد…”
سرانجام در ظهر روز دوشنبه، دوم تیر در حالی که به تازگی ۴۶ سالگیاش تمام شده بود، در منطقه حماه سوریه، به همراه شهید حشمتالله سهرابی عازم انجام ماموریت بود که در تله انفجاری گروههای تکفیری افتاد و به شهادت رسید. پیکر پاکش را دشمنان هم رها نکردند؛ میخواستند حتی در مسیر انتقال، آن را هدف قرار دهند. اما به تدبیر نیروهای فاطمیون، پیکر، سریعاً به دمشق و سپس تهران منتقل شد. از زمان شهادت تا فرود در فرودگاه امام، تنها چند ساعت گذشت.
او شهیدی بود بینام در رسانهها، اما بلندآوازه در آسمانها. حتی روزنامههای محلی خبر شهادتش را کار نکردند؛ تنها روزنامه کیهان از او نوشت. اما آنان که چشم دل داشتند، میدانستند سردار شیبانی نه بهخاطر تیتر شدن، که برای لبیک گفتن به ندای زینب (س) راهی آن دیار شده بود.
و امروز، سالها پس از پروازش، خانوادهاش هنوز با او زندگی میکنند. برادرش میگوید:
“هر وقت به مشکلی برمیخورم، خدا را به غربت دادالله قسم میدهم، و درها باز میشود…”
او از ما نیست، اما هنوز با ماست. در قلبهایی که هنوز طنین «یا زینب» در آن زنده است.
