دست نوشته های شهید نصراله ایمانی از شهادت رحمان رضازاده و محمود یاسین

شهید نصراله ایمانی، از معدود رزمندگانی بود که در جبهه های نبرد، خاطرات خود را می نوشتم. در سال های اخیر کتاب « بوی خوش عطر» از دست نوشته های این شهید چاپ شد. در این بخش، دست نوشته های شهید نصراله ایمانی در مورد شهادت شهید عبدالرحمن رضازاده و محمود یاسین آورده شده است.

من با رسول و اکبر میراب بعد از خواندن نماز، روانه مقر گردان شهید بهرامی شدیم تا به شناسایی برویم. مسیر راه شناسایی زیاد بود. چون دوبار در قبل که برنامه حمله بود و بعد به علت‌هایی عقب افتاد، رفته بودیم شناسایی، مقدار زیادی باید از دشت صاف بدون کانال حرکت می‌کردیم. پاهایم خسته شده بود. بغض گلویم را گرفته بود. نمی‌توانستم حرف بزنم. هر طور که بود، رفتیم تا مقر گردان. سعید درفشان را دیدم. به سعید خیلی علاقه داشتم. در این مدت جنگ، دوستان زیادی از بچه‌های مسجد جزایری پیدا کرده بودم. یکی هم سعید درفشان بود. هر وقت با هم بودیم، مدام از حسین علم‌الهدی سؤال می‌کرد؛ از اصغر گندمکار، از رضا پیرزاده، از محاصره سوسنگرد. بله دوست خوبی بود. وقتی او را می‌دیدم، بی‌اندازه صورتش را می‌بوسیدم. وقتی سعید را دیدم، جریان شهادت بهمن را شنیده بود. از خصوصیات بهمن برایش ‌می‌گفتم، سعید گفت: «من چند نفر از بچه‌های تدارکات را با حسین آلوگردی جلو فرستادم؛ لازم نیست شما بروید.»

در جریان این حمله، با حسین آلوگردی آشنا شدم. پاکی و صداقت حسین، مرا بی‌اندازه به خود عاشق کرده بود. هر وقت او را می‌دیدم، چهره خندانش و چشم‌های بی‌فروغش، مرا به یاد دیگر دوستان شهید محاصره سوسنگرد می‌انداخت. چند باری که او را می‌دیدم، زیاد از شهادت صحبت می‌کرد. یک‌بار در مقر گردان تا مدت زیادی با هم درد دل می‌کردیم. حسین از دوستانش می‌گفت که همه شهید شده بودند. من هم مثل حسین از بیش از 30 نفر از برادران عزیزی می‌گفتم که در سوسنگرد مظلومانه شهید شده بودند. من به حسین دلداری می‌دادم و حسین هم به من دلداری می‌داد. بالاخره وقتی که سعید گفت برادران جلو رفتند و لازم نیست شما بروید، به مقر برگشتیم؛ خسته و وامانده در اندیشه اینکه در این حمله چه کسی شهید می‌شود و چه کسی جای بهمن را برای ما در آینده پر می‌کند؟

نشستیم دور هم و از برنامه حمله صحبت کردیم. بچه‌ها را تقسیم‌بندی کردیم. رحمان را که از اول جنگ تا به حال با خودم بود، تیربارچی انتخاب کردیم. بهرام گلستان، کمک بود و غلام صفایی. اکبر میراب هم خودش سرپرست گروه یزد بود. کاظم پدیدار هم آرپی‌جی‌زن بود، عبدالرحمن شکوهی و مسعود حسنی اصل، کمک بودند. قدرت‌الله آقا برادی هم آرپی‌جی‌زن بود و رحیم باوی‌فر و جاسم طرفی، کمک بودند.

رحمان گفت اگر من شهید شوم تو هم شهید می‌شوی

25 شهریور 60 تقریباً ساعت 4 از خواب بیدار شدم. چندبار صلوات فرستادم و فاتحه‌ای برای بهمن خواندم. بیرون رفتم، وضو گرفتم و نماز شب را خواندم. موقع اذان که شد، بچه‌ها را بیدار کردم. نماز صبح خواندند. بعد از اینکه صبحانه مختصری خوردیم، با رحمان رضازاده به طرف سپاه رفتم. در وسط راه مدام به رحمان می‌گفتم، رحمان تو هم شهید می‌شوی. می‌گفت من می‌دانم که شهید می‌شوم و اگر من شهید شدم، تو هم شهید می‌شوی. چندی بود که بهمن بی‌اندازه فریبا شده بود. موی سرش را کوتاه کرده بود و ریش هم گذاشته بود، صحبت‌های بی‌خود نمی‌کرد و خنده‌رو بود. سیبی که در دستم بود، به او تعارف کردم؛ نگرفت؛ با اینکه گاهی تعارف نمی‌کرد. بعد برگشتیم مقر و تمام مدت راه با رحمان درباره شهید شدن صحبت می‌کردیم.

 آن روز بچه‌ها تماماً به دنبال تهیه کردن وسایل رزم بودند و تفنگ‌ها را تمیز می‌کردند. روحیه تمام بچه‌ها بسیار شاد بود. بیشتر اوقات رحمان می‌گفت: «دوست دارم اگر شهید شدم، جسد نداشته باشم. دلم نمی‌خواهد جسد داشته باشم. دلم نمی‌خواهد مرا روی دست بگذارند. تازه اگر قرار باشد که جسد داشته باشم، وصیت می‌کنم که مرا بالای تپه‌ای بلند خاک کنند تا کسی دنبال تابوتم نیاید. چرا مردم از کار و زندگی‌شان باز شوند.» رحمان، خصوصیت‌های غریبی داشت. در برابر تمام مصیبت‌ها مقاوم بود. با اینکه وضعیت خانواده‌اش خیلی دردآور بود، ولی دائم در جبهه بود. پدرش مدت زیادی بود که فلج شده بود. خودش می‌گفت هیچ کاری از دستش ساخته نیست.

نزدیکی‌های ظهر بود که رسول رفت و برای رحمان، تیربار کلاشینکف گرفت. رحمان زیاد خوشحال شد. بعد موقع نماز شد. نماز را به جماعت، پشت سر کاظم پدیدار خواندیم. با شروع نماز، به دلم اثر کرد که کاظم زخمی می‌شود. از چهره‌اش معلوم بود. رسول هم چهره‌اش مظلوم جلوه می‌داد. قدرت‌اله آقابرادی هم به قیافه‌اش می‌آمد که یا شهید یا زخمی می‌شود. اصغر خودمان از جبهه شحیطیه آمده بود.

بعدازظهر جلسه فرماندهی بود. برای گزارش شناسایی رفتیم. کمی صحبت شد. بعد برگشتیم به مقر و شام خوردیم. قرار بود که شب ساعت 4 صبح به شناسایی برویم. شب رفتیم در گردان بهرامی خوابیدیم و در نزدیکی‌های صبح هنوز هوا تاریک بود که با ماشین کنار خاکریز رفتیم. بعد، از داخل کانال، به طرف خاکریز عراقی‌ها حرکت کردیم. حدود ساعت 5/5 به نقطه‌ای رسیدیم که از لحاظ نظامی به نقطه احمر معروف بود. اینجا یک خاکریز طبیعی بود. مدتی ماندیم تا هوا روشن شد و آفتاب زد. روزها تا ساعت 12 آفتاب به نفع ما بود و دشمن درست متوجه ما نمی‌شد. تقریباً 700 متر با دشمن از روبه‌رو فاصله داشتیم. دشت صاف بود و نمی‌شد جلوتر برویم. بعد از اینکه آفتاب سطح زمین را پوشانده بود، حسین آلوگردی دوربین تلسکوپی را مستقر کرد و چند بار با دوربین دو چشم دیده‌بانی کرد. بعد یک به یک نگاه می‌کردیم. میدان مین روبه‌رو دیده می‌شد. سنگرهای دیده‌بانی مشخص بود و یک تانک هم دیده می‌شد.

بعد از چند دقیقه که تمام بچه‌ها دیده‌بانی کردند، برگشتیم. مسیر راه را به طور خمیده آمدیم. سعی می‌کردیم هر طور شده، دشمن متوجه ما نشود؛ چرا که اگر کانال لو می‌رفت، حمله عقب می‌افتاد. بدون پیشامدی تماماً ـ‌ به سلامت ـ به خاکریز خودمان رسیدیم و از آنجا به گردان شهید بهرامی آمدیم.

نزدیکی‌های ظهر شده بود. آمدیم به مقر. بچه‌ها همه آماده بودند. نماز خواندم. بعد به گردان بهرامی رفتم. با سعید، به ساختمانی که در نزدیکی روستای چولانه بود، رفتیم. آنجا مقر فرمانده تیپ همدان بود. وارد اتاق شدیم. چند نفر افسر و درجه‌دار نشسته بودند. بعد از لحظه‌ای، یک سرگرد که تقریباً قیافه‌ای خشن داشت، وارد اتاق شد. صدای سنگینی داشت. بعد از مدت کوتاهی، یک سرهنگ وارد اتاق شد. مقداری با هم صحبت کردیم. گروه‌های ارتش به ما معرفی شدند. سرپرست گروه‌ها تعیین شد و به همدیگر معرفی شدند. چای خوردیم و در همین موقع بود که سرهنگ جمشیدی با احترام خاصی وارد اتاق شد. روی یخچال نشست و شروع کرد به صحبت کردن. از وضعیت دشمن مقداری صحبت کرد. دستورات لازم را به سرهنگ داد. بعد آنجا را ترک کردیم.

رسول به شهر آمد. من و اکبر ماندیم. اکبر، نفرات گروه عملیاتی خودش را سر و سامان می‌داد. من هم تمام بچه‌ها را جمع کردم. بچه‌های کازرون هم آمدند در اتاقی نشستند. بعد از سپاس خداوند شروع کردم برایشان صحبت کردن. از پشتیبانی بی‌دریغ خداوند و امام زمان با آنها سخن گفتم، از ایمان و اخلاص آنها که باعث شده به جبهه بیایند، گفتم. از شهادت و فداکاری شهدای گذشته مقداری گفتم، و برنامه‌های عملیاتی را برای آنها گوشزد کردم و نقشه هرم ترسیم کردم و یادآوری‌های لازم را تکرار کردم. بعد هم به سوسنگرد رفتم.

هوا تاریک شده بود. نماز خواندم. مقداری غذا خوردم. برادرم اصغر هنوز در مقر بود، رحمان با علاقه خاصی تیربارش را تمیز می‌کرد. شب جمعه بود و در مسجد، دعای کمیل برقرار بود. بعد از اینکه کارها تماماً ردیف شده بود، بچه‌ها همدیگر را بوسیدند و روانه مسجد شدند. دعا در حال تمام شدن بود. داشتند فیلمبرداری می‌کردند. به بچه‌ها گفتم که در یک نقطه دور هم جمع باشید که برگردم. تا وارد مسجد شدم، متوجه شدم یکی از برادران، به نام حسن‌زاده، کنار میله در وسط حیاط ایستاده است و در کنارش محمود یاسین، همان برادر عزیزی که در هویزه با هم آشنا شده بودیم، قرار دارد. یکه‌ای خوردم. بسیار خوشحال شدم و گفتم:‌ «تو محمود یاسین نیستی؟» گفت: «آری.» همدیگر را در آغوش گرفتیم. چند بار صورتش را بوسیدم. خاطرات هویزه برایم تکرار ‌شد. محمود زیاد اصرار می‌کرد که باید مرا با خودت ببری به جبهه. بی‌اندازه اصرار می‌کرد. هر چه گفتم نمی‌توانم تو را ببرم، قبول نمی‌کرد. بالاخره گفتم: «به سعید بگو.» سعید هم گفت نمی‌شود، فرمانده عملیات جعفری هم گفت: «نمی‌شود»، بشردوست هم اجازه نداد. بالاخره ناامید شد.

ساعت تقریباً 11 شب بود. به تدارکات رفتم، چند ماشین با راننده آوردم کنار مسجد؛ برای بردن نیروها به گردان. در مسیر راه، سرودهایی توسط رزمندگان خوانده می‌شد. وقتی به مقر گردان رسیدیم، بعد از مدت کوتاهی کاتیوشا زدند. من با فرهاد شیرامی نشسته بودیم. فرهاد زخمی شده بود و حالش خوب نبود. در این برنامه کسی زخمی نشد و این معجزه الهی بود. بلافاصله بعد از خاموش شدن آتش، با ماشین به طرف خاکریز حرکت کردیم. گروه به گروه در پشت خاکریز نشستند. سر ساعت 12، اولین گروه که گروه کازرون بود، به فرماندهی رسول رضوی حرکت کرد.

قبلاً حسین آلوگردی و چند نفر که مسئول تخریب بودند، رفته بودند جلو تا اگر مین باشد، خنثی شود. سعید درفشان خودش همراه اولین گروه رفت. بعد از گروه کازرون، یک گروه ارتش جلو رفت و بلافاصله یک در میان، گروه‌های سپاه و ارتش، دنبال هم در کانال به راه افتادند. تقریباً همه بچه‌ها رفتند داخل کانال. یک مرتبه دیدم محمود یاسین با برادر حسن‌زاده و یک نفر دیگر که دوربین فیلمبرداری داشت آمدند و سلام کردند. محمود با خوشحالی می‌گفت نصرالله دیدی آخر همراه فیلمبردار آمدم.

چند لحظه‌ای با هم بودیم، قرار بود بعد از اینکه مقدار راهی توسط برادران طی شد، گروه تخلیه مجروحین را وارد کانال کنم. گروه تخلیه مجروحین تعدادی از بچه‌های بسیج اهواز بودند. بعضی از آنها با پیراهن سفید و سرپایی آمده بودند. پس از اینکه چند دقیقه‌ای گذشت با محمود و حسن‌زاده و فیلمبردار و برادران گروه وارد کانال شدیم. عراقی‌ها ساکت بودند و خمپاره منور کم می‌انداختند. هوا تقریباً مهتاب بود، در میان راه دو نقطه کمکی انتخاب کرده بودیم، یکی به نام احمر و دیگری به نام بردیه. در اصل احمر نام روستایی تقریباً در سه کیلومتری سوسنگرد است و بردیه هم نام روستایی در 12 کیلومتری سوسنگرد. به خاطر رد گم کردن دشمن این نام را انتخاب کرده بودیم.

بعد از طی کانال وارد دشت صاف شدیم. مقداری خمیده آمدیم. دائم با محمود و حسن‌زاده در مورد حمله صحبت می‌کردم. در نزدیکی نقطه احمر که از آنجا خاکریز کوتاهی شروع می‌شد توقف کردیم. ساعت تقریباً 5/2 بود. این خاکریز معروف به خاکریز طبیعی بود. در آنجا گروه امداد را نگه داشتم و با حسین آلوگردی که مسیر را برای پیدا کردن من برگشته بود آمدیم پیش سعید. در نقطه احمر از محمود یاسین و حسن‌زاده و فیلمبردار خداحافظی کردم. در نقطه احمر گروه تدارکات مانده بودند که قرار بود بعد از شروع حمله مهمات بیاورند.

از سرپرست گروه که رحم یا علی‌مدد نام داشت و با هم آشنا بودیم خداحافظی کردیم. بعد مسیر از احمر تا بردیه را با سعید طی کردیم و در میان راه گروه‌ها را کم‌کم تا نقطه بردیه هدایت کردیم. در نقطه بردیه که رسیدیم ساعت حدود 4 بامداد بود. عراقی‌ها کم‌کم متوجه شده بودند که شاید خبری باشد. زیاد منور می‌زدند و تیربارهایشان مرتب کار می‌کرد. چند نفر زخمی شدند. بعضی‌ها هم به شهادت رسیدند. یکی از برادران ارتشی تیر به چشمش اصابت کرد، بی‌اندازه برایش افسرده شدم. آرزو کردم که تا خرد شدن دشمن، کسی شهید یا زخمی نشود؛ چرا که هنوز آمبولانس یا پزشکیاری همراه ما نبود.

بچه‌های گروه کازرون، آرام نشسته بودند؛ اول رحمان، بعد رسول رضوی، بعد غلام صفایی، بهرام گلستان، کاظم پدیدار، قدرت‌الله برادی، شکوهی، مسعود حسنی اصل و رحیم باوی‌فر و عبدالرضا غرابات. هیچ‌کس صحبت نمی‌کرد. آتش دشمن بی‌اندازه زیاد شده بود. صحبت‌های آنها به گوش می‌رسید. فاصله تقریباً کم بود و ساعت، 5/4 را نشان می‌داد. قرار بود توپخانه آتش کند و بعد ما جلو برویم. کمی صبر کردیم. از آتش توپخانه خبری نشد. سعید دستور پیشروی داد. من با پرتاب تکه‌ای گل، به رحمان گفتم برو جلو، بلافاصله رحمان بلند شد و حرکت کرد. پشت سرش، نفرات گروه جلو رفتند.

*صدای پازدار پازدار عراقی‌ها به گوش می‌رسید

در جبهه‌های دیگر عملیات شروع شد. ساعت 5 بامداد بود. با فریاد «الله اکبر» عملیات شهید محراب شروع شد. دشمن بی‌اندازه دست و پا می‌زد. هنوز تعداد زیادی از آنها در خواب بودند. دشمن از روبه‌رو 13 تانک داشت. تیربارهای کالیبر 50 دائماً کار می‌کرد. دود حاصل از انفجار، فضا را پر کرده بود و فریادهای «الله اکبر، خمینی رهبر» در تمام محیط می‌پیچید. نفرات، یکی بعد از دیگری وارد خاکریز می‌شدند. رحمان که تیربارچی بود، اولین سنگر تیربار را هدف گرفت. سنگر عراقی‌ها مثل یک راهرو بود. بیش از 15 نفر در آن بودند و تماماً در حال فرار کشته شدند. صدای پازدار، پازدار عراقی‌ها به گوش می‌رسید.

لحظه‌ای که رحمان شهید شد

دود و خاک زیاد بود و درست محیط اطراف را نمی‌دیدم. بچه‌ها را هل می‌دادم به جلو. رسول را دیدم که داد می‌زد: «برو جلو، بروجلو…» بعد هم گفت. خوب متوجه حرف‌های دیگرش نشدم. صداهای حاکی از انفجار باعث باعث می‌شد تا خوب صدا را نشنوم. مسعود را دیدم که با عجله به طرفم آمد و گفت: «نصرالله، رحمان، رحمان شهید شد.» نمی‌دانم چه حالتی به من دست داده بود. هرگز احساس ضعف نکردم. مشت محکمی به پشت مسعود زدم و گفتم: «برو جلو؛ شهید شد، که شهید شد چه اشکال دارد.» بعد تیری به سر یکی از عراقی‌ها زدم که یک متر به هوا پرید. بعد دستی به سر رحمان کشیدم و بقیه را به جلو هدایت کردم.

مسیر حمله ما، سمت چپ خاکریز عراقی‌ها در دقاقله بود. سعید خودش به سمت راست رفت؛ چون نصف نیروها باید در سمت راست عمل می‌کردند. تمام سنگرها از عراقی پر بود. با فریاد، پازدار، پازدار و امان، امان می‌گفتند و ما هم در سنگرهایشان بدون وقفه نارنجک می‌انداختیم. یکی دو بار نارنجک‌ها عمل نکرد؛ ولی آنها جرأت اینکه نارنجک را بیرون بیندازند، نداشتند. دوباره نارنجک دیگری می‌انداختیم. نبرد هنوز ادامه داشت. بچه‌ها از کنترل خارج شده بودند. از یکصد نفر نیرو، تنها چند نفری را بیشتر نمی‌دیدم. معلوم نبود کجا رفته بودند. فاصله زیادی را طی کرده و تا خاکریز سوم رفته بودم. یک دوربین پایه‌دار دیده‌بانی، از داخل سنگر برداشتم. مرتب این فکر به سرم می‌زد که تا می‌توانی، خراب کن؛ ما در این حمله عقب‌نشینی در پیش داریم. هی می‌خواستم وسایل را خراب کنم؛ ولی می‌گفتم اینها دیگر مال خودمان است.

در میان راه، یک کلاشینکف برداشتم. مسیر را برای رفتن به مگاصیص (نام روستایی در خوزستان) برگشتم. یک مرتبه یکی از بچه‌ها گفت: «عراقی، عراقی.» او اشتباه می‌کرد. یکی از بچه‌های خودمان بود که جلو رفته بود؛ برای دیده‌بانی در میان یک کانال. اول من نمی‌دانستم. یک رگبار برایش زدم؛ ولی از جایی که خدا می‌خواست، حتی یک تیر هم به او نخورد. می‌گفت تیرها از زیر بغلم و از کنار گوشم رد می‌شد. بدنم می‌لرزید. متوجه نبودم قبله کجاست. دو رکعت نماز خواندم. بعد راه را به طرف مگاصیص ادامه دادم. حاشیه خاکریز را نگاه می‌کردم تا جسد رحمان را پیدا کنم و به عقب انتقال دهم. کمی که آمدم، یکی داد زد: «نصرالله! نصرالله…» دیدم محمود یاسین خودش تنهاست. خیلی خوشحال شدم. یک تفنگ عراقی هم داشت؛ به علاوه 4 نارنجک، 2 جیب خشاب کلاشینکف، سرنیزه و قمقمه. در این حمله، من با خودم 11 خشاب 30 عددی برده بودم. از اینکه محمود یاسین را دوباره می‌دیدم، خیلی خوشحال شدم. از جریان حمله برایش تعریف می‌کردم، گفتم که رحمان شهید شد. او رحمان را از هویزه می‌شناخت. بعد محمود مرتب می‌گفت کجا می‌روی. می‌گفتم طرف مگاصیص. مرتب می‌گفت تو بلد هستی یا نه؛ الان خمپاره می‌زنند، الکی کشته می‌شویم و از این حرف‌ها. در میان راه دائم توپ و خمپاره می‌زدند. من اصلاً در این فکر نبودم که شاید ترکش بخورم؛ چون این را می‌گفتم که اگر خدا بخواهد، ما زخمی شویم یا شهید. اصلاً به دلم نیامده بود که شاید زخمی شوم.

مقداری که راه آمدیم، از بس گرسنه بودم، یک هندوانه برداشتم، به دست محمود دادم و با کاردی که همانجا بود، هندوانه را شکستم. اول به محمود تعارف کردم، محمود گرفت. بعد مقداری به بچه‌ها دادم. آن وقت بقیه را خودم و محمود خوردیم. تقریباً در حدود پانصد متر با هم راه رفتیم. از راننده یک لودر سؤال کردیم که مگاصیص در مسیر ما هست؟ گفت: بله. بعد راه را ادمه دادیم. تقریباً در حدود 100 متری آمدیم که محمود از من حدود 10 متر فاصله گرفت. یک مرتبه یک آمبولانس و یک تویوتا پشت سر هم از وسط ما رد شدند. عراقی‌ها یک گلوله تانک شلیک کردند که به ماشین بزنند. نفری که پشت تویوتا بود، ترکش خورد و دود و خاک زیادی بلند شد. یکی از برادران مسجدسلیمان با من بود. بعد از اینکه دود و خاک تمام شد، گفت: «یک شهید، یک شهید.»

شهادت محمود یاسین

یادم از محمود آمد. با صدای بلندی داد زدم: «یا….سین، یاسین» ولی صدایی نشنیدم. دیدم سلاحش روی زمین افتاده است. نگاه کردم؛ تفنگ خودش بود. کمی این طرف و آن طرف رفتم. دیدم پیکر محمود، بی سر روی زمین افتاده است و خون از گردنش دارد بیرون می‌آید. نمی‌دانم چه حالی به من دست داد. نمی‌توانستم گریه کنم. مثل این بود که باورم نمی‌شد. کمی اطراف را نگاه کردم. سر محمود را دیدم که صورت نداشت. بعد سر را بلند کردم، روی یک گونی گذاشتم و مغزهای سرش و تکه‌های گوشت‌ها همه را جمع کردم. بعد وسایل داخل جیب بلوزش را بیرون آوردم؛ یک شیشه عطر بود و کلید و کمی پول و چند نامه. آن وقت دکمه پیراهنش را باز کردم و سینه‌اش را چند بار بوسیدم. بوی خوش عطر، تمام بدنش را گرفته بود. آن وقت پیکرش را بغل کردم، به این طرف خاکریز آوردم و او را روی برانکارد گذاشتم. سرش را هم در کنارش گذاشتم و منتظر شدم که کسی بیاید و او را به سوسنگرد انتقال دهد. ساعت تقریباً 12 بود. یکی از دوستانم، به نام داوود حیدریان که اهل تهران بود، آمد و بعد از اینکه از جسد محمود عکس گرفت، او را با آمبولانس به سوسنگرد آورد.

بعد از او، مقداری راه آمدم. نمی‌دانم کجا ماندم و سنگر گرفتم. شاید در همان نزدیکی‌ها بود که حمله کرده بودیم. آثار شکست برایم مشخص می‌شد. تعدادی از تانک‌ها را زدند. ارتش عقب‌نشینی کرد. بچه‌های سپاه هم دستور دارند بیایند عقب و تا ساعت 5 بعدازظهر، ما را عقب آوردند. دیگر متوجه جسد رحمان نبودم. یادم رفته بود. به طرف سوسنگرد راهی شدم. بهرام گلستان مریض بود. رسول زخمی شده بود. کاظم پدیدار زخمی شده بود. جاسم طرفی و رحیم باوی‌فر و آقا برادی تماماً زخمی بودند. گروه از هم پاشیده بود. غلام هم سردرد زیادی داشت؛ فقط من و اکبر سالم بودیم. اکبر و غلام رفتند. از جسد رحمان خبری نبود.

فردا می‌خواستیم برویم بیاوریم که دیگر منطقه در دست عراقی‌ها بود و نشد. بالاخره رحمان شهید شد و جسدش هم پیدا نشد. او به آرزویش رسید. همچنین یاسین، بهترین دوستم در این عملیات شهید شد. خوشحالم که اگر جسد رحمان پیدا نشد، ولی ماندم و جسد یاسین را به عقب انتقال دادم.

(عبدالرحمان رضازاده در سال 1340 در کازرون متولد شد. تحصيلات خود را تا ديپلم راه و ساختمان در همان شهر سپري کرد اما به دليل سرپرستي خانواده 12 نفره‌شان مجبور به ترک تحصيل شد. پس از پيروزي انقلاب و با صدور فرمان امام خميني  مبني بر تشکيل بسيج مستضعفين به عضويت آن درآمد و پس از گذراندن دوره آموزش نظامي همراه با ساير هم‌رزمانش به سوسنگرد اعزام شد. وي در جنگِ معروف به «روز عاشوراي سوسنگرد» حضور داشت و پس از آن و در دومين اعزامش از ناحيه‌ي کمر مورد اصابت خم‌پاره قرارگرفت و براي درمان مجبور به ترک جبهه شد. پس از چندي مجدداً به جبهه مراجعت کرد و حدود يک سال در عمليات‌ها و جبهه‌هاي متفاوت حاضر شد تا اين‌که سرانجام در تاريخ 27/6/60 در سوسنگرد به ديدار معبودش شتافت. تا کنون اثري از پيکر پاکش پيدا نشده است. )

(زندگی شهید محمود یاسین: شهیدمحمودیاسین درتاریخ 16/6/1340 و درشهر شوشتردرخانواده ای مذهبی متولدشد.دوران کودکی ودبستان رادرمسجدسلیمان ومدرسه های دولتی محله نفتون ودیگرمناطق شهرگذراندوسرانجام درسال 1354به همراه خانواده به اهوازمهاجرت نموده ودوران متوسطه رادردبیرستان شهیدمصطفی خمینی به پایان رسانید.علاقه این شهیدبزگواربه مطالعه اورابرآن داشت که به همراه دیگردوستانش کتابخانه مسجدراراه اندازی نمایند. وهمچنین به کودکان ونوجوانان منطقه آموزش قرآن دهند. محمود یاسین در شهریور سال 1360 به توفیق شهادت نائل آمد.)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *