خاطرات سردار کاظم پدیدار از شهید رحمان رضازاده

دوران ابتدایی را با هم سپری کردیم. از خانوادهای ضعیف از نظر مادی و قوی از نظر معنوی بود. با اینکه از نظر جسمی در حد و اندازه ورزشکاران و قهرمانان بود ولی اهل تظاهر و ریا نبود. دوست داشت برای خودش باشد تا دیگران. سرش در لاک خودش بود. ما وقتی به پهنای بازوی او نگاه میکردیم غبطه میخوردیم. هيكلي قوي و تنومند اما روحي لطيف و بيآزار. آدم را به یاد خدا بیامرز شهید طمراس جباری میانداخت که سلاح کالیبر 50 را مثل اسلحه كلاش در دست میگرفت و سنگینی سلاح برای او معنایی نداشت.
در عملیات 27 شهریور 60 وقتی که قرار بود به عمليات برويم، او تیربار کلاشینکف را برداشت. نوارهای زیادی از فشنگ تیربار که از قبل آماده کرده بود به سهولت به شانهها و دور کمر خود بست. برای دیگران این کار تقریباً غیرممکن بود چرا که هیچ تیربارچی توان برداشتن این همه مهمات را در خود نمیدید.

از زير قرآن رد شده، وارد كانالي شديم. کانالی که همين برادران در تاریکی شبهاي مديدي قبل از عمليات آن را آماده كرده بودند.
تا رسيدن به محل الحاق(آخرين محل توقف قبل از شروع عمليات) 800 متري راه داشتيم. طي همين فاصله كوتاه و عليرغم اين كه بيشتر قامتمان در كانال بود، بارها توسط تير مستقيم عراقيها كه بدون حساب و كتاب، دشت هموار جلوشان را غرق در رگبار ميكردند، تهديد میشديم و حتي چند بار تير به كلاه آهني و كولهپشتي بچهها اصابت كرد. به محل الحاق رسيديم، لازم بود در اين محل بمانيم تا كليه هماهنگيها صورت پذيرد. برادران اطلاعات و تخریب از همین نیروها (در آن زمان هنوز تفکیک آن چنانی بین نیروهای اطلاعاتی و تخریب نشده بود) از قبل معبرهای نفوذی را شناسایی کرده بودند. معبر مابین دو سنگر عراقیها واقع شده بود. ما حدود 3 ساعتی در نزدیکی عراقیها به صورت درازکش منتظر فرمان حمله بودیم. سروصداي عراقيها كاملاً شنيده ميشد، اما نه ما آنها را ميديديم و نه آنها ما را .
تا این که مسئول محور برادر درفشان (از برادران سپاه اهواز) و جانشینش شهيد نصرا… ایمانی آمدند و گفتند بروید جلو، ما کمی جلو رفتیم و حدود 20 متر از روی یک طناب سفید در وسط میدان مین عبور کردیم تا به خط رسیدیم. (هوا که روشن شد و محل استقرار و یا الحاق خود را دیدیم فهمیدیم که بیجهت نبوده که ما همه گفت و شنود عراقیها را میشنیدهایم. آخر فاصله ما با آنها بیش از 70 متر نبود). به ما گفته بودند که بعد از سرازیر شدن از خاکریز دشمن، به سمت چپ حرکت کنید. آنان که از وضعیت دشمن نسبت به ما اطلاعات بیشتری داشتند جلوتر بودند. از جمله شهید رسول رضوی، شهید ایمانی و شهید رضازاده.
نیروهای اولیه ی دشمن را که غافلگیر شده و فرصت دفاع یا فرار نداشتند همگی با نعرههای خروشان رزمندگان و رگبارهای بیامان آنان قلع و قمع شدند.
نیروهای دورتر بعد از شنیدن خبر حمله، خود را آماده دفاع و یا فرار نمودند. شهید رضازاده با تیربار كلاشينكف خود در جلو ما حرکت میکرد و سنگرها را یکی پس از دیگری درو مینمود. همه چیز برای فتح کامل مهیا شده بود که ناگهان هیاهویی فضا را مات و مبهوت کرد. رحمن شهید شد.این خبر، خبری بود که شهید رسول رضوی به من داد. باور کردنش سخت بود ولی حقیقت داشت. رحمن در حین گلولهباران و پاکسازی سنگر تجمع عراقیها، توسط یک افسر عراقی که در گوشهای از سنگر مخفی شده بود، با تیر کلت که به پیشانیاش زده بود به شهادت رسید.

هر چند عراقی ملعون توسط برادران به درک واصل شد ولی این داغ با ما کاری کرد که هنوز که هنوز است نتوانستهایم اثر و نشانهای از او پیدا نماییم. حدود 3 ماه بعد که عملیات طریقالقدس صورت گرفت و این مناطق آزاد شد تقریباً اکثر شهدای به جا مانده از آن عملیات پیدا شدند، ولی با تمام تلاشی که صورت گرفت نتوانستيم جسد مطهر رحمن را پيدا نماييم.
محلي كه رحمن شهيد شده بود مشخص بود، عراقيها خاك زيادي در آنجا ريخته بودند، ميشد حدس زد كه اگر تمام اين خاكها زيرورو شوند جسد رحمن پيدا شود ولي اين كار با دست امكانپذير نبود، به همين جهت يك لودر آورده شد تا خاك ها را زير و رو كند، باورش سخت است ولي عين حقيقت است، به محض اين كه لودر بيل خود را در اين خاك فرو میبرد، از كار ميافتاد .
در همان لحظه و همان جا لودر به راحتي در جاي ديگر كار ميكرد. ليكن به اين تپه مانند، كه ميرسيد از كار ميافتاد. سرّ ِآن را ما نميدانستيم تا اين كه نصرا… ایمانی آمد و گفت خود را اذيت نكنيد .
رحمن گفته كه من مفقود مي شوم و جسد مرا پيدا نميكنيد . رحمن ميدانست كه جسم مطهر و پاکش بايد برای ابد در خاک پاک سوسنگرد و حومه آن همچون نگینی بر تارک آن دیار بدرخشد و گویای این حقیقت باشد که خون کازرون هميشه و تا ابد در رگهای سرخ سوسنگرد جاریست