دستنوشته شهید نصر الله ایمانی از شهادت شیر بهمن

شهید نصراله ایمانی، از معدود رزمندگانی بود که در جبهه های نبرد، خاطرات خود را می نوشت. در سال های اخیر کتاب « بوی خوش عطر» از دست نوشته های این شهید چاپ شد. در این بخش، دست نوشته های شهید نصراله ایمانی در مورد شهادت شهید بهمن شجاعی آورده شده است.

اين داستان حقيقي است تلخ و ناگوار از چگونگي شهادت دو مبارز راستين جبهه هاي جنگ دهلاويه از گروه ابوالفضل (شهيد ديده ور) داستاني از آواز سوزناك غم و شفق سپيدي كه بخون نشست داستاني از غروبي خونين سنگري خونين ، پيكري خونين و بالاخره داستاني از چگونگي شهادت بهمن شجاعي معروف به بهمن شير در خاكريز دهلاويه و عمليات ايذائي شهيد محراب كه در آن رحمن رضازاده ، قهرمان جنگهاي از هويزه تا حمله مذكور شهيد مي شود . ابتدا از بهمن مي گويم :

بهمن شجاعي فرزند محمد شجاعي، جواني بود كه در سال 1337 در كوره خانه هاي جنوب شهر كازرون در خانواده اي فقير بدنيا آمد . وي اولين فرزند خانواده اش بود . در دامان پدر و مادر بزرگ شد پدرش كشاورزي ساده بود كه روزگار را در صحراها گذرانده بود . از همان كودكي به شغل پدرش آشنا شد . بهمن بي اندازه به صحرا دل بسته بود ، روز و شب بدنبال پدر در مزرعه كار ميكرد بعد از اينكه بحد تكليف رسيد بي اندازه به اصول و احكام اسلام پايبند بود . دائم حساب دارائي اش را مي كرد و بي امان خمس و ديگر وجوهات واجبه را مي پرداخت. در سالهاي رژيم شاه با نماينده فعلي امام در كازرون تماس گرفت و بعد از پرداخت وجوهات تقاضاي رساله امام مي كند كه بعد از چندي رساله را با آرم ديگري برايش مي فرستند . در لحظات شروع انقلاب مبارزه را هرچه بيشتر ادامه داد . با تشكيل بسيج مستضعفين در آن شركت كرد . و شبها در بسيج نگهباني ميداد و روزها هم در صحرا كار ميكرد كمتر به شهر مي آمد هرگز احساس خستگي نمي كرد با شروع جنگ تحميلي عراق بلافاصله به جبهه نورد اعزام شد و بعد از مدتي به سوسنگرد . در تمامي عملياتي كه در سوسنگرد انجام شد . شركت مستقيم داشت از ابتدا تيربارچي بود در عمليات المهدي در غرب سوسنگرد بفرماندهي شهيد ديده ور و بعد در عمليات 31/2/60 عمليات علي بن ابيطالب كه در آن غرب سوسنگرد آزاد شد . در هر سه عمليات تيربارچي بود . در عمليات آزادي برديه و احمر و دهلاويه تماما تيربارچي بود . حمل تيربار برايش چنان عادي شده بود كه كوچكترين ضعف هم بخود راه نمي داد . در عمليات شهيد چمران ( كرخه نور) آرپي جي زن بود . بهمن خصوصيات مبارزان صدراسلام را دارا بود . از كمي سپاه اسلام واهمه اي نداشت . از كمبود سلاح هرگز بخود ترسي راه نميداد . درياي خروشان ايمانش كرانه اي نداشت و امواج سهمگين انديشه خدائيش هرگز به ساحل غم برخورد نمي كرد از بيكاري رنج ميبرد از اينكه سواد نداشت از درون مي سوخت صداي رسايش هميشه خوش آواز بود . دائم سرودهاي غم انگيز مي خواند بيشتر دعاها را از حفظ داشت ، با اينكه هرگز مدرسه نرفته بود اوقات بيكاريرا به ذكر خدا ميگذارد بيشتر شبها تا صبح نگهباني ميداد و دليري و بي با كيش همه را متوجه ميكرد و براساس همين به او لقب شير داده بودند .

وقتی می خواست بخوابد، درست روي لبه خاكريز مي خوابيد. توكل بر خدا را از همه چيز افزون مي داشت حتي يك شب بر بالاي خاكريز جاي هميشگي اش نخوابيد و همانشب يك خمپاره 80 درست سر جايش خورد . بعد از فتح مالكيه زخمي شد و 19تركش در بدنش فرو رفت. بي اندازه از شوخي هاي بي خود رنج ميبرد و دائم گوشزد ميكرد برادر هرگز غيبت نكن. در هر غروب با آواز دلكش اذان مي گفت. تمامي اين مدتها كه در جبهه بود هرگز نماز شبش ترك نميشد. يكبار فراموش كردم او را بيدار كنم بعد كه بيدار شد زياد ناراحت شد مي گفت اميدوارم خدا مرا ببخشد. براي ما بلالي بود كه با اذانش همه از خواب بيدار ميشدند در هنگامه نبرد ظاهري خشن داشت ولي قلبي مملو از لطف و محبت. واما بعد گروه ابوالفضل (شهيد ديده ور)كه تعداد معدود و انگشت شمار و تمامي از اوائل جنگ سوسنگرد باقي مانده بودند در خاكريز دهلاويه در كمترين فاصله با مزدوران سنگر داشتند. هميشه بزرگترين سنگر موجود در خاكريز از بچه هاي كازرون بود چراكه همانطور كه گفتم قهرماناني چون بهمن شجاعي و رحمان رضازاده و رسول رضوي و اكبر دهقان و غلام صفائي و اكبر ميراب و عبدالرحمن شکوهی، جاسم طرفی که از بچه های بومی سوسنگرد بودند و همتی معروف به دائی، منوچهر قنادزاده از بروجرد و قدرت اله آقای برادی از تهران.

تاریخ سه شنبه 23/6/1360- خورشید طلوع کرده بود. اوضاع شهر اندکی دگرگونه جلوه میداد. انگار خبری در پیش است هوا به شدت گرم بود. رفت و آمدها در اطراف سپاه پاسداران اوج دیگری گرفته بود. در اطراف مسجد و گردان علم الهدی صداهای زیادی بود. ایاب و ذهاب فرماندهان زیاد صورت می گرفت. با چند نفر از دوستان روانه دهلاویه شدم. هوا شرجی بود و گرمی هوا بی اندازه مرا رنج می داد. عرق از سرو رویم می ریخت. وقتی به دهلاویه رسیدیم دیدم بهمن در سنگر است سلام کردم. خسته نباشی. دو سه روز بود نیامده بود به شهر، کمی دلم سوخت گفتم بهمن بیا برو استراحت کن، گفت، در شهر کاری ندارم، میمانم همین جا. اخلاق بهمن به کلی عوض شده بود با لحن ملایمی صحبت می کرد. در جمع که نشسته بودیم، حرفی نمی زد. علی خسروانی با ماشین یخی آمد با مجید محمدلو همراه بودند. بعد از سلام و احوالپرسی مقداری یخ گرفتیم گذاشتم داخل صندوق. بهمن در سنگر دیدهبانی ایستاده بود. قیافه اش مظلوم جلوه می داد. به دلم اثر کرده که بهمن همین روزها شهید می شود، سعی می کردم در این چند روز از من ناراحت نشود چرا که قبلاً زیاد از من دلخور شده بود. نزدیکی های ظهر بود، ماشین غذا جلو سنگر ترمز کرد. حسین بود ( حسین کاظمپور) از بچه های بومی، هر وقت می آید می گفت شیر، شیر بهمن بیا ناهار بگیر و بلافاصله بهمن می رفت و ناهار می گرفت. یادم نیست آن روز بهمن رفت یا نه . بعد از اینکه ناهار گرفتیم بهمن اذان گفت صدای اذان بهمن تا اندازه ایی با روزهای قبل فرق میکرد. سوز و گدازش بیشتر شده بود، وضو گرفتیم. من بودم با اکبر دهقان و رحمان رضازاده و اکبر میراب و قدرت اله آقای برادی و رسول رضوی و غلام صفائی و عبدالرحمن شکوهی. برای اینکه یک نفر جلو برود به هم تعارف کردیم. فوراً دیدم که بهمن رفت و جلو ایستاد. مو به بدنم سیخ شد، در تعجب شدم، چطور شد بهمن هیچ وقت تا به حال نرفته بود جلو ولی امروز ظهر رفت. اقامه اذان گفت و نماز را شروع کرد. نماز را با لحنی موزون و سوزناک خواند. گریه ام گرفت در سجده آخر سوره اِنّا اَنزَلنا خواند. دیگر به طور قطع برایم ثابت شد که بهمن تا 24 ساعت دیگر بیشتر مهمان ما نیست. بعد از نماز به طور همیشگی چند مسئله از رساله امام برای برادران خواندم. بعد ناهار را خوردیم. بعضی از برادران خوابیدند. بهمن هم خوابید من برای مدتی بیدار ماندم. نزدیکیهای عصر بود بچه ها را بیدار کردم. ماشین غذا آمد شام داد. شام نان و انگور و سبزی و پنیر بود. بهمن باز اذان گفت این بار رسول رضوی امام جماعت شد. بعد از اینکه نماز خواندیم رسول پست های نگهبانی را تعیین کرد من گفتم رسول، امشب من و رحمان رضازاده با هم بنویس بعد رسول یک مرتبه با ناراحتی گفت تو برای نفست کار میکنی منهم به واسطه این حرف ناراحت شدم. بعد سخن به درازا کشید و هر لحظه درگیری لفظی بیشتر شدت می گرفت. به رسول گفتم اینکه میگویم با رحمان، بواسطه اینکه از خودم زرنگتر است و دوست دارم با رحمان باشم تا خوابش نبرد. بالاخره با رحمان آمدیم در سنگر دیدهبانی. شام هم در سنگر با هم خوردیم وقتی که با رسول درگیری لفظی داشتیم بهمن آمد و صورتم را بوسید و گفت اشکالی ندارد احترام همدیگر را رعایت کنید. بعد از مدتی بچه ها همه خوابیدند من و رحمان هم در سنگر بودیم. بعد آمدم داخل سنگر اجتماعی نشستم کمی قرآن خواندم همه در خواب بودند نگاهی به بهمن انداختم خوابیده بود، شال سفیدی روی صورتش بود پیشانیاش بیرون بود آنچه بیش از حد توجه ام را جلب کرد این بود که پیشانی بهمن بی اندازه نورانی شده بود. باز به حقیقت دریافتم که بهمن شهید میشود. در نیمه شب بهمن که خودش بیدار بود شروع کرد به نماز شب خواندن. من هم در فاصلهای که با او داشتم نماز می خواندم. بعد بهمن اذان صبح گفت هر کس نماز صبح را به فُرادی خواند وقتی هوا روشن شد رسول و اکبر میراب و قدرتاله آقای برادی آمدند شهر.

 تاریخ 24/6/1360:  آفتاب طلوع کرده بود. یک تفنگ سوخته پیدا کرده بودم. آوردم که شروع کنم به درست کردن آن، قنداق نداشت، از یک تکه چوب سعی کردم برایش قنداق درست کنم. مشغول کار شدم که علی جمشیدی و چند نفر دیگر که در گروه چمران بودند آمدند پیش ما. تعارف کردیم و نشستند در سنگر، بهمن خوابیده بود. صبحانه خوردیم نان و تخم مرغ سهمیه بهمن گذاشتیم که علی جمشیدی خورد. بعد از چند لحظه بچه ها رفتند ناهار آوردند. بعد از چندی بهمن اذان گفت. باز این صدای اذان بهمن مثل اذانهای قبل نبود شور و گدازی زایدالوصف داشت. موقع شروع نماز باز بهمن رفت و جلو ایستاد. تمام بچه ها تعجب می کردند در این نماز بهمن ، اکثر بچه ها به گریه افتادند. باز بهمن در سجده آخر سوره اِنّا اَنزَلنا خواند، ناهار خوردیم و بلافاصله من آمدم سوسنگرد چون صبح فرمانده عملیات خط گفته بود که امروز جلسه فرماندهان است با رسول رضوی بیائید دفتر گردان. هوا بسیار گرم بود. مقداری از راه را پیاده آمدم. وسیلهای پیدا نکردم بعد از طی مسافتی ماشینی پیدا شد و آمدیم سوسنگرد. مستقیماً آمدم مقر، آن موقع مقر گروه در بهداری و بهزیستی بود. وارد اطاق شدم، بچه ها خواب بودند. رسول هم خوابیده بود. صدایش زدم و او را بیدار کردم، مسئله را برایش گفتم. بعد بلند شد و لباس پوشید با هم آمدیم مقر گردان، فرمانده گردان برادر فرزانه بود گفت برو اکبر میراب هم بیاور. خودم آمدم و اکبر بیدار کردم، با هم آمدیم گردان اکبر دستش زخمی شده بود. بعد از چندی سوار ماشینی شدیم آمدیم گردان بهرامی ، پائین نوپل، در وسط ابوجلال جنوبی، مقر گردان بود. نگاهی به داخلی فضای ساختمان گردان انداختم قیافه یکی از برادران توجهام را جلب کرد، فکر می کردم او را می شناسم، اسمش بر سر زبانم بود هر کار کردم یادم نیامد بعد متوجه شدم که محمود یاسین یکی از عزیزترین دوستانم در هویزه بود، از مسجدجزایری اهواز. رویم نشد سلام کنم. در همین موقع جلسه شروع شد. تمام سرپرست گروه ها آمده بودند، سرپرست تدارکات، فرمانده عملیات سپاه برادر جعفری بود و بشر دوست هم یکی از معاونانش بود. در این جلسه نقشه عملیات کشیده شد. محورهائی که قرار بود در آن حمله شود مشخص شد. و گروههای عمل کننده هم تعیین گردید. سرپرست محورها تعیین شد. قسمت عملیاتی گروه کازرون و چند گروه دیگر، محور 3 در قسمت دقاقله بود. کلاً من دوست نداشتم که ما را در منطقه سویدانی به عملیات ببرند. از آن منطقه روی خوشی نداشتم. مثل اینکه برایم شوم بود. وقتی اسم دقاقله را می شنیدم مو بر بدنم سیخ می شد. به یاد یک سال پیش می آمدم که در کنار رودخانه نیسان سنگر داشتیم. به یاد رخسار تابان داودی و پرآور و اعتمادی میآمدم که چگونه مظلوموار در پشت رودخانه نیسان شهید شدند. بیاد میآوردم خیانتهای بنی صدر ملعون که باعث شد ما از دقاقله عقب نشینی کنیم و بیائیم سوسنگرد. فکر می کردم که هنوز دقاقله مثل قبل است ولی فرمانده عملیات گفته بود که دقاقله با خاک یکسان شده. بله مزدوران این روستا را که از زیباترین روستاهای جنوب سوسنگرد بود یا بلد وزر زیر و رو کرده بودند. قرار بر این شد که گروه کازرون اولین گروهی باشد که به خاکریز حمله کند، و بعد گروه های عملیاتی دیگر. در محور 3و 4 گروه سپاه و 4 گروه ارتش باید حمله کنند. اولین گروه از کازرون، یک گروه از یزد و 2 گروه هم از ایذه. فرماندهی گروه کازرون به عهده رسول رضوی بود. فرمانده تمام گروه های حمله کننده در محور، سعید درفشان از اهواز یکی از بچه های مسجدجزایری اهواز و معاون فرمانده عملیاتی محور هم من بودم. قرار شد که شب بعد از نماز برویم شناسائی. وعده داديم كه با هم بعد از نماز مي آييم. بعد از ترك جلسه آمديم مقر، با رسول تصميم گرفتيم كه سري به دهلاويه بزنيم و جريان حمله را به بچه ها بگوييم تا آمادگي داشته باشند و از اينكه امشب نمي توانيم در پيش آنها باشيم عذرخواهي كنيم. ساعت تقريباً 5/4 بود آمديم دهلاويه، تا رسيديم پاي سنگر شده بود 5 بعد از ظهر، داخل سنگر اجتماعي از برادران خداحافظي كرديم و جريان را گفتيم كه امشب هم مي خواهيم به شناسايي برويم. در سنگر بهمن بود. اكبر دهقان، غلام صفايي، مسعود حسنياصل (بومي)، عبدالرحمن شكوهي(بومي) و رحمان رضازاده. وقتي كه ميخواستم با رسول و اكبر ميراب برگرديم به سوسنگرد، بهمن آمد كنار سنگرهايي كه هر عصر خودم مينشستم و دعاي سمات ميخواندم نشست. هيچ وقت بهمن موقع بيكاري بيرون از سنگر نبود، هميشه در سنگر ديده باني، حتي بعضي اوقات در همان سنگر ديده باني مي خوابيد. به بهمن نگاه كردم او هم نگاه معصومانه اي به من كرد و با تسبيح كه در دست داشت دائم ورد مي انداخت و زير لب زمزمه ميكرد. رسول رضوي هم دستي به سر و صورت بهمن كشيد و او را بوسيد، گفت بهمن چرا ناراحتي، بهمن با خنده اي گفت، هيچ ناراحت نيستم خيلي هم خوشحالم. ما سه نفر خداحافظي كرديم. آمديم سوسنگرد، كنار پل پياده شديم، رسول تقريباً 20 متر با اكبر ميراب همراه هم راه ميرفتند بطرف مقر. در مسير خيابان كه ميآمدم يك مرتبه صداي آوازهاي دشتي بهمن در گوشم نواخته ميشد. بدنم به لرزه افتاد. بيخود گريه ام گرفت. يك مرتبه ديدم اكبر دهقان با يك آمبولانس كه سريع ميرفت صدا زد بياييد. خوب متوجه نشدم كه چه شده، دلم زياد گرفته بود رسول ميگفت بروم بيمارستان، ولي نرفت. سه نفري با هم آمديم در مقر، هنوز وسايل را بيرون نياورده بوديم، اكبر با حالت عصباني آمد و گفت: داد زدم كه بياييد بيمارستان نيامديد! بهمن شهيد شد. تا گفت بهمن شهيد شد، تمام برنامه هاي اين دو سه روز پيش مثل پرده سينما جلو چشمانم ظاهر مي شد بعضي از لحظات باور نمي كردم. آمديم بيمارستان، رفتيم داخل سردخانه، پارچه ملحفه اي كه روي برانكارد بود برداشتيم وپيكر تكه تكه شده بهمن را ديديم. به چشمانش نگاه كردم انگار همان شب كه به خواب بود، پيكر بهمن تنها يك سر وصورت سالم داشت. از گردن تا كف پايش بيش از صد تكه شده بود. بوي خوشي از پيكرش به مشام ميرسيد. فاتحه اي خواندم و با برادران برگشتيم به مقر، در بهداري وبهزيستي. شايد براي هيچكدام از شهداي گروه در جبهه به اندازه بهمن گريه نكردم. آري بهمن شهيد شد و آواز خوشش تا ابد در صحراي جبهه هاي نبرد و در خاكريز ساريه و بردشت گلگون دقاقله، در صفر سال 59 و در كوچه هاي پر پيچ و خم ابوجلال شمالي و در سنگرهاي حمر و برديه و بالاخره بر قتلگاهش، در كنار سنگر كه كاخ سبز شد به گوش ميرسد. آري بهمن شهيد شد وصفت شير بودن را بر تمامي سنگفرش كوچه و بيابان سوسنگرد و بر صفحهي قلب هاي رزمندگان جبهه هاي جنگ سوسنگرد با خونش حك كرد. بله بهمن شجاعي شهيد شد و صداهاي رساي اذانش براي هميشه بر فضاي دهلاويه به گوش ميرسد. اگرچه بهمن شهيد شد ولي هنوز آواز دشتي او در بيابانهاي كرخه نور – طراح، در گوش ها طنين انداز است. اگر چه بهمن شهيد شد ولي هنوز نفير رگبار مسلسلش براي هميشه سينه ظالمين و متجاوزين را سوراخ مي كند. آن شب در مقر كسي نبود كه چشمانش از فراق بهمن گريان نباشد. تنها ما در شهادت بهمن گريه نمي كرديم، ديگران هم در سوگ او مي سوختند چرا كه معروفيت بهمن در طول جبهه براي همه مشخص بود. سرها را در آغوش يكديگر مي گذاشتيم وگريه هاي شادي را سر ميداديم. شاد بوديم از اينكه اين چنين شهيد شد حتي يك آخ هم نگفت. همديگر را دلداري مي داديم. قرار شد فردا صبح اكبر دهقان جسد بهمن را به كازرون ببرد. اول به رحمان گفتم قبول نكرد و اكبر به خاطر اينكه همسايه بودند قبول كرد، فردا صبح در اولين فرصت اكبر رفت. جسد بهمن همان شب بردند اهواز، در سردخانه اهواز، قرار بود كه اگر بتواند به زودي براي حمله برگردد چون تعداد نيروي ما كم بود. آن شب با اينكه شهادت بهمن پيش آمده بود، ولي من و رسول و اكبر ميراب و ديگر برادران مصمم تر از هميشه جهت پيكار با مزدوران آماده شده بوديم. در مدت كوتاهي خبر شهادت بهمن در سوسنگرد پيچيد. هر كس را كه ميديدي ميگفت شير بهمن در دهلاويه از گروه كازرون، شهيد! بله بهمن شهيد شد. شير شهيد شد. هر كجا مي رفتيم ما را در آغوش ميگرفتند، تبريك شهادت بهمن را عرضه ميداشتند.

2 thoughts on “دستنوشته شهید نصر الله ایمانی از شهادت شیر بهمن

  1. سلام علیکم
    یاد شیرمردان کازرون بخیر، و فرمانده عارف و رشیدشان شهید نصراله ایمانی.
    ما بچه های سبزوار با این عزیزان در سوسنگرد در یک موقعیت زندگی می کردیم و اکثرا با هم بودیم.
    یک شب که با این عزیز در روستای احمر هم صحیت شده بودم، از خاطرات حماسه هویزه و دوستان شهیدش می گفت، گفتم چرا نمی نویسی، با گریه می گفتذچند بار سعی کرده ام ولی آنقدر روی کاغذ گریسته ام که نوشته هایم از بین رفته و خاطراتم ناتمام مانده.
    یادشان گرامی، کاش فردای غریبی فراموشمان نکنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *