مصاحبه با حاج بهرام گلستان

به نام خدا

در راستای شناسایی شهدای گمنام شهرستان کازرون، گفتگویی با حاج بهرام گلستان ترتیب دادیم. حاج بهرام گلستان از رزمنده های قدیمی کازرون می باشد که در سن 15 سالگی به جبهه های نبرد حق علیه باطل شتافت. این مصاحبه در تاریخ 31 فرودین 1396 ترتیب داده شد.

«ِ وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجا ِ وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدْرا»

جوان هایی بلند شدند و این روزی که خدا در یک مقطعی که هنوز هم استمرار دارد، تقسیم کرد با شوق و ولع بدست آوردند و من حسرت می خورم که این شوق در من نبود. علتش هم این بود که من در سن جوانی نامزد داشتم و همین باعث شده بود که شوق شهادت در من نباشد. خدا هم روی کسانی دست می گذارد که خالص و مشتاقانه به میدان آمده بودند.

در حق خیل کثیری از شهدای ما ظلم شده است چون همیشه دست روی شهدایی مثل چمران، بابایی، همت، باکری  و …. می گذاریم. امثال شهید دکتر پیرویان، شهید نصراله ایمانی واقعا گمنام هستند. علت مظلومیت این شهدا این است که اینها در اوایل جنگ با دست خالی مقابل دشمن قرار گرفتند. به جرئت می توان قسم خورد که روح شهید چمران در کالبد خیل کثیری از جوانان ایران و این شهیدان گمنام بود. شهید چمران از جامعه آمریکا بلند شد و به جنگ آمد. شهید خلبان، اقبالی دوکوهه که جزو نخبگان خلبانان جهان محسوب می شود که آمریکا روی او دست می گذارد و می گوید نرو هر چیزی بخواهی برای تو فراهم می کنم و به ایران می آید و انقلاب می شود و جان فشانی هایی که او انجام می دهد. با در نظر گرفتن اینها می توان گفت عزیزان شهیدان گمنام ما مثل اینها بودند و موقع جان فشانی ها می بینیم که نبرد تن با تانک شوخی نیست. 27 کشور با ما وارد جنگ شده بود. بچه ها از اینجا با تفنگ برنو، M1 و سه راهه ساختگی شده به جنگ رفتند. ما با این سلاح ها به جنگ ارتش قوی عراق (ارتش اول خاورمیانه) رفتیم.  اینجا نترسی، شجاعت و ایمان می خواست که در وجود ایرانی ها به عنوان یک گنج نهفته شده است.

عملیات شهید مدنی و شهادت رحمان رضازاده

در 27 شهریور سال 1360، عملیات شهید مدنی انجام شد. در این عملیات تعداد محدودی از ما در برابر گارد کاملا مسلح ریاست جمهوری صدام بودیم. روز قبل از این عملیات من توی سنگر، یک لیست نوشته بودم از کسانی که فردا شهید می شوند. شهید نصراله ایمانی لیست را که دید، عصبانی شد. گفت کی این را نوشته؟ گفتم من نوشتم. گفت: «تضعیف روحیه می شود». نصراله وقتی جدی بود، خوب عصبانی می شد. آن روز رحمان رضازاده گفت: «از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است. من فردا شهید می شوم. دوست دارم همانطور که روح ­ام سمت خدا می رود، بدن ام هم برود. دوست ندارم به خاطر آمدن پیکر من، مغازه ها تعطیل شود. مردم مرا تشییع کنند و از کار و زندگی باز شوند. »

غروب روز قبل از عملیات که شد، یک ماشین سیمرغ سپاه دست ما بود که آن را زده بودند. دیگر ماشین نداشتیم. یک عرب با یک وانت بار بود. او همه را از مسجد جامع سوسنگرد سوار می کرد و به روستایی پایین دهلاویه برد. ما از این روستا پیاده روی را برای حمله باید شروع می کردیم. این عرب با وانت بار اول نیروهای ژاندارمری را برد. ما آخرین گروه بودیم. وقتی ما را رساند و خواست برگردد، 5 الی 6 بار چراغ سمت عراقی ها زد. معلوم شد این عرب، ستون پنجم است. عراقی ها هم ما را به کاتیوشا بستند. آنقدر کاتیوشا زدند که همه فکر می کردند فقط خودشان زنده هستند و بقیه شهید شده اند. یک کاتیوشا هم بین من و نصراله خورد و عمل نکرد. بعد از عمل نکردن کاتیوشا، من فهمیدم که دست خدا همراه ما است. وقتی عراق حسابی کاتیوشا زد و تمام شد و گرد و خاک نشست، دیدیم رحمان رضازاده راحت روی تخته سنگ نشسته است. بهش گفتیم: «چرا سنگر نگرفتی، چرا نخوابیدی روی زمین؟» گفت: من که به شما گفتم فردا موعد شهادت من است. ما فردا فقط یک شهید دادیم، آن هم رحمان رضازاده بود. پیکرش هم برنگشت.

در این عملیات (به تاریخ 27 شهریور سال 1360 -عملیات شهید مدنی)، ما 12 یا 15 نفر بودیم. سه نفر مال سوسنگرد بود، 2 نفر مال سبزوار خراسان بود، بقیه از بچه های کازرون بودند. اسم گردان بچه های کازرون، گردان شهید بهرامی از سپاه سوسنگرد بود. ما از غروب روز قبل حرکت کرده بودیم. صبح ساعت حدود 4:30 صبح ما با عراقی ها 60 الی 70 متر فاصله داشتیم. توپخانه دست نیروهای ژاندارمری بود و قرار بود ساعت 4:30 صبح کار کند که نکرد. ساعت 5 صبح سپیده می زد. اسلحه ما یک تیربار دست رحمان رضازاده، یک RPG دست کاظم پدیدار و یک RPG دست براری از بچه های سبزوار بود. هر RPG هم دو تا موشک داشت. تنها علت زنده ماندن ما در این عملیات، فرماندهی قاطع و مدیریت نصراله ایمانی و تیربار رحمان رضازاده بود. تیربار رحمان رضازاده در آن موقع حکم توپخانه برای ما داشت. ما زیر تیربار رحمان رضازاده 50 الی 60 متر از میدان مین خنثی شده عبور کردیم.  شب قبل بچه های خودمان یک معبری در میدان مین باز کرده بودند. روبروی ما گارد زرهی ریاست جمهوری عراق با تانک و تیر بار و پشتیبانی هوانیروز عراق با جنگنده بود. در مقابل اینها یک سری نوجوان ایرانی بود که فرمانده آنها نصراله ایمانی در سن 24 سالگی بود. ما برای غلبه بر ترس مان از عاشورا استمداد گرفتیم. ما نهایتا 15 نفر بودیم و نمی توانستیم اسیر بگیریم. عراقی­ها فهمیدند که ما نمی­توانیم اسیر بگیریم. افسرهای عراقی که از تانک می­خواستند پایین بیایند، با پشتک می­آمدند. بدن­هایشان آماده بود، قدهایشان دو متر بود و مثل فنر می پریدند. اینها (گارد ریاست جمهوری صدام) از بین نیروهای عراقی گزینش شده بودند. ما در برابر اینها قرار گرفته بودیم. فقط توکل و اخلاص داشتیم. آنها به ما می گفتند جیش الخمینی. ما توانستیم در آنجا عمده آنها را نابود کنیم و باقیمانده فرار کردند.

زمانی که درگیری تن به تن با عراقی ها آغاز شد، توپخانه شروع به کار کرد. کاظم پدیدار در این عملیات توسط توپخانه خودمان آنجا زخمی شد. نصراله از کوتاهی های ژاندارمری خیلی عصبانی شده بود. عراقی ها با تانک بودند، اما چون فاصله ما خیلی نزدیک تانک بود، نمی توانستند با گلوله تانک ما را بزنند، بلکه با تیربار تانک به ما شلیک می کردند. من در یک فاضلاب مخفی شده بودم و عراقی ها فکر نمی کردند کسی اینجا باشد. رحمان رضازاده چند کلمه عربی به من یاد داده بود. مثل تعال یعنی بیایید … همچنین رحمان به من گفت در هر تانک شش نفر است. این آموزش مختصر رحمان رضازاده خیلی به من کمک کرد. وقتی عراقی ها از تانک پیاده می شدند، من می شمردم که حواس ام باشد همه خارج شده باشند. گاهی 4 تا تیر به یک عراقی می زدیم و هنوز زنده بود. عراقی ها خیلی قوی بودند. خیلی نبرد سختی بود. عراقی ها در تانک و سنگر بودند و وقتی از سنگر می آمدند بیرون، پشتک می زدند. رحمان رضازاده در این عملیات شهید شد. پس از خوابیدن نبرد، هوابرد شیراز برای تحویل گرفتن خط آمد.

سلاح ها ما محدود بود، بدن های ضعیف بود. اما ایمان بچه ها، عشق بچه ها به ولایت امام خمینی باعث پیروزی ما شد. بعد از پیروزی ما هوابرد شیراز آمد. حدود ساعت 10 صبح بود که ما دیگر خط را گرفته بودیم. هوابرد شیراز آمد که پدافند کند. در آنجا من از این پیروزی چنان ایمانی پیدا کردم که به عقب بر نمی گشتم. اکبر میراب به من گفت بیا عقب برگردیم، من گفتم به عقب بر نمی گردم.  یک هندوانه از سنگر عراقی های آوردیم و با اکبر میراب خوردیم و گفتم من عقب بر نمی گردم. چون حالا دیگر تانک، PMP و … زرهی شیراز آمده است و دیگر ما شکست نمی خوریم.  بچه ها همه عقب رفتند شهید نصراله ایمانی، عبدالرسول رضوی، کاظم پدیدار و غلام صفایی همه عقب رفتند. بچه های ما عقب کشیدند، اکبر میراب به من گفت می خواهیم عقب برویم و خط را دست هوابرد شیراز بسپاریم. من دیگر قبول نکردم که عقب بیایم. هوابرد با تانک، PMP و ضدهوایی و …. آمدند. من خیلی ذوق کردم، عقب ننشستم. حدود ساعت 2 ظهر بود، منطقه هم پر از جنازه های عراقی شد. عراق از هویزه، بستان و تپه های الله اکبر ما را به آتش تهیه بست. طوری آتش ریخت که راه فرار نداشتیم. میلی متری شلیک می کرد. عراقی ها یک کانال کنده بودند که ارتفاع دومتر و عرض 1.5 متر بود. این کانال را برای شرایط باران و راه فرار در صورت حمله ایرانی ها ساخته بود. فرمانده هوابرد شیراز فکر کنم حیدری بود. وقتی عراق ما را به آتش تهیه بست، حیدری داد زد که همه تجهیزات را رها کنید و همه وارد کانال شوند. در همین فرصت 10 الی 11  افسر هوابرد شیراز شهید شدند، تانک ها و نفربرها در آتش می سوخت. من هم بیشتر از 24 ساعت بود که نخوابیده بودم. روز قبل رحمان رضازاده یک دبه گازوئیل آورده بود و اسلحه ها را تمیز کرده بودیم. بعد غروب شده بود و نماز خواندیم. بعد هم کم کم پیشروی را شروع کرده بودیم، من خیلی خسته بودم. روزهای قبل هم بدلیل کمبود نیرو در خط، ما همه اش مشغول نگهبانی بودیم. خیلی کمبود خواب داشتم و آن موقع از شدت خستگی داشت ام می افتادم. دنبال یک جان پناهی بودم که بخوابم. حدود 2 کیلومتر در کانال به سمت عراق رفتم . در کانال دیدم یک حفره ای است که درون آن چند تا توله سگ است. اینقدر خوشحال شدم که انگار هتل هیلتون گیر من آمده است. با پا سگ ها را از حفره بیرون کردم و خوابیدم، یعنی از هوش رفتم. وقتی بیدار شدم که سقف حفره به دلیل گلوله های توپ را که خورده بود، ریزش کرد. خدا خواست که زنده ماندم. وقتی از خواب بلند شدم تا صدای عراقی ها می آید. فهمیدم در پاتک، عراقی ها پیشروی کرده اند و سمت ما می آیند. حالا من هم نمی دانستم کدام طرف فرار کنم. موقع حمله ما شب بود من هم یک نوجوان بودم، نمی دانستم به کدام سمت فرار کنم. فهمیدم عقب نشینی شده است و همه برگشته اند و من تک و تنها مانده ام. از لب کانال نگاهی کردم. رگبار گلوله از روی سرم رد شد. عراقی ها من را نمی دیدند اما مداوم شلیک می کردند. تانک ها با پرچم عراق را دیدم، از روی جهت حرکت تانک ها فهمیدم، ایران کدام طرف است. در همین کانال حرکت کردم، تا به نقطه اولیه کانال رسیدم. بخشی از مسیر که بر می گشتم جنازه های شهیدان هوابرد را دیدم. بعد از که کانال تمام شد، زمین صاف بود. کمی سینه خیز رفتم، دیدم فایده ندارد. آنها با تانک دارند می آیند و الان به من می رسند. به خودم گفتم سینه خیز فایده ندارد. بلند شو وبدو اگر قرار باشد زنده بمانی، می مانی…. زمین صاف به دلیل گلوله های توپ خانه و خمپاره پر از چاله شده بود و نمی شد سریع در آن بدوی…. من بلند شدم و زیگزاگی شروع به دویدن کردم. مداوم به خودم روحیه می دادم که هنوز نفس داری بدو….همیننطور از زیر بغل و کنار گوش ام کالیبر تانک و نفرات رد می شد. من هم هی می دویدم، به خودم روحیه می دادم و می گفتم تا نفس داری بدو … .هی به زمین می خوردم، عراقی ها فکر می کردند که من مرده ام. دوباره بلند می شدم و می دویدم. عراقی ها دنبال ما و من تنها می دویدم. تانک ها و نفربرهای عراقی در حال سوختن بود و من می دویدم. اینقدر دویدم تا به نیروهای خودی رسیدم که از جلو هم به من شلیک شد. نیروهای خودی فکر می کردند که عراقی هستم و شروع به شلیک به سمت من کردند. من هم شیرجه زدم داخل یک گودالی که جای گلوله کاتیوشا بود. به خودم گفتم جان ات را پیدا کرده ای، آن را مفت از دست نده. اگر از گودال بیرون بیایی ایرانی ها می زنند، اگر هم برگردی عراقی ها می زنند. هر چی داد می زدم که ایرانی هستم، کسی نمی فهمید. گلویم براصر دود باروت و فریاد های مداوم زخمی شد. لباس و زیرپیراهنی ام را در آوردم و انداختم بالا .چندبار انداختم که صدای ایرانی ها را شنیدم که می گویند: می خواهد خودش را اسیر کند… شلیک نکنید… می خواهد خودش را اسیر کند… نمی دانستند که من ایرانی هستم. ایرانی ها شلیک به سمت من را متوقف کردند، اما عراقی ها هنوز رگبار می زدند. من جرات بیرون آمدن از گودال را نداشتم. همینطور داد می زدم «کمک…کمک» که ایرانی ها یک خط آتش بریزند و من بتوانم از گودال بیرون بیایم. همینطور که داد می زدم، «کمک کمک» فرمانده هوابرد شیراز با بی سیم چی اش پشت یال طبیعی می آید که صدای من را می شنود. فرمانده هوابرد داد می زند که نزنید ایرانی است. ایرانی است. یک خط آتش درست کنید. فرمانده هوابرد سینه خیز سمت من آمد بالای گودال رسید، گفت دستت را به من بده… من را از گودال بیرون کشید. هر دو نفر با سینه خیز پشت یال طبیعی آمدیم. فرمانده هوابرد به من گفت تو کی هستی؟ گفتم ما جزو نیروهای گردان شهید بهرامی به فرماندهی نصراله ایمانی از سپاه سوسنگرد جنگ های نامنظم هستیم.  بی سیم زد و اطلاعات من تایید شد. گفت از بچه های ما کسی نبود، گفتم در مسیر 10 الی15 نفر از بچه های هوابرد که شهید شده بودند، دیدم. اینقدر گریه کرد. یک جیپ می خواست عقب برود گفت فرمانده بگویم غذا بیاورند. ناگهان عصبانی شد، گفت غذا توی سرمن بخورد بگو مهمات بیاورند.. این را هم ببر عقب پیش فرمانده اش و مهمات بیاور…عراقی ها رسیدند، مهمات بیاور …مقر ما بهداری سوسنگرد بود.  وقتی رسیدم آنجا تا همه برای من رحمان رضازاده گریه می کنند. تا من گفتم سلام همه پریدند بالا و من را بغل کردند و همه بچه ها خیلی خوشحال شدند. حدود ساعت 5 بعد از ظهر بود. بچه های کازرون حدود ساعت 7 صبح برگشته بودند. من هم روی حسابی که شیر شده بودم، جلوی پاتک دشمن مانده بودم. بچه ها کمی شاد شدند، اما لحظه ای بعد همه دوباره برای رحمان رضازاده گریه کردیم.

شهادت بهمن شجاعی

در دهلاویه ما یک سنگر مستحکم و قوی داشتیم که بهمن شجاعی و رحمان رضازاده ساخته بودند. بچه های تهران به بهمن شجاعی، شیر بهمن می گفتند چون خیلی قوی بود. رحمان رضازاده بچه محله بالای کازرون بود، وزنه بردار و خیلی قوی بود. این دو نفر یک سنگر 12 نفره خیلی مستحکم ساخته بودند. بهمن و رحمان رضا زاده یک سنگر ساخته بودند که خیلی محکم بود. بهمن شجاعی داشت به لحن دشتی شعر زیر را می خواند:

چرا غم می خوری از بحر مردن…. مگر آنها که غم خوردند نمردند

ناگهان گلوله توپ به وسط سنگر خورد و سنگر از وسط آمد پایین. بهمن شجاعی که چند ثانیه جلوتر داشت این شعر را می خواند، شهید شد و بچه های داخل سنگر موج گرفت. غلام صفایی موج گرفتش… من و نصراله ایمانی و غلامرضا صفایی (که هنوز رمقی در بدن داشتیم) مشغول جمع کردن بدن­اش شدیم. من روی خاک ها فکر می کردم انگشت های دست بهمن را جمع می کردیم . بعد دیدم تعدادشان زیاد شد، دقت کردم دیدم گوشت های بدن بهمن شجاعی است. فقدان بهمن شجاعی برای همه بچه ها خیلی سخت بود.

خاطراتی از شهید نصراله ایمانی

نصراله ایمانی خیلی به یاد همقطاران اش بود که به شهادت رسیده بودند. نصراله اسم شهید اصغر گندمکار، شهید قنبر پویان، شهید کاظم مظفری، شهید حیدری، شهید نصراله سبزی، دکتر پیرویان، شهید دیده ور، شهید محمود دهقان… نصراله اسم اینها را می آورد و اشک می ریخت. نصراله دائم الذکر بود، خصوصیات بسیار عجیبی داشت.

در اوایل جنگ، وضعیت تدارکات بسیار ضعیف بود. گرسنگی خیلی به ما فشار می آورد. یک شب با رحمان رضازاده و غلامرضا صفایی تصمیم گرفتیم که صبح بعد از نماز صبح برویم یک پرنده ای شکار کنیم و گوشتی پیدا کنیم و بخوریم که بدن مان قوی شود. برنامه غذایی خیلی بد بود. بچه ها نون کپک زده می خوردند. مرغ و خروس های محلی، چون مردم رها کرده بودند و رفته بودند. این مرغ های خانگی در نیزار های سوسنگرد بودند و وحشی شده بودند. ما گفتیم برویم شکار کنیم بخوریم که قوی شویم و بتوانیم از این مملکت و آیین دفاع کنیم. بعد از نماز صبح هوا تاریک و روشن بود که می خواستیم برویم، 5 متر از سنگر خارج شدیم، نصراله تازه داشت از شناسایی می آمد. نصرالله شب ها برای شناسایی می رفت و سپس می آمد. نصرالله ما را دید، گفت کجا می روید؟ اون دو نفر جرات حرف زدن نداشتند. من بخاطر صمیمت خودم به او گفتم داریم می رویم یک چیزی شکار کنیم و بخوریم. گفت با فشنگ بیت المال می خواهید بروید شکار کنید.

نصراله در شب های سرد زمستان اهواز، که سوز می آمد، پتو روی خودش نمی کشید. بهش می گفتیم در این سرما پتو روی خودت بکش… می گفت اگر من جنب شدم، چگونه نماز صبح بخوانم. باید طهارت داشته باشم. نصراله عاشق زیارت عاشورا بود. اشک می ریخت و می خواند.

یکبار شب جمعه در مسجد جامع سوسنگرد، دعای کمیل بود. من روی انس و ارادتی که به نصراله داشتم، رفتم کنار او نشستم. یکدفعه نهیب ام کرد و گفت «چرا اینجا نشسته ای؟» خودش بلند شد و رفت. گفتم: «چرا می روی؟» گفت : « می خواهم با خدای خودم تنها باشم، شرم ام می شود که تو نشسته ای آه و ناله کنم.» همیشه از خدا می خواست مرگ در راه خودت، شهادت را نصیب ام کن. نمی خواست مرگ عادی داشته باشد. نمی خواست در بستر بیماری بمیرد.

گروه شهید نصراله ایمانی یک گروه قدیمی بود که از بدو جنگ، وارد جنگ شده بودند. سوسنگرد نزدیک بود تسلیم شود و شکست بخورد.  با ورود بچه های کازرون به نبرد سوسنگرد، محاصره شکسته شد و سوسنگرد نجات پیدا کرد. آقای مروی از بومی های سوسنگرد می گفت، شما بچه های کازرون که رسیدی ما جان گرفتیم وگرنه سوسنگرد سقوط می کرد. در عملیات فتح المبین، در یک منطقه ای  جمع زیادی از شهدای کازرون آمده بوند. به گروه های بچه های کازرون گفتند شما از منطقه شوش باید وارد شوید و مثل این است که گلوی صدام را فشار دهید. یک تیربار روی سر یک پی ام پی مال عراق بود. این تیربار توی ماسه ها افتاده بود. نصراله تیربار را از توی ماسه ها در آورد و گفت بچه ها این تیربار را باید ببریم. بچه ها به دلیل خستگی قبول نکردند و هیچ کس حرف نصراله را گوش نداد. نصراله ناگهان نشست، گفت این تیربار را روی کول من بگذارید. بچه ها گفتند که تو چند بار زخمی شدی، چطور می خواهی این را ببریش… نصراله ناگهان داد زد و گفت: تیربار را روی دوش من بگذارید. بچه ها هم تیربار را روی دوش نصراله گذاشتند. بچه ها هم بی انصافی کردند که تیربار را روی دوش نصراله گذاشتند. نصراله با تیربار بلند شد و با خودش آورد. نصراله می گفت شما نمی دانید این تیربار چه ارزشی دارد.

اوایل سال 60 بود، گوش های من خیلی کیپ شده بود. نصراله من را برای دیدن دکتر به اهواز برد. وسیله هم نبود نصراله به سختی من را به اهواز برد. گوش­های من را شستشو دادند بعد از آن هم زنگی به سپاه کازرون زدیم و آمار کشته ها و زخمی ها را به سپاه کازرون اطلاع دادیم. من دوست داشتم به یک کبابی برویم و یک غذای خوبی بخورم. می­دانستم اگر به نصراله بگویم قبول نمی کرد. سر زدن به منزل یکی از اقوام را بهانه کردم و به نصراله گفتم با من بیا …کم کم نصراله را بردم تا به کبابی رسیدیم. گفتم نصراله بیا یک کباب بخوریم. گفت: پس تو برای کباب خوردن آمده ای.. گفتم حالا که کبابی هست بیا کبابی بخوریم. نصراله همان جا شروع به گریه کرد. گفت ما اینجا غذا بخوریم، هم رزم هایمان گرسنه باشند. به او گفتم شما بخور برای بچه ها هم می بریم. می­گفت در این هوای 60 درجه چگونه کباب به سوسنگرد ببریم.  به فروشنده گفتم کمی گوشت به ما بده… فروشنده گفت گوشت برای پشت دست خودم می خواهم… در آخر فروشنده را راضی کردیم که گوشت را به قیمت کباب به ما بدهد که ببریم.  بالاخره با خرید گوشت برای بچه ها، نصراله را قانع کردم که کباب بخورد. باور نمی کنید به سختی لقمه ها از گلویش پایین می رفت. نصراله خیلی خودسازی کرده بود. به خودش گرسنگی می داد، کمتر به کسی دستور می داد. گوشت گرفتیم و به سوسنگرد آمدیم. مقر ما در سوسنگرد، بهداری سوسنگرد بود. شهید چمران در بیمارستان سوسنگرد بود و ما در بهداری سوسنگرد بودیم. به بچه ها گفتیم بیاید گوشت خریدیم، کباب بخوریم. رحمان رضا زاده سر حلبی 20 لیتری را جدا کرد و گوشت ها را کنجه کنجه کرد و درون آن گذاشت و روی آتش گذاشت. در حین پختن، قلع های داخل حلبی ذوب شد و وارد گوشت ها شد. در آخر بچه ها نتوانستند، کباب ها را بخورند.

موقعی که اسلحه کلاشینکف تازه به ما داده بودند، این کلاش ها مال خلق عرب بود که یک گروه ضد خلق بود. خلق عرب نوچه­ های صدام بود که مسیر لوله های نفتی را منفجر می کرد. اینها که اول جنگ خلع سلاح شدند، اسلحه هایشان را به ما دادند. من می خواستم اسلحه را امتحان کنم و هدف گیری کنم. در سوسنگرد برای هدف گیری و امتحان اسلحه، یک گنجشک را هدف گرفتم. تیر به گنجشک خورد و سریع مرد. نصراله ایمانی تا فهمید زار زار گریه کرد. به من گفت «تو آمده ای به بهشت بروی یا به جهنم… این زبان بسته چه گناهی کرده بود که تو او را زدی… یک سنگ نشان می گرفتی». نصراله خیلی دل رحم بود، حتی حاضر نبود به پرنده زخمی برسد. اما موقع جنگ با همه قدرت بدنی و توان می جنگید. در نبرد اسلحه اش با همه فرق می کرد. خشاب کلاشینکف اش قابلمه ای بود. میزان زیادی فشنگ با خودش می برد با اینکه بدن اش ضعیف بود، اما اینها را با خودش می کشید و یک نبرد جانانه می کرد. همیشه موقع جنگ دوستان شهیدش را صدا می زد و انتقام می گرفت. البته انتقام اش هم برای خدا بود، نه اینکه می­خواست روی نفس اش عمل کند.

یکبار دیگر در سوسنگرد یک موتورسیکلت را چند روز به من سپرده بودند. من روی شوق جوانی با موتور از روی جوی آب سوسنگرد پریدم و از روی پل رد نشدم. نصراله با دیدن این صحنه خیلی به من پرخاش کرد و خیلی اظهار ناراحتی کرد. به من گفت این مال بیت المال است. وقتی یاد این صحنه های می افتم از زندگی سیر می شوم که یک عده چگونه بیت المال را مصرف می کنند. آنها که رفتند، هیچ چیز نخواستند و آنها که ماندند، فقط یک عدالت می خواهند.

شهید نصراله ایمانی تعدادی از نان پز های کازرون را به سوسنگرد برد و نانوایی راه انداخت. مثل حاج محمود شاطر، ابراهیم پورحاجی، آقای راستی، آقای روحانی و …. . این افراد در سوسنگرد نانوایی راه انداخته بودند

نصراله ایمانی خیلی خودسازی کرده بود. گرسنگی می­کشید. ایثار داشت، از خودگذشتگی می­کرد. سعی می­کرد به کسی دستور ندهد. نصراله خیلی به زیارت عاشورا علاقه داشت. خوب باید این طور هم باشد که اون فرزند حاج شیخ محمدصادق ایمانی باشد. شیخ محمد صادق ایمانی انسان وارسته ای بود. بخش زیادی از مردم کازرون مدیون بزرگواری ایشان بودند. شیخ محمد صادق ایمانی روی بخش زیادی از مردم کازرون کار کرده بود، خوب روی پسرش هم معلوم است که خیلی کار می کند.

نصراله اصلا آرام نمی نشست. نصراله از صندوق های مهمات که در جبهه بود با اره و میخ یک سقاخانه به شکل قدس ساخته بود. همیشه آرزو داشت که قدس آزاد شود. هیچوقت یادم نیست که نصراله آرام بنشیند. همیشه می رفت در سپاه سوسنگرد می نشستند و برنامه طرح و عملیات می ریخت. کم می شد که در سنگر پیش ما بنشیند. بیشتر شب ها برای شناسایی دشمن می رفت. معمولا هم تنها می رفت. گاهی که یکی از بچه ها خیلی اصرار می کرد، او را با خود می برد. همه توان و قدرت و وجودش را برای این مملکت گذاشته بود. خیلی ها هم مثل نصراله برای این کشور هستند.

یکبار اکبر میراب در سنگر دو تا گلوله کالیبر پنجاه گرفته بود دست و هی به هم می زد. نصراله ایمانی آمد بهش گفت نزن خطرناک است. اکبر گوش نگرفت می خندید و و هی به هم می زد. نصراله چون سربازی رفته بود، میدانست، بهش گفت نزن خطرناک است. اکبر روی شوخی کردن، گوش نمی داد و هی ادامه داد. یک دفعه دو تا گلوله منفجر شد. نصراله داد زد : لامصب… ما از نعره ای که نصراله زد بیشتر از انفجار گلوله ها ترسیدیم.

برای امام جماعت ایستادن دعوا می شد. به نصراله می گفتند جلو بایست، نمی ایستاد. به عبدالرسول رضوی می­گفتند، تو جلو بایست، ناراحت می شد. به حاج برات نوبهار می گفتند تو بایست. می­گفت: «هرکسی ریش­اش بلندتر است، بایستد.» منظورش عبدالرسول رضوی بود که ریش­اش بلندتر بود. حاج برات نوبهار جگر شیر داشت. زمانی که حاج برات به جنگ آمد حدود 40 یا 50 سال داشت. یکی از فرزندانش هم جلال نوبهار در جبهه شهید شد. در سال 59 در روایت فتح حاج برات نوبهار را در جمعی از بچه های کازرون و تبریز نشان می دهد.

انشالله که خداوند تبارک و تعالی آنهایی که آرزوی شهادت دارند و مشتاقند که به این درجه رفیع نایل شوند، انشالله خداوند حاجت آنها را روا کند و آنهایی که مشتاقند به این فوز عظیم نایل بیایند. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *